واقعا وحشتناک بود حتی الانم که  چن ساعتی از این اتفاق میگذره بازم واسم قابل هضم نیست و اشکام همینطور  ی ریز دارن سرازیر میشن !نمی تونم باور کنم نه این اتفاق رو نه اون حرفاش رو .تازه دوش گرفته بودم .همه خواب بودن و اینو مطمعن بودم واسه همین بی خیال رفتم تو آشپرخونه تا ی نسکافه درست کنم با همون تیکه حوله ی کوچیکی که ب دورم پیچونده بودم .تو همین حین بود که حضور سنگینی رو پشت سرم حس کردم وتا برگشتم اصن فرصت هیچ عکس العملی رو نداشتم علی آقا بود و یهو سنگینی و فشار دستش رو سینه ام منو واقعا شوکه کرد تلاقی نگاهمون . . . ی لحظه گنگ بودم و یهو بغض ناخواسته ترکید همونجا و تا دهن باز کردم با دست پاچگی خاصی دستشو گذاشت رو دهنم « ژامی ب جون ترانه ! ب جون ماهک اشتباه شد من فکر کردم ماهکی ! اخه وقتی بلند شدم ماهک نبود اومدم دنبالش فک کردم تو ماهکی ، ژامی ب همه مقدسات من هیچ قصدی نداشتم ب جون عزیزت من آدم کثیفی نیستم !» و رفت ! بی اینکه فرصت حرفی ب من بده و من شاید نیم ساعت و یا بیشتر همونجا میخ کوب شده بودم .درد بزرگی بود ! من باید چی کار میکردم ؟؟؟!!!!برگشتم اتاقم و ب این وضعیت فاجعه بار و ب شانس گوه خودم اشک ریختم ! من باید چی کار کنم حالا ؟!!! اصن غیر قابل باوره ! آخه من و ماهک چه شباهتی با هم داریم تا چه حد ؟  و اینکه اون تاریکی اونقدرام نبود که آدم نتونه تشخیص بده کی مقابلشه ! ماهک از من قدش بلندتره و چاق تر ، اندامش خیلی زنونه اس ! موهاش کوتاست بر خلاف من خیلی کوتاست ، اخه این چطور منو با اون اشتباه گرفته بود ؟!!!!!! اصن فرض میذارم بر اشتباه اخه از فردا چطور ما باید با هم رو ب رو بشیم اونم تو این خونه ؟ چطور همصحبت بشیم ! اصن این چطور ب خودش اجازه داد ی همچین حرکتی بکنه ! در مقابل من ! منی که خواهرشم !!!! ای خدا ، ای خدا . . . اونقدر دیوونه شده بودم که میخواستم برم اتاق مامان و بیدارش کنم واسش بگم چی شده ولی نتونستم همش ماهک می یومد جلو چشام و اینکه شاید واقعا اشتباه بوده و عمدی نبود ه . . . رفتم مسنجر و انتظار داشتم کاشکی لیدا می بود و یا نیلو  مث همه ی اون شبایی که  براشون درد دل میکردم  و حداقل با حرفاشون آروم میشدم ولی هیچ کدوم نبود ن !شبنم تنها کسیکه تونستم واسش بگم و اون سعی داشت قانعم کنه که این واقعا ی اشتباه بوده و ی اتفاق همین ! و نباید اینقدر حساس باشم و سخت بگیرم ولی مگه میشد ؟ بهم می گفت فردا همه چی رو شن میشه میشه از نوع نگاهش و برخوردش بفهمی که کارش واقعا سهوی بوده یا عمدی !حوصله اونو هم نداشتم و ولو شدم رو تختم و دوباره بزن زیر گریه ! آخ اگه خدا ب من توانایی خیلی کارا رو میداد چه ها که نمیکردم ، آخ اگه اینقد مراعات کردن و در نظر گرفتن دیگران مهم نبود چه کارا که نمیکردم !