274
بعد ناهار ب پیشنهاد مامان همه رفتیم ساری ، دریا خیلی وقت بود شاید از پارسال سیزده که رامسر بودیم ویلای عمو دیگه با هم دریا نرفته بودیم ،دریا رو همیشه تنهایی تجربه اش کردم با همه حس خوبی که بهم میده و لی این بار اینطور نبود و من از بودن با خانواده لذت می بردم ، کاشکی همیشه ی بهونه ای بود تا ما اینطور با هم باشیم و بیایم دریا .با علی آقا اصن چشم تو چشم نمیشدم یکی دو باری هم که ماهک ازم میخواست برم صداش کنم و یا چیزی رو بدم ب اون خودمو میزدم ب نشنیدن .و قطعا این حرکات از چشم علی آقا دور نبود تا جایی که وقتی ترانه و روناک رو برده بودم تو آب و باهاشون بازی میکردم اومد پیشم « ژامی من روسیام ، اینقدر عذابم نده ، بد ب دلت راه نده ، بخدا شرمنده ام اون فقط ی اشتباه بود و ی اتفاق فقط همین » من بدون اینکه تو چشاش نگاه کنم در عین اینکه سعی میکردم که بهش بفهمونم اصن حضورش و حرفاش واسم مهم نیست « اصن مهم نیست دارم سعی می کنم فراموشش کنم ، دارم سعی می کنم پس لطفا هی نقب نزن ب اون اشتباهت » و اون ی چشمی گفت و رفت کنار ماهک نشست .واقعا دارم سعی می کنم دیگه هیچ فکری نکنم و با توجه ب رفتار و حرکات علی آقا اینو ب خودم بقبولانم که هی دختر این فقط بد شانسی تو بوده ، ی اتفاق که با همه ی غیر قابل هضم بودنش تو اختیارات تو نبود ، ی اشتباه که ممکنه برای هر دختر دیگه ای هم پیش بیاد ! پس بهتره اینقدر خود آزاری نکنم و سعی کنم افکارم مسموم نشه .یعنی این کارو نکنم چی کار کنم ها ؟!.برگشتنی رفتیم تو یکی از این فروشگاه های بزرگ کنار جاده و من برای سومین بار تو این هفته ی شلوار دیگه گرفتم و این مامان رو ب شدت عصبی کرد تا جایی که نتونست خودشو کنترل کنه و شلوارو ازم گرفت و برد پس داد و این نهایت سگ شد ن من !تقریبا مونا هم همصدا مامان شده بود « که اگه ی کم عرضه داشتی می نشستی شلواراتو کمرشونو تنگ تر می کردی تا هی نیفته پایین ب جای اینکه هی پول حروم کنی و بری یکی دیگه بخری » من حوصله این یکی رو نداشتم که از هر فرصتی برا حرص دادن من استفاده میکنه !نه مگه میشه کار یکی دو تا که نیس ! من باید بشینم و اونهمه شلوارو مرتب کنم سایز کمرشونو .عمرا ! و از اون گذشته بدبختانه ب دلیل کمبود وزن شدید کوچکترین سایز موجود هم بازم واسم لق میزنه و من مجبورم اینارو هم تنگ تر کنم .پس بهتر نیست خرید دوباره ؟ هم تنوع ست و هم اینکه مجبور نیستم هی ناز مامان یا مهین خانم رو بکشم که واسم این کارو بکنن ! چیزی ب مامان نگفتم ولی تو لحظه های آخر وقتی که می رفتن تو ماشین دوباره برگشتمو اون شلوارو خریدم . دیدنش دیگه مهم نبود یعنی مامان عمرا می تونست تشخیص بده که اینو امروز خریدم . بعد شام بود که فرزام تماس گرفت یعنی تا دیدم شماره اون افتاده سریع خودمو انداختم تو حموم که آره من نیستم و اینا .ولی دیگه تا چه حد میشد این دوش گرفتنو طولش داد .وقتی اومدم بیرون تازه داشتم موهامو خشک میکردم که دوباره زنگید و مث اینکه بقیه می دونستن اونه چون هیچ کدوم از جاشون بلن نشدن که گوشی رو بردارن و نگاهاشون سیخ شده بود رو من !و من فقط ی جمله گفتم « زنگ بزن ب گوشی خودم » و باز اعصاب خوردیای مونا که « آره دیگه دعواهاتو که پیش ما میکنی و فحش بارونش می کنی ولی دل و قلوه دادناتو می ری تو اتاق خودت ؟ نه خدایی خوش می یاد ؟ بذار ما هم فیض ببریم » قبل از اینکه من بخوام چیزی بگم این اتابک بود که مونارو خفه کرد و من ترجیح دادم تو اون لحظه نباشم کنارشون . و باز من و فرزام و دلتنگی های اون و اوهوم اوهوم گفتنای من .تقریبا ی ساعت با هم صحبت کردیم و در آخر « ژامی تو کثافت ترین الاغی هستی که من عاشقشم خیلی دوستت دارم ، بای » و من موندم و ی گیجی مبهم !