چن ساعتی میشه که عمو اینا اومدن همراه بابا ، اصن انتظارشو نداشتم فک میکردم پنج شنبه بیان ،میخواستم بابا رو راضی کنم تا بذاره برم پیش سیا !ولی بدجور غافلگیر شدم !عمو خیلی ذوق زده بود و هی می چسبید ب من و بغلم می گرفت و زن عمو مث همیشه فیس و افاده اش داشت زجرم میداد .تصمیم گرفتم حتی اگه حرفی زدو باز نیشی ، اصن ب رو خودم نیارم ! حالا که اومدن و فراری هم در کار نیست پس سعی  کنم حداقل اعصابم بهم نریزه و آروم باشم .نمیخواستم زیاد تو جمعشون باشم بعد شام سردرد رو بهونه کردم واومدم اتاقم ولی خیلی طول نکشید که عمو باز صدام کرد « من یکی دو روز بیشتر اینجا نیستما ! فقط و فقط هم برا دیدن تو اومدم اونوقت تو دوری می کنی ! بیا بشین همینجا کنارم ! » و قبل رفتن مامان اومد «اینقدر بی احترامی نکن ! مواظب رفتارت باش » نه این فک کرده من کیم ؟ که هی را ب را گوشزد میکنه که مواظب رفتارم باشم !اعصابم بهم ریخت دوست داشتم ی نه بگم و خلاص ! کاشکی اونقدر شهامتشو داشتم که بگم خوابم می یادو باشه فردا صحبت می کنیم ولی نه ! نداشتم ، مجبور شدم برم پیششون .عمو حین حرفاش هر ازگاهی محکم می بوسید و می گفت « آخیش ! انرژی گرفتم »و من سرخ میشدم وحشتناک وقتی که می گفت « بوسیدنت ب من پیرمرد جون میده ! شرط می بندم فرزام هیچ وقت پیر نشه !» .فرزام ، فرزام ، فرزام ، هی فرزام . . . تو هر حرفی  باید ی جور اسم اینو هم می یاوردن !عمو حتی تو رویاهاش تعداد بچه های من رو هم تعیین کرده بود ! اسماشونو !کجا بفرسته مارو ماه عسل ! کجا واسمون خونه بگیره !. . . شاید خیلی طبیعی باشه واسه کسی که آرزوی این وصلت رو داره ولی ، ولی خیلی سخته برا یکی مث من که بدون هیچ نقشی همه چی واسش برنامه ریزی میشه !من فقط اوهوم ، اوهوم می گفتم و گه گاهی ی لبخند که مامان هی چش و ابرو واسم کج نکنه ! دیگه داشتم خفه میشدم نمی تونستم جم بخورم ، تا خودمو ی کم می کشیدم کنار که ی کمی نفس بکشم دوباره عمو می گرفت بغلش « از اینجا جم نخور ! غصه می خورم » این وسط زن عمو « خوبه والا نمردیم و مزه هوو داشتن رو هم فهمیدیم ، من نمیدونم پسرمو میخوام زن بدم یا شوهرمو ! » همه می زدن زیر  خنده  و عمو برا بیشتر حرص دادن زنش هی محکمتر می بوسید و من اذیت میشدم از این رفتار ! و در آخر ب بهونه چایی آوردن رفتم آشپزخونه داشتم بر می گشتم که زن عمو اومد و خیلی بی مقدمه « من نمیدونم تو چی هی زیر گوش این بچه می خونی که هنوز نرفته میگه میخواد برگرده ! عزیزم اگه طاقت دوریشو نداشتی خب ما که گفتیم عقد کنین تو رو هم می فرستادیم پیشش دیگه این چه کاریه ؟ بذا حداقل درسشو بخونه بعد مث آدم برگرده و زندگیتونو بکنین !والا دخترای این دوره زمونه معلوم نیست چه جونورایی ان نه ب اون علم شنگه ب پا کردنات و نخواستنت نه ب این عشوه بازی هات ! زندگی که بچه بازی نیست باید درک موقعیت و شرایط اون رو داشته باشی » یعنی من ، یعنی خیلی خودمو کنترل کردم تا اون اشکامو نبینه و صدام لرز بغض رو نگیره « میشه منو باز خواست نکنین ! من اصن حوصله ی بحث ندارم » « خوبه والا از الان زبونت اینهمه تلخ و درازه فردا خدا میدونه چه کارا که نکنی !ولی گفته باشم من اصن تحمل و ناز و فیسای عروس جماعت رو ندارم ، ی زن قبل اینکه باید زن خوبی برا شوهر ش باشه باید حرمت مادرش رو نگه داره !» « زن عمو خواهش میکنم ! من اصن نمیخوام ناراحتی پیش بیاد هیچ مشکلی هم با شما ندارم میشه ادامه ندین ؟! » ولی ول کن نبود نمیدونم چه دردی از من داره که فقط زدن حرفای تلخ آرومش میکنه ! و در نهایت اونقدر عصبی شدم که سینی رو گذاشتم همونجا « لطفا زحمت بردنشو خودتون بکشین من اعصاب هیچی رو ندارم میرم بخوابم » و تو نگاه شوک زده ی اون که شاید اصن انتظار این حرکت رو ازم نداشت برگشتم اتاقم و مث این احمقا بزن زیر گریه !چن بار عمو و بابا صدام زدن ولی نمیشد با اون چشای سرخ و اعصاب خط خطی رفت پیششون .جوابشون روندادم تا اینکه ماهک اومد و من باز ی بغل گیر آوردم برا بلند تر گریه کردن و . . .می گفت اصن اهمیتی ب حرفاش ندم !در عین اینکه نذارم بهم توهین کنه ! اگه اینطور بخواد ادامه پیدا کنه یقینا اگه ی روزی هم من با فرزام ازدواج  کنم وضع از این بدتر میشه ! میگفت نذارم بیشتر از این طول بکشه الان فرصت خوبیه که بلند بگم نه و خودمو راحت کنم ! نهایت خشونت و اعصاب خوردیهاشونم خیلی طول بکشه بذار چند ماه ولی حداقل من زندگی خودمو ب دست می یارم . اینا همش ب حرف آسون بود منی که همه ی اینارو تجربه کردم وهزار باره داد کشیدم و کتکشم خوردم دیگه چه توانی مونده که باز بخوام تکرار کنم ؟!اون رفت و ب عمو گفت که ژامی شبا بیداره و تا الانم نخوابیده بود وقتی رفتم خوابش برده و دلم نیومد بیدارش کنم . صداهاشونو می شنیدم که عمو می گفت « چه معنی میده شبا بیدار باشه ؟! مگه جغده ؟ بچه های حالا چه کارا که نمی کنن » و زن عمو « خونه شوهر که رفت آدم میشه  وقت خوابشم تنظیم میشه شما خودتو ناراحت نکن !» عجبا !خدا این زن دیگه چه موجودیه !.نمیدونم تا کی میخوان اینجا بمونن ولی هر چی باشه میدونم تو این مدت ب لطف زن عمو  دیوونه میشم .