با پریسا رفتیم ساری ،نیاز داشتم ب این تنهایی با اون ، تنها کسیکه میشد راحت همه چی رو بهش گفت و اون بدون هیچ چشمداشت و توقعی سینه وشونه هاشو بهم قرض بده برا ترکوندن این بغض ! واسش همه چی رو گفتم و اون با دهانی باز همینطور گوش میکرد . و اینکه حتی از اون موقع وقتی با علی آقا رو ب رو میشم اون سرشو میندازه زمین و اصن نگاهم نمیکنه و یا حتی دیگه با من کل نمیندازه و گیر نمیده که کجا میرمو کی می یام .ولی وقتی ازش دورم ی گوشه ی دیگه اتاق سنگینی نگاهشو حس می کنم و تا رو بر می گردونم خیلی تابلو نگاهشو می چرخونه ی طرف دیگه ! پریسا میگه همین رفتارش یعنی اینکه شرمنده اس و واقعا سهوی بوده کارش و من نباید اینقدر این موضوع رو پیچیده کنم و اینطور خودمو آزار بدم ! میگفت این درست نیست که من این موضوع رو ب مامان یا بابابگم چون اتفاقی که بعدش بیفته اصن قابل پیش بینی نیست پس بهتره ی فرصت دیگه ب احساست بدی تا قاطعانه تصمیم بگیره که چی کار کنه ! اگه اون کرمی داشت یقینا دوباره سعی میکنه که ب هر نحوی بازم تکرار بشه این برخوردش که فعلا اینطور نبوده و . . . و . . . من هیچی نمی گفتم و سعی می کردم ب همین حرفاش دلخوش کنم و هیچ فکر بدی هم ب ذهنم راه ندم .ولی گریه ی لعنتی هیچی حالیش نبود و امونمو بریده بود . بعد یکی دو ساعت که آروم شدم . نشستیم کنار ساحل و شن بازی .شده بودم مث بچه ها لباسام همه کثیف شده بود و من عین خیالم نبود ومردمی که از کنارمون رد میشدن و چن لحظه وا می ستادن برو بر ب  این دختر بزرگی که اینطور راحت تو آّب نشسته نیگا می کردن و شاید حسرت کودکانگی لحظه ایشو می خوردن بی اینکه بفهمن عمق ماجرا چیه و یا شاید انگ دیوونه بودن می چسبوندن و بعد ی پوزخند رد میشدن می رفتن . و من هیچی واسم مهم نبود ! همین که آروم شده بودم کافی بود .همین کفایت می کرد.