280
رفته بودیم مثلا تفریح ! مثلا دعوت بودیم ب ٬ ی جای خوش آب و هوا ! اصن فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه ! یکی از دوستای بابا دعوتمون کرده بود باغشون تو نوشهر ! فک میکردم اونجام مث باغ ماست ! ولی نه از برق خبری بود نه آب و نه ی جای خواب درست وحسابی ! برای دستشویی رفتن از قبل باید مطمعن میشدم که آب باشه اونجا ! آفتابه هم نداشتن بی شرفا ! یعنی یکی بود ولی من اصن دوست نداشتم ازش استفاده کنم ! حالم بهم میخورد . . . ی بطری نوشابه رو خالی کرده و گذاشته بودم کنار تا هر وقت لازمم شد خودم ازش استفاده کنم و این یعنی نهایت ر ی د م ا ن شدن ب اعصاب من ! هر چی هم غر میزدم که بر گردیم ولی کسی گوش نمیکرد بابا وکلن مردا که همش می رفتن ماهیگیری و اینو راونور چرخ زدن اونوقت من مجبور بودم همراه باقی زنا بشینم ور دل خانواده میزبان و هی ب چرت و پرتاشون گوش بدم ! یعنی ادعاشون ماتحت خر رو پاره میکرد ! با اونهمه کلاس و منم منم کردناشون ی ذره ب آسایش مهموناشون توجهی نداشتن ! بدتر از همه جای خواب بود ! یعنی منو بکشن عمرا رو زمین بخوام اونم برا ی شب کامل ! و از اون بدتر اینکه این باغشون فقط ی اتاق داشت و ی آشپزخونه و قطعا اتاق رو گذاشتن در اختیار خانما تا مثلاراحت باشن و مردا تو ایوان اون خونه باغ ویا رو پشت بومش می خوابیدن ! اونوقت تو ی اتاق دوازده متری من باید همراه ماهک و مامان و زن عمو که هیچ ٬کنار اون خانم و عروس و دو تا دخترش و نوه هاشم بخوابم !!!!!!! و بدتر و بدتر اینکه ب دلیل ملاحضات و مراعات رعایت حال میزبان و صد البته خط و نشون کشیدنای مامان باید با لباس هم بخوابم !اینطوری خوابم نمی یومد و اعصابم سگی شده بود .حالا همه اینا ب کنار وقتی از دستشویی برگشتم که برم مثلا با حرص کپه مرگمو بذارم دیدم همه جاها اشغال شده و تنها جای خالی کنار زن عموست ! این یعنی فاجعه ! هر چی ب ماهک گفتم جاشو با من عوض کنه ترانه رو بهونه کرد که تازه خوابش برده تو بغلش و نمی تونه تکون بخوره ! فک کنم تو تموم عمرم اینهمه حرص نخورده بودم !همش خودمو می کشیدم کنارو هی می چسبوندم ب بغل مامان تا مثلا با زن عمو تماسی نداشته باشم و مامان هی غر میزد ولی وقتی دید کاری از پیش نمی بره مجبور شد بغلم بگیره و با هم بخوابیم .دو تا دختر داشت آقای جهانبخش یکیشون هم سن من بود با کلی فیس و افاده که من عمرا باهاش همکلام نشدم یکی دیگه هم دو سالی از م بزرگتر بود و خیلی خاکی و ریلکس !ولی اونقدر فضول و زود خودمونی میشدکه اگه ی روز دیگه هم اونجا می موندیم فک کنم بالاخره سر از رنگ لباس زیر همه هم در می یاورد !روز دوم بعد از ناهار بود که علی آقا همراه باقی مردا نشد و خواست تا ماهک رو ببره تو شهر ! اونقدر دلم میخواست منم باهاشون برم که حد نداشت ولی اصن بهم پیشنهاد نداد٬ ماهک خیلی اصرار کرد ولی غرورم اجازه نمیداد و من « بیا ی کم شعور نداره شوهرت منو هم دعوت کنه !بخدا اگه دیگه کاری براش کردم ! مگه جاتونو تنگ می کنم !یعنی فقط ی بار دیگه ببینم ماشین منو بر میداره دیگه هیچی ! گفته باشم بهت و . . . » تو همین غر زدنا بودنم که یهو از پشت سرم صداش در اومد « من این حرص خوردنتو عاشقم ! حرص بخور فدات شم ٬ هر چی حرص بخوری من بیشتر لذت می برم » بعدم هر هر خندش بلند شد و ترانه رو بغل گرفت ورفت ماهک هم دنبالش . یعنی من از شیپی کمترم اگه از فردا واسش چایی بذارم ٬ ماشینو بدم بهش ٬یا اصن آدم حسابش کنم !اونقدر اعصابم خورد شد که افتادم ب جون مامان اونم عصبی از دست من رفت پیش بابا و گله کردن ی مین نشد که بابا اومد « یعنی اون زن و شوهر حق ندارن یکی دو ساعت با هم تنها باشن و خوش بگذرونن ؟ بلند شو بیا پیش خودم اگه حوصلت سر رفته با هم میریم ماهیگری ! » این یعنی اوج خوشبختی که یهو ب من رو کنه اونم تو اون وضعیت !ولی مامان دوباره رفت رو اعصاب که چه معنی میده من برم تو جمع مردا که ی دونه زنم باهاشون نیس ! دیگه معطل نکردم و سریع حاضر شدم وبابا هم هی داشت ناز مامان رو می کشید که اینقدر سخت نگیره .این نصفه روزی رو که با ٬بابا بودم تلخی روز قبل رو ی جورایی جبران کرد ! خوش گذشت .خیلی خوش گذشت .