282
ترس مث خوره افتاده ب جونم ! بدجور واهمه دارم از فردا .هی سعی میکنم خودمو ی جور مشغول کنم ولی نمیشه .همش فک میکنم نکنه فلان نکنه بهمان ! ماهک میگفت « میخوای امشب پیشت باشم ی کم باهم حرف بزنیم ؟» گفتم نه و اون فقط گفت « اینقدر سخت نگیر ب هیچ چیز دیگه ای هم فکر نکن فقط ب این فکر کن که وقتی عمل شدی دوباره مث قبل میشی حالت خوب میشه و باهم میریم بیرون » من فقط سرتکون دادم و اون رفت .دوس دارم برم بغل مامان بخوابم ! یکی دوبار رفتم دم در اتاقشون و صداش کردم ولی متوجه نشد ! دوس دارم امشب اون کنارم می بود و محکم بغلم می گرفت تا هم حرفی که رو سرشب بهش گفته بودم ازدلش در می یاوردم و هم خودم آروم میشدم .همش شیپی رو بغل می گیرم و نمیذارم که از کنارم جم بخوره .خسته که میشه میذارمش زمین ولی باز لای پاهام بین صندلی نیگه میدارمش تا تکون نخوره .طفلی هیچی نمیگه نه زوزه ای و نه هیچ حرکتی با صبوری زیاد این گندی منو این وقت شب تحمل میکنه !کاشکی همه مث این حیوونه ی کم شعور داشتن ی کم واسه دوست داشتناشون احترام میذاشتن . اگه الان ب من بگن که مثلا شپپی تو خطر مرگه ب همراه عمو خانوادش و فقط کمک من میتونه جون اینارو نجات بده من قطعا ترجیح میدم شیپی رو داشته باشم تا اونا رو .ترجیح میدم ذره ذره آب شدنشونو ببینم در عین اینکه دوست دارمشون .دوست دارم زجر کشیدنشونو ببینم در عین اینکه خیلی هم دلم براشون میسوزه ! دوس دارم مثل موقعیت الان من برا فرزانه هم پیش بیاد ی مادر پسر مث فرزام و مامانش و باباش مث عمو ! اونوقت ببینم چطور می تونن این رفتار و کثافت بازیا رو تحمل کنن ! تصمیم گرفتم بعد عمل اونم با این ماجرایی که پیش اومد سفت و سخت تو روی همه بایستم و بگم نه ! مگه دیگه چقدر می تونه از این وحشیانه تر باشه توهیناشون و کتکاشون ؟؟؟ الانشم که زندگیم ب گوه کشیده شده دیگه از این بدتر چی میخواد باشه ؟ فقط دلم ب حال فرزام میسوزه ! خیلی هم میسوزه . . . امشبم چن بار تماس گرفت و من اصن جوابشو ندادم و در نهایت این مونا بود که همه اتفاقات دیروز رو با جزییات تموم گذاشت کف دستش ! و اون افتاد ب جون مادرش و کلی بدو بیراه گفتن !وقتی زن عمو با عصبانیت و حرص گوشی رو قطع میکرد فرزام ول کن نبود ب تک تک گوشی های بقیه می زنگید و همچنان مامان و باباشو ب فحش می کشید ! حتی ماهک میگفت ب بابا هم فحش داده بود که این خیلی بود اونقدر که عمو رو سر فرزام دادکشید ولی اون میگفت « د وقتی اونقدر جنم نداشته باشی که اجازه بدی یکی بیاد بچسبونه رو صورت دخترت از این بدتراشم باید بشنوه !بخدا من برگردم از این بدتر رفتار میکنم چنان بلایی سرتون بیارم اون سرش ناپیدا و . . . » اومدن فرزام دیگه واسم مهم شده یعنی باید بیاد تا من بدونم چی کار کنم ! اون باید بیاد .من از همین الان لحظه شماری میکنم نه واسه اومدنش و احتمالا دعواو بحثش با بقیه فقط برا بودنش و گفتن حرفای خودم .میخوام برم ایندفعه درو محکم بزنم تا مامان بلند شه ! و ازش بخوام بیاد پیشم بخوابه ی کم آروم بشم .