277
خسته ام ! اعصاب ندارم ! ماهک تا الان پیشم بود ! با هم کلی حرف زدیم و کلی تو نت پرسه زدیم ! این دهن من چفت و بست نداره ! آخرشم بلاگمو بهش نشون دادم و اونم نشست ب خوندن آرشیو و کامنتاش ! بعدم گفت « بابا اینا میدونن اینو ؟ » گفتم نمیدونم ! چیزی ازم نپرسیده منم چیزی نگفتم !و اینکه چقدر رو پستایی که از فخار نوشته بودم منو مسخره کرد و دیوونه خوند « خاک برسرت تو واقعا ازاون خوشت می یاد ؟ مردک بچه هاش هم سن توست ها ! تو چرا اینقدر الاغی ؟! » « فقط خوشم می یومد ازش ! الانم خوشم می یاد ولی خب دیگه دوسش ندارم ٬ هیچ حسی هم بهش ندارم ! بعد اون حرفایی هم که دفعه آخری ب بابا گفته بود کلن از چشمم افتاد ! واسه رو کم کنیشم شده دنبال ی استاد خانمم و اینکه سعی میکنم حسابی یاد بگیرم تا تو یکی از همون مهمونی های خودش بهش نشون بدم که من بدون اونم خوب یاد گرفتم ! بدون اون و با همین ناخنا بهتر از بقیه ی شاگرداش میزنم ! یعنی این مونده رو دلم که ی روز تلافی اون حرفاشو ب بابا در بیارم !» همینطور که مشغول خوندن کامنتای بلاگم بود یهو گفت « راستی مگه قراره فرزام بیاد ؟» « بیاد نیاد ب من چه ربطی داره !» « درس صحبت کن ! سر شب عمو زنگ زده بود سراغتو می گرفت ٬ میگفت فرزام گفته بعد امتحاناش می یاد ٬ اینام هر چی گفتن بمون نیا ٬ ما خودمون تابستون می یایم گفته من برا شماها که نمی یام می یام ژامی رو ببینم ! عمو میگفت بهت بگم باهاش صحبت کنی منصرفش کنی از اومدن ! بهش بگی که بابات پول نمیده که هر سه چهار ماه زرتی پاشی بیای .بعدم گفت آخر هفته می یان اینجا !» من خیلی سعی داشتم اعصابمو کنترل کنم ولی نشد ! « ب من چه ربطی داره ! تخت سرش که میخواد بیاد یا نه ! از الان می تونم تصور کنم که این زن عمو چقدر داره تو دلش بدو بیراه بهم می گه !خب بابا بچه که نیس ! اگه مسئله خساست شماست و پولایی که براش می فرستین این ب من هیچ ربطی نداره ! اگرم مسئله منم گوه خوردین که هی گفتین فرزام بی تو نمی تونه ! تو باید عروس خودمون بشی ! یا تو یا هیچ خر دیگه !» بعدم این بغض لعنتی آخرش ترکید « ماهک بخدا دوسش ندارم ! یعنی اونطور که باید دوسش ندارم ! ببین چه راحت ب گند کشیدن زندگی منو ! حالا م هر چیزی میشه هی می یان ب من گیر میدن ! بخدا این بار بخواد زن عمو چیزی بگه ب جون خودم ملاحضه هیچی رو نمی کنم هر چی دوست داشته باشم بارشون میکنم ! اصن من آخر هفته وا نمیستم اینجا میرم پیش سیا ! حوصله زن عمو رو ندارم تو نمیدونی چه تیکه هایی بارم میکنه نمیدونی چه نیش هایی میزنه !نمیدونی چطور توهین میکنه و من ب دلیل حرمت بزرگیش و صد البته التماسای مامان خفقون می گیرم و هیچی نمیگم ولی روزو شبم ب گوه کشیده میشه از بس می یام تو اتاق و زار میزنم و سرمو می کوبم ب دیوار !» ماهک اینجا بغلم کرد و من ی دل سیر تو بغلش گریه کردم !دوس داشتم بازم بمونه پیشم ولی بی معرفت بازم رفت ! رفت و بغل شوهرش رو ب بودن با من و سنگ صبور بودنم ترجیح داد ! آخرشم گفت :« م همین تو نمیگی ی زن نباید هیچ وقت جای خوابشو از شوهرش جدا نکنه ؟ حالا ب هر دلیلی ! خب من و تو فردا هم می تونیم با هم حرف بزنیم ! ولی نمیشه اونو تنها بذارم مطمعنم نخوابیده و منتظره تا برگردم !» ی اوهومی گفتم و اون رفت ! گاهی با خودم این حسو دارم که کاش کسی رو داشتم !کسی که بشه اینجور وقتا تا خود صبح تو بغلش بود و همه دردارو همونجا ریخت و آروم شد ! حس مزخرفیه ولی ٬ ولی انگار ما زنا همیشه تو همه حالات متکی ب بودن ی مرد در کنارمونیم ! چه وقتی خیلی شادیم و چه وقتی که دلگیر و خسته !گفتن این احساسات واسه مردی که دوسش داری و عاشقش باشی از گفتن واسه ی دوست هر چقدرم که خوب باشه حتی ی خواهر دلنشین تره ! سکر آورتره !. ب قول پروانه میشه این مرد رو داشت حتی اگه ی شب باشه ! ولی من همیشگیشو میخوام ! نه لحظه ایشو ! .همش خدا خدا میکنم فرزام نیاد ! نیاد ٬ نیاد ! اگر بیاد چه پدری از من و احساساتم در می یاد ! اگر بیاد چه روزایی از من ب فاک میرن ! اگر بیاد من نمیدونم چی کار کنم ! با اون با بابا و . . . مطمعنا بازم بحث و دعوا و حتی سیلی های بابا و اون هم چاشنی اون روزام خواهد شد !همش سعی می کنم اصن ب اومدن اون فکر نکنم ولی نمیشه ! همش سعی میکنم ب خودم تلقین کنم که مهم نیست بیاد یا نیاد ولی بازم نیمشه ! دوست دارم خدا رو با همه مخلوقاتش ب فحش بکشونم .