عصر ب اصرار مامان همراهشون شدم تا بریم استخر ٬ دوست داشتم بخوابم ولی نشد ٬ من و ماهک ومامان بعلاوه مونا و زن عمو ٬ بچه هارو هم که مهین خانم نگه میداشت .و این رفتن و بودن با اونا حسابی روزمو ب گوه کشید ! زن عمو همش تیکه مینداخت ومن واقعا دیوونه شده بودم .دوست داشتم یکی بزنم تو دهنش ٬ یا چهار تا حرف درشت بارش کنم .گاهی اوقات که عصبی میشم و میگم که فلان می کنم و بهمان ٬ولی وقتی تو موقعیتش قرار می گیرم همیشه کم می یارم واین کم آوردن خلاصه میشه تو گریه هام .این زن مامان تو نیست که بخوام ب خاطر احترام و عشق تو نامهربونیها و بدخلقیهاشو تحمل کنم ٬ که میکردم .وهیچ حسی نسبت ب فرزام ندارم که بخوام ب خاطره ذره ای از اون حس این رفتار رو هم در مقابل این زن داشته باشم !ولی اینجا یکی حرمت بزرگیش و دیگری مواخذه های مامان و بابا نمیذاره حرفی از دهنم در بیاد ٬تو آب بودیم که بهو گفتش «  الهی بمیرم برا فرزامم اخه چطور میخواد همخوابگی کنه باهات ! تنش درد می گیره از بس این استخون باسن و کتف و اینات فرو میشه بهش ! » فقط نگاهش کردم .اونقدر که فک کنم حس بدی بهش دست داد و ازم دور شد و من رفتم زیر آب و اجازه دادم این اشکا سرازیر بشن ! تحملم نبود موندن اونجا ٬خواستم برگردم مامان نذاشت و من ب بهونه ماساژ صورت رفتم ی قسمت دیگه ٬ صورتم گر گرفته بود و حرکات لذت بار انگشتان ماساژور هم از سرخی و داغیش کم نکرد !« هی دختر ! چیزیت شده ؟ اشکات همه روغنا رو لزج میکنه ٬ من مشکلی ندارما ولی نتیجه خوبی نمی گیری ٬ ادامه بدم ؟ » « آره شاید آروم ترم کرد شما ادامه بده » و کم کم آروم شدم ولی خیلی طول نکشید که اونام اومدن زن عمو با دیدن من « باز جا شکرش باقیه صورتت پره  هنوز گونه هات فرم دارن ٬و . . . ( سانسور ) » این دیگه آخرش بود چنان عصبی شدم که بغضم یهو ترکید و رو سرش داد کشیدم « فقط ی بار دیگه ب خودتون اجازه بدین که ب خیال خودتون منو خورد و تحقیر کنین ب جون مامان هر چی ب دهنم می یاد میگم حرمت هیچی رو هم نیگه نمیدارم » دراومدن این حرف از دهن من همینو سیلی مامان تو اون جمع و چسبیدنش رو صورتم . . . و نیشخندای زن عمو « نزنش قربونت برم ب جای این کارا بهتر بود از اول تو تربیتش با ثبات تر می بودین » کتک رو که خورده بودم اونم از مامان که خیلی وحشتناک بود هضمش واسم ! کتکای مامان همش خلاصه میشد تو نیشگون گرفتن و سیلی هایی که ب آرومی بود و با شیطنت ولی نه اینطور وحشتناک بی رحمانه ! دیگه هیچی برام مهم نبود یعنی وقتی کار ب اینجا کشید و بی حرمتی ب مامان رو هم دیدم سگتر شدم ! حالا که خیلی از اون لحظه گذشته ماهک میگه وقتی که مامان خودش جواب اون رو داد و بحثشون شد ٬من دیگه نباید ادامه میدادم .ولی نمیشد و من تموم این تلخی های این چن روزه رو خلاصه کردم تو دوتا جمله « شما فک کردین کی هستین که ب مامان من توهین کنین ؟ کسی از تربیت باید حرف بزنه که دخترشو هر شب از پارتی جمعش نکنن و ببرن کلانتری که بعد برن عجزو لابه و تعهد که برشگردونن ! کسی از تربیت حرف بزنه که پسرش برنداره ی هرزه رو بیاره تو خونه و بعد تو چشای ننه باباش واسته بگه سختم بود خیلی ٬یا واسم زن بگیرین و یا هیچ دخالتی تو کارای من نکنین » ودلم خنک شد وقتی که زن عمو همینطور با دهن باز ب من نیگا میکرد و عصبانیت مث آتش از چشاش زبونه می کشید تحکم مامان هم دیگه مانعم نشد و من ی ریز حرف میزدم و با هر کلمه ای و دیدن خطوط کج و معوج صورت زن عمو که سخت تر و فشرده تر میشد کم کم ب آرامش می رسیدم و لذت می بردم .حالا زن عمو لال شده بود و هی ب مامان نیگا میکرد .مامان هم هیچی نمی گفت مطمعن بودم ته دلش از این کارم داشت غنج میرفت و لذت می برد .دلم خنک شد خیلی خنک شد.