283
بد نیست آدم ی وقتایی مریض بشه ٬ حداقل باعث میشه باهات مهربون تر بشن و هی نازت رو بکشن حداقلش زن عمو تو یکی دو روز بعد عملم که اینجا بودن بی نهایت مهربون شده بود و انگار نه انگار که اصن چشم دیدنمو نداره و خوشش نمی یاد ازمن .همه اینا ی طرف شب خوابیدن بغل مامان و گاهی هم بابا که نوبتی کنارم بودن ی طرف .مامان که خودش خیلی زودتر از من خوابش می برد و من ب عادت هر شب تا خود صبح بیدار می موندم و هی اینور اونور قلت میزدم.سیستممو هم ب دستور بابا جمع کرده بودن تا باز نشینم پا نت .واین اوج بی حوصلگی و اعصاب خوردی من بود .ولی شبایی که بابا می یومد پیشم نمی خوابید تا من خوابم ببره خیلی حرفا زدیم که الان وقتی فکر می کنم می بینم چرا هیچ وقت فرصتی نبود یا نخواستیم باشه واسه گفتن این چیزا ! گفتن چیزایی که شاید تو موقعیت های دیگه تاثیر دیگه ای داشت !تو این مدت همه بچه ها اومدن دیدنم حتی پروانه !هنوزم از دستش عصبی و دلخور بودم ولی دیگه چاره ای جز صحبت نداشتم مثلا آشتی کردیم ولی ی جورایی بود ! ی جورایی دیگه مث سابق دل و دماغ حرف زدن و شوخی کردن باهاشو نداشتم .اون روزی هم که اومده بودن بابا هم خونه بود .بابا هیچ وقت از پروانه خوشش نمی یومد و بارها بحثمون شده بود و خواسته بود که با ی همچین تیپایی دوستی نداشته باشم .اون روزم با دیدن پروانه سگرمه هاش رفت تو و کلی اخم و تخم ریخت تو چشام ! بخصوص که این دختر مراعات هیچی رو نمیکرد نشسته بود کنار کامیار و بی توجه ب بقیه و حضور مامان و بابا هی واسش لوس بازی میکردوعشوه میریخت ! اونقدر که دیگه تحملم نبود هم رفتار اون و هم کامیارهمونجا عصبی شدم و فحشش دادم « آشغال عوضی اینجا روسپی خونه نیست پاشین برین ی قبرستون دیگه واسه هم غش و ضعف برین » لحن حرفم و خطاب کردنشون اصن براشون مهم نبود مث همیشه . پروانه اصن ب رو خودش نیاورد و هی تیکه مینداخت بقیه هم هر هر خنده ! ولی این لحن و این نوع حرف زدن اونقدر که مامان بابا رو شوکه کرد رفتار اون نکرده بود !بعد رفتنشونم کلی سرزنش شدم که چرا مث دخترای فلان حرف میزنم و اینا ! بابا باز گیره داده بود ب پروانه و اینکه آدمو از رو دوستاش می شناسن و اگه ی دفعه دیگه ببینه این دختره اینجا می یاد هر چی دیدم از چشم خودم دیدم .اصنم واسش مهم نبود توضیح من و اینکه بابا من با این مدتهاست بهم زدم ولی نمیشد جلوشو گرفت که نیاد اینجا !بیماری من بهونه خوبی بود واسه اومدنش ب اینجا .تنها کسایی که دیدنم نیومدن محسن و مریم بودن ! اتفاقا همونایی که بیشتر ازشون توقع داشتم ب یادم باشن و حداقل ی تماس بگیرن ولی نه !بی نهایت از دستشون عصبانی بودم !ی روز هم طاها با پریسا و امیر اومدن ٬واسه مامان که همه دوستامو از نزدیک تقریبا میشناسه وجود طاها غیر قابل هضم بود !.بعد رفتنشون اومد سراغم که «این یارو کی بود ؟ مگه اینم از بچه ها انجمنه ؟مگه . . . مگه . . . » شاید اصن زمان خوبی برا حرص دادن نبود !شاید اصن کار درستی نبود .ولی ب قول مونا آدم بشو نیستم « این همون دوس پسریه که می گفتم ! تیپ و قیافش ب فرزام که نمیرسه ولی گفتن نداره باید باهاش باشی مامان ٬ تو خیلی چیزا خیلی سر تره از اون ! » فقط نیگام کرد اونقدر این نیگا کردنو کش داد که ب گ و ه خوردن افتادم « من غلط کردم ! دیگه تکرار نمیشه ٬ آخرین باری بود که اومد اینجا مطمئن باشین » « تو فک کردی ب اومدنش گیر میدم ؟ خیلی احمقی که عمق فاجعه رو نمی فهمی ! خیلی باید کثافت باشی که با این وقاحت بگی دوست پسرته در صورتیکه فرزام هست ».اصن برام مهم نبود !اونقدر گفت و گفت تا خودش خسته شد ! من که دیگه رابطه ای با طاها ندارم و هیچ میلی هم ب رابطه ی جدیدی ٬ ولی همین وجود غبار گرفته اش باعث میشه ی حرصی ب جونشون بندازم !هر چند بابا اصن براش مهم نیست و همون اوایل هم می گفت « از آزادیت لذت ببر هر غلطی هم میخوای بکنی بکن ! ولی این کارا هیچ تغییری تو بودنت با فرزام نداره !فقط کاری نکن که گند بزنی و بعدا پشیمون بشی !!!! ».ی چن روزی گوشیمو نمیدادن بهم تا اونقدر التماس کردم که برشگردوندن .کلی تماس و اس داشتم .یعنی اگه گوشی من خونه بمونه و هر دم ب دقیقه زنگ بزنه محاله که اگه بابا باشه اون رو برداره و جواب بده و یا حتی برا کنجکاوی . . .ولی مامان پنجاه٬ پنجاه ست .این کارو میکنه .حالا این بار اونم این کارو نکرده بود .تنها کسیکه تا دلش خواسته بود فضولی کرده بود مونا بود .تقریبا تموم اس هارو خونده بود و از اونجایی هم که من هیچ کس رو ب اسم خودش سیو نمی کنم گیج شده بود کلن بچه هارو ب القابی که بهشون میدم سیو می کنم واسه همینم بعدا فهمیدم که با شماره خودش ب چن تایی که ب نظرش مشکوک می یومدن و متن اس هاشون مهربونه تر بود زنگ میزد تا بفهمه دخترن یا پسر تا شاید ی چیزی دستگیرش بشه و برا ی مدتم شده ی چیزی داشته باشه برا سر ب سر گذاشتنم و اذیت کردنم .فعلا مدام در حال کل کل و تیکه انداختینم بهم.اصن دیگه هیچ پرده ای بینمون نیست همون ی تیکه ای هم که بود حسابی دریده شد انگاری خودشم بدش نمی یاد و من از اون چیزی هم که ب قول خودش فکر میکرد وقیح تر .دیگه هر چی دوس دارم بهش میگم با هزار پهلو و هزار ایجاز و کنایه .خر که نباشه باید بفهمه ولی کلن احمقه و ی جور دیگه برداشت میکنه و این میشه که باز گیج میزنه و بعدش دادش میره هوا و ی بهونه ای گیر میاره تا باز اتابک رو بندازه ب جونم .ی روزی هر طور شده تلافی چن تا اسی رو که ب بچه ها زده بود جای من ٬رو می کنم .بدجور هم تلافی می کنم تا سوزشش لذتم بده .
+ نوشته شده در ساعت توسط