276
مامان باز چند روزه که برنامه پیاده رویشو شروع کرده با دوستان هم باشگاهیش!خوابم نمی یومد و ترجیح دادم امروز باهاش برم ، حالا من حاضر آماده منتظرم که بیاد اونوقت اون خیلی بی رحمانه میزنه تو ذوقم « کجا شال و کلاه کردی ؟ سخت در اشتباهی که فکر میکنی اجازه بدم باهام بیایی اونم حالا که دوستان زیادی می یان و منم خیلی باهاشون رو دروایسی دارم !» « آهان دیدین بالاخره خودتونم اعتراف کردین که اون موقع فقط برا تنها بودنتون منو ب زور با خودتون می بردین ! حالا که چن نفر پیدا شدن دیگه نیازی ب همراهی من نیست ؟ » «آخه من ب تو چی بگم ؟ کی گفته بدم می یاد که باهام بیای؟ من فقط میگم این بار تنها نیستیم و اینکه باید مواظب رفتارت باشی مث بچه ها دادود بیداد راه نندازی ! رو نیمکتام ولو نمیشی ! بدون هیچ سرو صدایی خیلی موقر و متین اینطور نیست ؟ » « خب من هیچ قولی نمیدم که بعدش مواخذه بشم ! اصن من کاری ب شماها ندارم تو هم نگو که این دختر منه ! فک کنین منم مث بقیه هوم ؟ » مامان دیگه هیچی نگفت و هی زیر لبی غروغر میکرد ولی برام مهم نبود .بدجور هوس کرده بودم اون موقع برم بیرون فقط همین !.هوا ابری بود و خنک جون میداد برا دوییدن و فریاد کشیدن تا حدودی که با مامان تنها بودیم و هی من براش لطیفه می گفتم اون ب شدت سعی داشت خندشو کنترل کنه و ب قولی زیاد ب من رو نده !تا اینکه ب دوستاش ملحق شدیم همشونو می شناختم غیر از یکی دو نفر که لزومی هم ب معارفه نمی دیدم و بی توجه قدمامو تند تر کردم و این حرص مامان رو در آورده بود حسابی !خیلی آروم قدم بر میداشتن و من اصن تحملم نبود همش می دوییدم اونقدر که فاصلم خیلی ازشون زیاد میشد بعد از شدت درد کمر و هن هن نفس ولو میشدم رو یکی از نیمکتا تا بهم برسن ! ی بارم اونقدر خسته شدم که فک کنم خوابم برد تا با نیشگون مامان و خنده بقیه از جام بلند شدم !ی خانمی بود می گفت « چطور دلت می یاد ؟ بذا راحت باشه !دختر ب این نازی ! » این حرف باعث شد من بیشتر بهش نززدیک بشم و بعدم که هیچی چیزی که مامان اصن نمیخواست و شروع کردم ب گرم گرفتن و خندیدن و . . . فقط کج و معوج شدن گاه و بیگاه مامان می فهموند که اینجا نباید فلان حرف رو میزدم و وقتی که خونه برسیم چی در انتظارمه ولی بازم برام مهم نبود .روز خوبی رو شروع کرده بودم ی صبح عالی و شاد ! و این برا خوش بودنم تا آخر روز کافی بود .اینکه دیگه هیچی ب خودش اجازه نده برا ی دقیقه هم شده این حال خوب رو ازم بگیره ! وقتی خونه رسیدیم سریع رفتم تا حاضر بشم برم کلاس هر چی هم سعی کردم که مامان گیر نده نشد و آخرش وقتی ماهک هم اومد همه حرفاشو ریخت بیرون «من از دست این خسته شدم ! انگار نه انگار که چن سالشه و باید ی کم نسبت ب سن و سالش و اینکه ی دختر ی کم مراعات حرفا و حرکاتشو داشته باشه ! مث بچه ها تو جنگل داد میکشه مث دیوونه ها هر چی ب دهنش می یاد میگه بی اینکه ملاحضه ی سن و سال بقیه رو بکنه ! » و من هی می رفتم و بغلش می گرفتم و محکم می بوسیدم تااز دلش دراد« مگه من چی گفتم بهشون ؟ فقط ی کم حرف و خنده همین ! اونام که دیدی خیلی خوششون اومده بود که ازم قول گرفتن هر روز باهاتون بیام .از اون گذشته مگه میشه تو اون حال و هوا و اون موقع که پرنده هم تو خیابون پر نمیزنه داد نکشید ! این کار ب من لذت میده ب جون مامان اگه ی بار فقط ی بار صداتو ببدی بیرون اون موقع بخدا احساس می کنی سنگینی ی کوه از رو شونه هات برداشته میشه ! » دیدم نه بابا این اصن محل نمیده نه صبحونه واسم گذاشت و نه حتی واسه ناهارم ساندویچ !« من اگه گشنم بشه میرم غذای سلف رو میخورما ! بعد اگه حالم باز بد شد اون وقت چی ؟» مامان از جاش تکون نخورد و ماهک ب جای اون در حین اینکه داشت برام چایی میریخت « اینقدر لوس نباش خودم واست درست میکنم الان !» و از اون طرف صدا علی آقا « خب ی بارم غذا سلف رو بخور چیزی ازت کم میشه ؟ تو خجالت نمیکشی هنوز مامانت واست لقمه بگیره ؟ » د بیا باز شروع شد ! ب ماهک اشاره کردم اگه جلوشو نگیره من مسول حرفایی که از دهنم در بیاد نیستما ! از لج اونم شده دیگه خودم کار ی نکردم و هی ب ماهک میگفتم لطفا ی چایی دیگه ! پس چی شد من داره دیرم میشه !و . . . و . . .وقتی کفشامو می پوشیدم صدا علی آقا ب وضوح می یومد که ب مامان میگفت « خیلی لوس کردینش مگه بچه اس ؟ فردا چطور میخواد شوهر داری کنه ؟ چطور ی زندگی رو بچرخونه ؟» و من سعی داشتم تا اجازه ندم عصبانیت اذیتم کنه تو لحظه ی اخر فقط برا حرص دادن اون دوباره گفتم « ماهک ! میشه ی لقمه دیگه از اون پنیر واسم بیاری ؟! » که بعد چن لحظه دیدم خودش اومد « بگیر اینم لقمه ات ! اینکه وضع جسمانیت خیلی رو ب راه نیست دلیل نمیشه بقیه دست ب سینه منتظر اوامر تو باشن !» « این شما رو اذیت میکنه ؟ خب فک کنم حداقل باعث بشه شما تو تربیت ترانه بیشتر تجدید نظر کنین ».میشد خشم رو تو چشاش دید و اگه اون لحظه مامان نمی یومد حتما باز ی چیزی بارم میکرد !.عصر برنامه بیرون رفتن نداشتم و تصمیم گرفته بودم ی کم درسا رو مرور کنم ! ولی مگه میشد ! با اومدن لیدا و مریم بهونه خوبی باز برا بیرون رفتن پیدا کردم و رفتیم ناهار خوران !لیدا از دوست پسر تازه ای که گرفته بود می گفت و هی قربون صدقه ریختش میشد خیلی کنجکاو بودم ببینم این پسره چه جور آدمیه که این اینقدر داره خودشو له میکنه پیش ما واسه دوست داشتن اون ! خیلی هم انتظارم طول نکشید اون رو اتفاقی با چن تا از دوستاش دیدیم من اصن از قیافش خوشم نیومد و اینکه چشمای خیلی هیزی داشت ! و اصرار اونا ب با هم بودن رو قبول نکردم .مریم بدش نمی یومد که باهاشون باشه بخصوص که اون با دوستاش بود ! ولی من دیگه حوصلشونو نداشتم .همونجا ازشون جدا شدم ولیدا خیلی دلخور شد که چرا اینقدر ضد حالم و بی احترامی کردم ب دوستش ! من اصن تو قید بند این مراعات کردنا نیستم وقتی از بودن با کسی خوشم نیاد ب هیچ وجه اجباری ب همراهی نمی بینم خیلی راحت جدا میشم حتی اگه مجبور باشم تنها بمونم .اصرار اونا فایده نداشت و من ازشون جدا شدم .