28
بالاخره برگشتم . روزاي خوبي بود بعد مدتها همه فاميل دور هم بوديم و من اونايي رو كه ماهها مي شد نديده بودم ، ديدمشون . فرنام خيلي شاد بود و ب خودش مي باليد حق هم داشت زيباترين و دوست داشتني ترين عروس عالم رو داشت . پري مدام با من بود و تو هر چيزي نظر منو هم مي خواست واين باعث تعجب همه بخصوص زن عمو شده بود . تو همه لباسهايي كه با خودم برده بودم فرزانه رو هر كدوم ي عيبي مي ذاشت نه اينكه تو اين چند ماهه خيلي لاغر شده بودم هر كدوم رو هم كه مي پوشيدم تا نظرشو نو بدونم ب تنم زار مي زد . تا اينكه مامان گفتش اينطوري من آبروشونو مي برم و ي روز عصر قبل از جشن با مامان و بابا فرزانه رفتيم خريد . سليقه اونا ب دل من نمي نشست و اوني كه من مي خواستم اونا خوششون نمي يومد . آخرشم مامان ی سارافن خيلي شيك رو واسم انتخاب كرد ولي من عمرا روم مي شد اين لباس رو تو جشن فرنام بپوشم پشتش خيلي باز بود و خيلي هم كوتاه ( از اين دست لباس خيلي دارم منتها فقط تو جشناي زنانه مي پوشم ) هر چي گفتم من بدم مي ياد رد نگاه يكي بيفته رو تنم حاليشون نشد . تعجبم اين بود كه بابا هم حرف مامان رو مي زد مي گفت « چطوره چادر چمبول كن بشين ي گوشه كسي نيگات نكنه » بالاخره هم هموني شد كه اونا خواستن . واسه سالن با فرزانه بودم خيلي دوس داشتم موهامو رنگ كنم ولي حيف بابا دوس نداشت و صد البته قبل از رفتن گفته بود « ي وقتي نه كوتاه كني و نه رنگ » اون خيلي رنگ موهاي منو دوس داره و ميگه تا خونه شوهرت نرفتي دوس ندارم رنگش عوض بشه . فرزانه و ماهك موهاشونو رنگ كردن و من حسرت كشون فقط نيگاشون كردم . ماهك حتي كوتاه هم كرد بهش گفتم « بابا ببينه موهاتو كوتاه كردي ناراحت ميشه » گفتش « اينقد حسادت نكن من شوهرم دوس داره . بابا هم بايد بفهمه ديگه !» بعد ميكاپ هر چقدر اصرار كردن تا موهامو مدل بدم با اينكه خودم هم دوس داشتم ولي اينكارو نكردم . حداقلش اين موها پشتمو مي پوشوند ومن راحت بودم . اون شب هم با همه زيباييش گذشت هر چند هم خيلي مراقب سيا بودم تا با زهم زياده روي نكنه و هم اينكه زياد وسط نباشم تا من با اون لباس تو چش بيام واين كفر مامان رو در آورده بود تا جايي كه حتي علي اقا گفت « قربونت برم تو كه زن عموتو مي شناسي نمي خواي واست حرف دربياره كه چون واسه فرنام نگرفتيمش ي گوشه كز كرده !! » اخ اي خدا چرا من بايد هميشه واسه خوشايند ديگران رفتار كنم . چيزي كه بين من و فرنام بود بين خودمون حل شده و عمرا ما دوتا حتي ي لحظه هم يادمون باشه ولي اينا همش منتظر ي حركت از من يا ي نگاه از فرنام بودن تا بازهم حرف و حديثاشونو تكرار كنن . و من خيلي خوشحال بودم حداقل از اين بابت كه فرنام خيلي فهميده تر از اين حرفاست . تو اين چند روزه مندیوونه شدم از دست اميرمحمد . واسه اينكه حرص منو در بياره مدام شيپی رو اذيتش مي كرد چند باري بهش تذكر دادم ولي از رو نرفت حتي عمه گفت « عمه جون يعني ي سگ اينقده ارزش داره كه من پسرمو سرزنش كنم !! » بابا هم مدام مي گفت « ولش كن تنها فرزنده خيلي لوسه محلش نذاري ادم ميشه » ولي نشد كه نشد . ي روز صداي زوزه وحشتناك شيپی بلند شد مدام دور خودش مي چرخيد و زوزه مي كشيد اشكام خودبخود سرازير ميشدن و امير محمد بلند بلند مي خنديد اخرشم با وقاحت گفت ي تيكه گوشت پر از فلفل رو بهش داده اونم خورده ! فرنام سرزنشش كرد كه خيلي احمق و بچه ننه اس واين كارا از ي ادم بيشعور بر مي ياد بعدش با فرزام و فرزانه شيپی رو برديم پيش دامپزشك . من موندم امير محمد تقریبا هم سن منه چرا همه رفتار اون رو ب حساب جونيش مي ذاشتن ولي من رو ب حساب بچه بازي و اينكه نبايد با اون كل كل كنم . برگشتني اينقده عصبي بودم رو سر شيپی داد كشيدم :« اخه مگس هزار بار بهت گفته بودم از دست هر آشغالي چيز نخور » واينجا بود كه عمه و پسرش آتيش گرفتن تو قهقه هاي بقيه ! ولي امير محمد هر لحظه منتظر ي فرصت بود تا بازهم عقده هاشو رو سر من خالي كنه . من هر چقدر كه خودمو لوس كردم و هر چقدر هم پيش باباو عمو ناز اومدم منو با خودشون نبردن اونا جمعه عصر رفتن تايلند فقط بابا مي گفت « اگه عمو فرزانه رو بياره منم حرفي ندارم در غير اينصورت انشاالله سفر بعدي » فرزانه خاك برسرش كنن از اينكه مي ديد مامان و باباش دو هفته اي نيستن بال در آورده بود واسه اينكه با دوس پسرش راحت تر باشه . ب منم مي گفت « خيلي خري بخدا تنها باشي بهتره تا اينكه بري اونجا » و من تو درك رفتار اون مونده بودم . بابا فقط بازم حسابمو پر پول كرد تا مثلا ب قول خودش كمبود نداشته باشيم . گريه ام گرفته بود نه بخاطر نبردنشون واسه اينكه همه چي رو دوس داشتن با پول ماست ماليش كنن گفتم « بخدا هنوز اون پولايي رو كه دفعه قبل دادين يك سومشم خرج نشده من دوس دارم با شماها باشم پول رو مي خوام چيكار كنم » و نشد كه نشد . شب آخر رو هم با فرنام و پري و فرزام ، سيا و فرزانه نشستيم ب چرت و پرت گفتن و مزه پروني . من خيلي خيلي از پري خوشم اومده و از اينكه اون هم همچين حسي رو ب من داره خيلي خوشحالم . واسشون ارزو مي كنم هميشه زندگيشون پر سعادت باشه و هيچ وقت عشقشون بهم كم نشه .
+ نوشته شده در ساعت توسط