صبح بازم همراه مامان شدم ٬ اینبار مسیر " النگ دره " رو رفتیم .ولی شلوغ بود و من از شلوغیش خوشم نیومد !نیمه ی راه خستم کرد و برگشتم ٬ وقتی اومدم ماهک خودش صبحونه رو آماده کرده بود و زن عمو هم داشت چایی میخورد با دیدن من « رفته بودی پیاده روی ؟ آخه توب این لاغری میری که چی کار کنی ؟ » «چه ربطی داره ؟ من فقط میرم واسه تنفس ٬ واسه اینکه روزمو خوب شروع کنم سرحال باشم » هیچی نگفت و مشغول خوردن شد ٬ باز چن لحظه بعد « زن باید ی پره گوشت ب تنش باشه ! تو باسن ت از ی بچه ی هفت هشت ساله هم صاف تره !ی تیکه استخونی !» دلم نمیخواست این بحث رو ادامه بدم ولی ماهک جای من جواب داد « زن عمو ژامی که اینطور نبود ٬ وضع جسمانیش باعث شده اینطور یهو وزن کم کنه !بدنش خیلی رو فرم بود خودتون که دیده بودین » « خب آره ولی همش ب این فکر میکنم فرزام الان ببینتش چه حالی بهش دس میده ! اصن رغبت میکنه اینو بغل بگیره یا نه ؟ » من یهو لقمه تو گلوم گیر کرد !مونده بودم این زن چقدر٬ چقدر . . . « بعداز ماچ بغل اولیه که دید دستاش پر نمیشه کم کم بی میل میشه ! واسه همینه که میگم زن باید بدنش پر باشه و فلان باشه و . . . » تا دهنمو باز کردم ی چیزی بگم با ایما و اشاره ی ماهک خفقون گرفتم .و زن عمو هم چنان از زنانگی و چطور جذب کردن شوهر می گفت ! دوست داشتم بلند شم برم ولی با اومدن عمو و بابا دیگه نتونستم !عمو میخواست باهاش برم بیرون وقتی گفتم امروز با خود بابا کلاس دارم و باید اجازمو بگیری گفت « مهم نیست ٬ مگه میتونه اجازه نده ؟ »و بابا بی مقدمه « شرمنده داداش٬ ولی باید بیاد سر کلاسش !بعد از ظهر برین بیرون ». غیر از کلاس بابا ٬ کلاس دیگه ای نداشتم واسه حضور زن عمو هم حوصله خونه رفتنو ! برا همین رفتم کافه .دلیل اصلی رفتنم هم تو این وقت روز که معمولا همیشه عصرا میرم دیدن پروانه بود ! مدتها میشد باهاش بهم زده بودم و منت کشی های اون و واسطه فرستادناش منو راضی ب آشتی نکرده بود ولی خب معمولا تو جمعا می دیدمش بدون اینکه با هم همصحبت بشیم ! اما امروز میخواستم باهاش حرف بزنم ٬ نه واسه آشتی کردن واسه شاید راه حلی که یکی بهم پیشنهاد داده بود برا خلاص شدن از دست فرزام و عمو٬ و تو این کار ب اون نیاز داشتم ٬ یعنی چه کسی بهتر از اون میتونست این نقش رو واسم بازی کنه !پروانه نبود ولی محسن و مریم ب همراه طاها وآرش بودن .ب اصرار محسن موندم مث اینکه بازم قراره ی نمایشگاه دیگه بزنه و داشت با آب و تاب برا بقیه نطق میکرد .طاها رو هم چن روزی میشد ندیده بودم  از وقتی بهم زدیم با اینکه تقریبا همیشه همو می بینیم ولی هر دو ی جورایی سعی می کنیم خیلی تو دید هم نباشیم و اگرم پیش اومد تقریبا رفتار عادی داشته باشیم !ولی با همه ی اینا هنوزم تحملش نیست همصحبتی من با بقیه و اگه ی مقدار بیشتر با یکی گرم بگیرم این هر طور شده ی جوری بحث رو عوض میکنه که من لالمونی بگیرم و حرفی برا زدن نداشته باشم ! این رفتارش اصن تو هضم من نیست ! ولی سعی می کنم خودمو بی توجه نشون بدم تا اون بیشتر جری تر نشه .من با آرش صحبت میکردم و اون از پروانه می نالید که چه بلایی سرش آورده تقریبا متوجه حرفای بقیه نمیشدم گرم صحبت بودم که یهو طاها خودشو انداخت وسط « تو مگه امروز کلاس نداشتی ؟ چرا اومدی ؟» « چه اهمیتی داره ؟ دوست داشتم این موقع بیام ! » « نه خب هیچ وقت صبحا نمی یومدی ! » و باز چن لحظه بعد « بیا بریم بیرون من کار مهمی دارم باهات » نیشخندای مریم و نگاه های محسن اذیتم میکرد حوصله ی طاها رو هم نداشتم .گفتم خونه کار دارم و سریع اومدم بیرون و اون تا بجنبه ب من برسه خیلی دیر شده بود .حالا هی پشت سر هم زنگ میزد و اس می فرستاد و فحش میداد که چرا بی محلی کردم واینکه خیلی ضایع شده پیش بچه ها ! برام مهم نبود .گوشی رو خاموش کردم و ی راست رفتم خونه !هیچ کی خونه نبود غیر از ترانه و ماهک و من تو نستم چن ساعتی رو بخوابم .عصر رو هم با عمو رفتیم بیرون .خودمون تنهایی ! اصرار داشت با ماشین فرزام بریم . ناراحت شده بو که چرا ازش استفاده نمیکنم ٬ و من هر چی می گفتم قبول نمیکرد در نهایت « عمو اینجا خیلی شهر بزرگی نیست ! از این ماشینام خیلی اینجا نیس ! من فقط کافیه دو روز سوارش بشم اونوقت تو همین دو تا خیابون تابلو میشم ! اینو دوس ندارم ٬ با همین ب قول شما لگن خودم خوشترم » « چه ربطی داره ! ملت چه غلطی میخوان بکنن ؟ من اینو اوردم اینجا فقط برا تو و ب خواست فرزام ! حالا تو ی ساله انداختیش گوشه خونه که میگی فلان میشه و اینا . . .» هر طور بود بحث رو عوض کردم و با هم رفتیم خیابون گردی ! عمو ی ریز صحبت میکرد و من سعی میکردم رفتارم طوری نباشه که فکر کنه ب حرفاش بی توجه ام در عین سخت بودنش !.بعدم رفتیم خرید تا واسه خانمش کادو بگیره برا روز زن ! هر چی ازم نظر خواست هیچ دخالتی نکردم و گفتم من چیز خاصی ب نظرم نمی یاد خانمتونم خیلی نمی شناسم و با سلیقه اش آشنا نیستم خودتون هر چی دوس دارین بگیرین ! در نهایت اون ی ست ایتالیایی واسش گرفت و من برا مامان ی سینه ریز نقره با شمایل "شرف شمس " گرفتم خیلی وقت بود که میخواست بخره ولی فرصتشو نداشت .مامان خیلی خوشش اومده بود و من از خوشحالی اون لذت می بردم . شب خوبی رو همه تو باغ داشتیم همه دور هم بودیم و از زخم زبونای زن عمو هم چن ساعتی خبری نبود !