تا 4  بعد ازظهر کلاس داشتم ولی هیچی از درسا نفهمیدم ی امتحان میان ترمم داشتم که با این اوضاع احوالم گند زدم بهش با همه اینکه خونده بودم و همه سوالا رومیدونستم ولی همش چرت نوشتم نصفه نیمه برگه رو دادم و تموم .بعد کلاس هم خونه نرفتم .اصن تحمل رو یارویی با علی آقا رو نداشتم و . . . مامان هی زنگ میزد که کجام و چرا نمیرم و من  اونقدر اعصابم خورد شد که تقریبا بلند داد زدم « چی کار ب کار من دارین مگه من بچم که هی باز خواست میکنی ؟ فعلا کار دارم با بچه ها میرم بیرون اگه ی وقتی هم شب نیومدم نگران نباش شاید برم خونه عمه » و اون دلخور و هاج و واج از این جواب دادن من « باشه هر کار دوست داری بکن مگه اینکه بابات برنگرده اونوقت ببینم می تونی همینطور جواب بدی یا نه ؟ باشه هر جور راحتی » دلم گرفت و مث سگ پشیمون شدم و لی بی حوصله تر از اون بودم که معذرت خواهی کنم و قربون صدقه اش برم تا فراموش کنه .برا همین گوشی رو خاموش کردم و رفتم باغ تنهایی تو باغ تا جا داشت بازم گریه کردم و ب زمین و زمان فحش دادم !بعدم با تماس آرزو رفتم کافه و ی ی ساعتی رو با بچه ها بودیم و بعد ناهار خوران .اونقدر بهم ریخته بودم که بچه ها باورشو ن نبود من اینقدر ساکت و بی حرکت باشم .ی فالگیر گیر آورده بودن وشروع کردن ب فال گرفتن و سر ب سر گذاشتنش منم بدم نیومده بود و همراهشون شدم میشد گفت تو تمام روز اون یکی دو ساعتی که زن فالگیررو ب بازی گرفته بودیم اصن فکرم دنبال اتفاق دیشب و پیامدهاش نبود .تقریبا وقتی برگشتم خونه که شام خورده بودن و علی آقا برخلاف شبای قبل سردرد رو بهونه کرده بود و رفته بود بخوابه .ومن برا اینکه باز مامان صداش در نیاد که تا این موقع کجا بودم از همون اول شروع کردم ب دادو بیداد  و گیر دادن ب ترانه و داد کشیدن رو سرشیپی تا کسی جرات نکنه بیاد طرفم و باز کپیدم تو اتاقمو دوباره زار زدن !