همونجام ازشون جدا شدم و رفتم خونه نیم ساعت بعد من اونا رسیدن و از همون بدو ورود زن عمو شروع کرد ب دادو بیداد رو سر عمو « حماقتم حدی داره ! من میگم این تیکه ما نیست هی لج کنین ! من میگم این زن زندگی نیس هی چرت بارم کنین ! من میگم رعنا باید عروسم بشه هی بگین یا این یا هیچ کی » برام مهم نبود ولی حضور بابا و نگاه های شوک زده شون ب من و زن عمو ترس بدی رو ریخت تو دلم رفتم تو اتاقمو خداخدا میکردم ی وقتی بابا نیاد! که اومد !و بدون اینکه توضیح بخواد و یا حرفای منو هم بشنوه دستش رفت بالا که اونم چن تا بچسبونه رو صورتم ! چشامو بسته بودم که دردشو کمتر حس کنم ولی عمو اومد و دست بابارو تو هوا گرفت مث همون پارسال که بابا دست عمو رو ٬ تو هوا گرفت و خودش سیلی رو چسبوند ! حالا دوباره این اتفاق تکرار شد اینبار عمو دست اونو گرفت و بعدم یکی محکم چسبوند !« هی لی لی ب لالات میذارم وهم برت داشته پرو تر شدی ! تو خجالت نکشیدی ها؟ » من از اینهمه وحشیگری اونم از دو تا مثلا آدمی که همه بعنوان ی روشنفکر ازشون یاد می کنن بغضم گرفت و ب گریه نشستم .فقط داد کشیدم «اینارونمی گفتم دلم می ترکید ! از گفتنشونم هیچ پشیمون نیستم  ا بازم می خواین بزنین٬ بزنین اصنم درد نداشت ! » عمو وحشتناک عصبی شده بود و شاید اگه علی آقا و اتابک نمی یومدن بازم کتک میخوردم .علی آقا با عصبانیت اونا رو از اتاقم برد بیرون و اتابک نشست پای حرفای من .صداهاشون می یومد که با هم بحث میکردن تا جایی که زن عمو برداشت ب علی آقا گفت « شما چرا دایه مهربانتر از مادر شدی ؟اصن چرا دخالت میکنی تو موضوعی که بهت ربطی نداره » و علی آقا عصبی تر « خوبه والا اصن بیاین بزنین سنگسارش کنین ! شماها خجالت نمی کشین؟هی ب احترام بزرگ بودنتون همه ماها خفقون می گیریم و هیچی نمی گیم اونوقت فکر می کنین این بی کس و کاره هر بلایی دلتون خواست می تونین سرش بیارین ! باباش اگه غیرت نداره دوتا جوابتون بده و دخترشو محافظت کنه منکه دارم ! داداشش که باید داشته باشه ! من ب حرمت زنم نمیذارم کسی مم بعد دستش رو ژامی بلند شه ! ب نظرم بهتره خودم با فرزام تماس بگیرم بگم مردی که عرضه ی محافظت از نامزدشو نداشته باشه گوه میخوره نامزد میکنه و منم منم راه میندازه ! مردی که جرات و جربزه ی ایستادن مقابل بی حرمتیای مادرشو نداره گوه میخوره زن میگیره و . . . و . . . » اونقدر بحثشون بالا گرفت که اتابک هم رفت ب حمایت علی آقا ٬ بابا ساکت ساکت بود و صدایی ازش در نمی یومد و فقط صدای گوشخراش زن عمو و  گاهی عمو و اتابک و علی آقا بلند میشد !اونقدر گریه کرده بودم و اعصابم تحریک شده بود که دوباره حالم بد شد و ی ساعت تموم از درد ب خودم می پیچیدم و عق میزدم !نفهمیدم کی خوابم برد وقتی بلند شدم که بابا و مامان کنارم نشسته بودن ب همراه دوست اتابک که اولین پزشکم بود که اینجا پیشش رفته بودم ٬ مامان گریه میکرد و بابا همینطور نیگام میکرد و تنهاچیزی که گفت « من معذرت میخوام ! » بعدشم رفت .دیگه واسم مهم نبود حس و حال بابا !اون که رفت مامان بغلم گرفت و من دوباره تو بغلش ی دل سیر گریه کردم . واینکه تصمیم گرفتن ب جای اینکه منتظر اون پزشک تهرانی باشن و هی زیر میزی بدن بهش واسه جلو انداختن وقت عمل همینجا عمل بشم .اونم فردا.همیشه ترس دارم از زیر تیغ رفتن ولی وقتی مامان اینو گفت دردی که سیلی عمو و رفتار همشون تو دلم نشونده بود جایی برا جولان دادن این ترس نذاشته بود ! « الان میخوام واقعاها که وقتی رفتم تو اتاق عمل دیگه بیرون نیام ! اینطوری از دست همتون  راحت میشم » مامان وحشتناک ب گریه افتاد اونقدر که با صداش ماهک اومد تو اتاق و این رفت ! خیلی پشیمون شدم که چرا این حرفو گفتم و چرا جمع بستم باید میگفتم از دست عمو و خانوادش ! از دست کوته فکریای بابا ولی . . .