از کلاس که برگشتم ی راست رفتم تو اتاقمو « من ناهار نمیخورم فقط میخوام بخوابم لطفا »البته غیر از بی خوابی دلیلی اصلیش حضور بابا بود که امروز ناهار گفته بود می یاد خونه ٬ خب هنوز ی جورایی با هم سرسنگینیم یعنی  من ترجیح میدم چش تو چشش نشم که هی یادم بیفته اون دو تا سیلی وحشتناک رو باز بغضم بگیره . . .تازه چشام گرم شده بود که اومد تو « هزار دفعه بهت گفتم متنفرم از اینکه وقتی تو خونه ایم شام و ناهار دور هم نباشیم  ! مث بچه آدم همین الان می یای سر میز هر چی عقده و ناراحتی هم داری میذاری تو همین اتاق می یای٬ همین الان می یای دیگه صدات نکنما »من وحشتناک نیاز ب خواب داشتم ولی دیگه جرات چشم رو هم گذاشتنو هم نداشتم .با بدبختی تموم هر طور بودچن تا قاشق خوردم و بعدم اونقدر تابلو بود سرخی چشمام و رنگ وروی صورتم که بابا خودش بگه «پاشو برو ٬ بذار حداقل تو آرامش بقیه غذاشونو بخورن ٬ برو بخواب » یعنی دنیا رو ب من دادن ٬و من نفهمیدم که کی ولو شدم رو تخت و کی خوابم برد گه گاهی صدا زنگ موبایل رو اعصابم رژه میرفت ولی خسته تر از اون بودم که بخوام ی تکونی ب خودم بدم و خاموشش کنم ٬تقریبا ساعت سه اونم با صدا گوشی بلند شدم !شماره مال تهران بود و من خیلی خاطره ی خوبی از دوستان تهرانی نداشتم و صد البته اونام همینطور و اینکه این کدومشونه ناآشنا بود واسم .ولی اونقدر زنگ زد تا برا کنجکاوی هم شده تصمیم گرفتم جواب بدم ٬ انتظار ی مزاحم و یا هر کس دیگه ای رو داشتم غیر از " آرباک " دوست و همخونه ی سیا ! دلم هزار راه رفت وقتی صداشو شنیدم اینکه نکنه اتفاقی واسه سیا افتاده نکنه مشکلی واسش پیش اومده باشه ! و و قتی سراغشو ازش گرفتم گفت « چی کار ب سیا داری اون صحیح و سلامته الانم کلاس داشت رفت » « که اینطور میشه بگی چه کار مهمی داشتی که ب من زنگ زدی چرا خونه رو نگرفتی ؟ اصن کی شماره منو ب شما داد  ها» « ببین من نمیخوام که دعوا کنم  میشه مهربونتر هم صحبت کرد ٬ میشه اوقات تلخیتو بذاری کنار فعلا من باهات حرف دارم خیلی » !!!! خب دیگه میدونستم که این بچه پرو چی میخواد بگه و اونقدر که از دست سیا عصبی بودم از این نه ! ب هر طریقی بود بای دادم و شماره سیارو گرفتم تا گوشی رو برداشت بستمش ب رگبار فحش و سرزنش « ب تو هم میگن مرد ؟ اخه غیرتت کجا رفته آشغال ؟چطور تونستی شماره منو بدی ب آرباک در عین اینکه میدونستی این چه دیدی ب من داره و چی میخواد مگه یادت رفته بود پارسال چی بهت گفتم ؟ نگفتم بهش بگو حد خودشو بدونه ؟ ها؟ » من ی بند دادو بیداد میکردم و اون هی می گفت « مث آدم حرف بزن ببینم چی شده ٬ لزومی نداره من شماره توو رو ب اون بدم از اون گذشته حالا زنگ زده که زده مگه چیزی شده ؟ دو کلوم باهاش حرف میزدی سنگاتو وا میکردی » !!!!! « سیا تو آشغال ترین برادر دنیایی که اندازه بال مگس هم غیرت نداری ! بیشعور تو فردا چطور میخوای زن داری کنی ها ؟ببین احمق من اگه شده میرم با عمله ی سر ساختمون لاس میزنم ولی با دوست تو عمرا ٬ در ضمن اینو بنشون سر جاش والا ب جون خودت اگه این بار زنگ نزنه و بگه که معذرت میخوام آخر هفته خودم پا میشم می یام اونجا اونوقت خودت میدونی که چی کارا می تونم بکنم حتی شده ب قیمت ب هم زدن رابطه ی تو و سحر » مامان و بابا هم با سرو صدا من اومدن تو اتاق و هی می گفتن چی شده و من هی ی ریز ب سیا بدو بیراه می گفتم  بعدم « اینام پسره که شماها دارین ؟ ی ذره غیرت تو خونشون نیست برداشته ب راحتی ب من میگه برو با فلانی دو کلوم اختلاط کن ! ب قرآن اگه اینا فردا روزی منو با ده نفر ببینن نهایت دلواپسی و غیرتی که بخوان از خودشون نشون بدن اینکه بیان بگن ژامی جان ده نفر زیاد نیس ؟ بهتر نیس با پنج نفر باشی !!! » با این حرف بابا مث ی مین منفجر شد از خنده و صداش همه خونه رو پر کرد مامانم رفت سراغ سیا تا ببینه جریان چی بوده!تنها کسیکه  ی کم توجه نشون داد علی آقا بود وهی می گفت « واقعا ؟اخه این پسر چرا اینقد بیشعور و احمقه » بعدم خواست خودش با سیا تماس بگیره که من نذاشتم « من لزومی نمی بینم شما دخالت کنین ! من توجه شما یا هیچ کس دیگه ای رو نمیخوام ! من توجه این دو تا نره خر ب اسم برادر و این بابامو میخوام فقط همین !» همین حرف باعث شد علی آقا لالمونی بگیره و بره تو نشیمن و مامان باز اعصابمو خورد کنه که چرا اینقدر بد باهاش حرف میزنم و چرا بیشعورم . و اینکه باز بابا بگه « بهتره تو رفتارت تجدید نظر کنی احترامی که میخوای رو خودت باید ب خودت بدی » دیگه واقعا سگ شده بودم دوست داشتم یکی رو ب شدت بگیرم بزنم تا دلم شاید خنک بشه ! « بفرما شده ی بار ب جای این چیزا و ب جای اینکه بگین کی بر میگردی بگین چرا میری ؟ اصن بگین اینا کین که باهاشون میری بیرون ؟ بگین  هیچ مزاحمی داری یا نه ؟ بگین با فلانی نگرد فلان جا نرو !!! هی گوشزد کنین که مودب باش ٬ احترام نگه دار ٬فلان باش ٬ بهمان باش !» من دادو بیداد میکردمو هیچ کی محل سگ رو هم بهم نداد بابا فقط ی بند می خندید و گه گاهی هم می گفت « تو مث اینکه قدر آزادی هاتو نمی دونی ! دیگه دوره این نیست که من مجبورت کنم رو بند بزنی و با کسی همصحبت نشی ! این بستگی ب فهم و شعور خودت داره که چطور رفتار کنی و . . .» اینجا بود که مونا جونم اومد و شروع کرد ب اظهار فضل « ماشالله تو که شانس زده ب خواسته و خریتت و آدمی نصیبت شده که با این فاصله هم هی داره کنترلت می کنه و تمام خلا های که میگی رو واست پر میکنه شکر گذار باش دختر ٬ در ضمن اتابک من اصن اینطورام میگی بی غیرت نیست  مردونگی از سرو روش می باره » نه دیگه من هی خودمو کنترل میکنم ب این مارمولک چیزی نگم تو جمع نمیشه « اتابک اگر غیرت داشت باید دو تا بزنه تو دهن تو که مثلا زنشی که مم بعد وقتی میری خرید هی فک نزنی با فروشنده که خوش خوشانش بشه و بلکه ۵ تومنی بهت تخفیف بده ٬ اتابک اگه غیرت داشت باید این بار چهار تا بزنه تو دهنت که دفعه دیگه شعور حالیت بشه احترام همسر بودنشو نیگه داری هی واسه رییس ادارتون نازو عشوه نیای و بعد بیای برا من تعریف کنی ! اتابک اگه غیرت داشت . . . » اینجا دیگه ماهک داد کشید و بهم گفت خفه شم و مونا ب شدت عصبی از اینکه اینطور باهاش حرف زده بودم « باشه حرفات همش یادت بمونه یادتم نمونه مهم نیست چن تا آدم بالغ و عاقل بعنوان شاهد اینجا هست  شب که اتابک برگشت میگم این غیرت نداشتشو بهت نشون بده عزیزم » بعدم گذاشت رفت و باز بابا افتاد رو خنده اینکه چرا شماها آدم نمی شین !دروغ نگم ترس بدی ریخت تو دلم این حرف مونا اینکه باز اتابک رو بندازه ب جون من ! ترجیح میدم شب رو اصن نیام خونه تا ی وقتی رو ب رو نشیم و یا اینکه ی دو تا قرص بخورم تخت بخوابم که هیچی نتونه بیدارم کنه ! ب ماهک گفتم می یای شب بریم خونه عمه ! خودمون دو تایی . اونم اونقدر ریسه رفت و خندید که اشک تو چشاش جمع شد « خاک بر سرت کنن مگه مجبوری هر چی ب دهنت بیاد رو بگی و حالا از ترس دنبال سوارخ موش باشی ! نه عزیزم من نمی یام بهتره تو هم شجاع باشی و پا حرفات بایستی ! مطمعنا شب جنجالی و پرخاطره ای داریم از الان دارم لحظه شماری می کنم »و من ی جورایی مث سگ پشیمونم که با اون لحن با مونا حرف زدم هر چند دلمو خنک کرد واسه اون تیکه هاش ولی ب بداخلاقی های اتابک نمی ارزه بخدا !فقط امیدوارم اصن واسشون مهمون بیاد ! یا برن جایی یا اتابک بی خیال بشه و یا . . .