حوصله خونه برگشتن رونداشتم از تنها بودنم خسته شدم ! ب هر کی زنگ میزدم ی جایی مشغول بود ! در نهایت رفتم پیش امیر محمد و ی ساعتی رو تو مغازه اون موندم .ی کمی بهش کمک کردم ! یهو دلم هوای روزایی رو کرد که با بهارک کار میکردم ! ی سال بود که اصن ازش خبری نداشتم .همین تلنگر باعث شد همونجا بهش زنگ بزنم ! اصن باورش نمیشد من باشم همون اول شروع کرد ب فحش دادن بعدم زد زیر گریه و . . . نمیدونم چرا حس اونو نداشتم ! یعنی اصن احساسم قلقلکش نشد که حتی بغضی بگیره گلوم رو . کارو بارش خیلی بهتر شده بود راضی بود! هنوز ازدواج نکرده بود ولی دوست پسرشو عوض کرده بود !روزای با هم بودنامون و اینکه چقدر بهم نزدیک بودیم همش می یومد تو ذهنم و سعی داشتم قیافه ی الانشو مجسم کنم ! .تا شب پیش امیر محمد موندم ودر آخر هم با باهاش رفتم خونه اونا .عمه خیلی ذوق زده شده بود از دیدنم و هی قربون صدقه میرفت !ی هفته ای بود که ندیده بودمش همیشه ازم قول می گیره که زود ب زود بهش سر بزنم و من همیشه قول میدم و لی باز یکی دو هفته طول میکشه تا دوباره برم دیدنش !مامان خیلی خوشش نمی یاد وقتمو با امیر محمد و عمه بگذرونم همونطور که بابا با دایی ! و من اصن نمی تونم این رفتار رو هضم کنم ! مشکلات اونا دلیل بر این نمیشه که من هم بخوام دور همه رو خط بکشم ! من دایی رو با همه ی بد اخلاقیا و توهیناش بازم میرم دیدنش و عمه رو با همه ی اینکه هیچ کدوم از این اخلاقا رو نداره و فقط و فقط گناهش این بود که نذاشت کسی دست ب وسایل مامانی بزنه و رو سهم امیر محمد از خونه ای که ب اسمش شده بود پا فشاری میکرد! من فقط ب ماهک گفتم که خونه عمه ام تا نگرانم نشن و شاید شب هم همونجا بمونم بعدم گوشی رو خاموش کردم تا مامان باز زنگ نزنه و سرزنشم کنه برا رفتن و موندن اونجا . ولی عمه نذاشت پیشش بمونم .ب قول خودش دوست نداشت مامان ناراحت بشه بعدشام ب امیر محمد گفت که منو برسونه خونه ! من می تونستم درکش کنم ولی اصن انتظار این حرکت رو نداشتم !ب هر حال همین خونه رسیدم مامان دوباره شروع کرد « بله هفته ای دو روز که بابات نیست واسه خودت امپراطوری راه میندازی ! هر جا بخوای میری هر کار بخوای میکنی !و . . . و . . . » هی توضیح میخواست که چرا با اینکه گفته بود دیگه خونه عمه نرم ولی من ب حرفش گوش نکردم .اصن حوصله بحث رو نداشتم اونقدر که فقط بغلش گرفتم « جون من اگه من خونه دایی هم برم بازم همینو میگی ؟ با اینکه میدونی بابا بدش می یاد اونجا برم و همین حرفای شمارو اونم بهم گفته آره؟ » دیگه مامان هیچی نگفت و من ی نفس راحت کشیدم . فقط دلم میخواد این کدورتا همشون از بین برن ! دایی رو که فک نکنم اختلاف عقیده اون با بابا هیچ وقت حل شدنی نیست همونطور که تا الان نشده ! ولی عمه چرا! اگه ی کم اونو درک کنن ! اینکه تنها دختر مادرش بود و حق اینو داره که احساس تملک داشته باشه ب وسایل مادرش ! اینکه اگه اینا که برادرش اینقدر زور گویی نکنن اینکه ی بارم خودشونو جای اون بذارن ! مسلما باز مث قبل روزهای خوب و پرخاطره ای با هم خواهیم داشت .