بازهم اين شب زنده داريهاي مزخرف و شيرين و بازهم دوش آب سرد و سرد ساعتاي نه صبح ميشد تازه خوابم گرفته بود كه گوشيم زنگ خورد  با ديدن شماره  تماس جا خوردم حسابي . دست و دلم نمي رفت تا جواب بدم . بعد زنگاي پياپي اخرش خودمو  راضي كردم تا جوابشو بدم خواهر مهرداد بود ،  نه سلامي نه حال و احوالي فقط گفتم « باورم نميشه مهرانه  تويي ؟ » مي خواست منو ببينه  همين ! چرا ش رو هم نميدونم فقط گفت برم اموزشگاه ! انگاري از ي خواب هفت ساله بيدار شده باشم  گيج گيج بودم  . خيلي خوابم مي يومد و چشام بد جور مي سوخت ولي نتونستم بگم نه و كنجكاوي اينكه چي كار داره باهام بد جور اذ يتم مي كرد واسه همين دوباره رفتم زير دوش سرد تا خواب از چشام بپره  و ي كم صورتم حالت عادي پيدا كنه ! تو انتخاب مانتو مونده بودم چي بپوشم ، مهرانه از همون اوايل از پوشش من خوشش نمي يومد و بارها  با مهرداد بحثش شده بود . خودم هم نميدونم چرا  دوس داشتم اونطور بپوشم كه اون خوشش مي يومد با اين حال يكي از سنگين ترين ما نتو ها مو پوشيدم و رفتم . مدام استرش داشتم اينكه چي مي خواد ب من بگه اينكه چطور بعد چند ماه ياد من افتاده مث خوره داشت منو مي خورد . بعد كلي انتظار وقتي سرش خلوت شد رفتم پيشش . خيلي خشك بود خيلي خيلي زياد منم انتظار بيشتري ازش نداشتم  اونم مث مامانش برخلاف مريم هيچ وقت از من خوشش نمي يومد . بدون مقدمه گفت « خانواده مي خوان برن مقيم خارج از كشور بشن . و اينكه تو وسايل مهرداد  ما اينا رو پيدا كرديم وبا اصرار مريم گفتيم اونو ب تو بديم چون مامان مي خواست دور بريزه » وبعدش كارتون كوچكي رو ب من داد . مي خواستم همونجا بازش كنم ببينم چي هستش ولي نذاشت خيلي متكبرانه گفت « وقت زياد داري » و دستشو واسه باي جلو اورد . ميدونم كار خوبي نكردم  و اينكه ديگه مهردادهم نبود كه من واسه خاطر اون مراعاتشو كنم .ب را همين  بدون خداحافظی كارتن رو برداشتم و زدم بيرون  و دست اون  همونطور معلق موند . تو سالن صداشو خيلي واضح شنيدم و اشكام بد جور سرازير شدن :« دختره ی امل .  . . همون بهتر بي شوهر بموني »!!!!!!!!! . حلقه ی مهرداد / تمام نامه هاي من  / چرك نويس نامه های مهرداد / عكسا مون /  چند تا سي دي/    چند تا كتابي رو كه بهش كادو داده بودم / اون قورباغه كوچولو / ي پرتقال خشك شده که ی روز با هم هر دومون روش اسمامونو نوشته بودیم / و نهايت ي شال خيلي زيبا و ي دستبند نقره كه انگاري  هيچ وقت فرصت نشد بهم بدتشون . . . ديگه خواب نداشتم از بس گريه كردم و حسرت كشيدم از حال رفته بودم  ي وقتي ب خودم اومدم كه سيا كنارم نشسته و مدام حرف ميزنه . بازم بحثمون شد و باز من زدم زير گريه و اينبار اون نه اغوشش  رو واسم باز كرد ونه. . . و آخرشم رفت بيرون از خونه . رفته بود ديدن ماهك چون  ي ساعت بعدش ماهك اومد و كلي چرت و پرت  بارم كرد و مي خواست اون كارتن رو هم با خودش ببره كه من واسه اولين بار/ واسه اولين بار جلو روش واستادم « اينا مال منه  كسي حق نداره بهشون دس بزنه » ماهك باورش نميشد كه من  اينطور بي ادبي كنم ولي طفلي هيچي نگفت و رفت ی گوشه نشست . جو سنگيني بود . داشتم خودمو اماده مي كردم كه برم ازش معذرت بخوام واسه رفتارم كه يهو اتابك اومد . مث سگ ترسيده بودم  فك مي كردم اونم اومده تا منو سرزنش كنه واسه ديدار مهرانه و گرفتن اون  كارتن . واسه همين ملتمسانه ب ماهك نگاه كردم تا كمك كنه . اونم گفتش « ب من ربطي نداره هر غلطي دلت مي خواد بكن » اما اين حرفا نبود . اتابك  استرس  و ذوق زيادي داشت . مث اينكه مونا رو برده بود زايشگاه و از من مي خواست وسايل بچه رو  اماده كنم و روناك رو هم طبق معول نگه دارمش . بعدم با ماهك  رفتن ديدن مونا . بين دو حس متفات گير كرده بودم هم خيلي خيلي خوشحال بودم واسه اين اتفاق و هم ياد اوري خاطرات گذشته  منو ب گريه مي نداخت . از خوشحالي زياد زنگ زدم با مامان و بابا و با كلي فرياد و دادو بيداد اين خبرو بهشون دادم . مامان ب گريه افتاده بود و بابا بلند بلند مي خنديد و خيلي خوشحال شده بودن . اونام تا  سه روز ديگه بر مي گردن و من بيصبرانه منتظر ديدنشون هستم.