286
مهین خانم صبح اومده بود عذرخواهی حالا هی من ایما و اشاره که چیزی ب مامان نگو ولی از بس خنگ بود هیچی حالیش نشد ! مامان هم بهونه دستش اومد دوباره برا کوبیدن من که چرا باید از اون بخوام ناهار آماده کنه ! مگه اون واسه ما کار میکنه و اینا . . .بعدم قطعا دوست داشت بیشتر حرصم بده واسه همین ناهار رو هم انداخت گردن من !خب من اصن از آشپزی ناراحت نمیشم گاهی اوقات لذت هم می برم ولی نه اینکه کار هر روزم باشه٬ با اعتماد ب نفس کامل شروع کردم و انصافا خیلی هم خوب شده بوداونقدر که بابا راضی بود و هی تشکر میکرد٬ ولی نمیدونم چه مرگش شده بود مامان هی غر میزد" خورشتش خوب جانیفتاده / ادویه اش زیادیه / له کردی برنجو . . .» یعنی دوس داشتم بلند داد بکشما ولی جراتشو نداشتم .عصر رفتم کافه تقریبا اکثر بچه ها بودن بعد ی ساعت رفتیم کورس گذاشتن .ولی دیگه کسی جرات رفتن تو جاده علی آباد و ساری رو نداشت از بس مامور زیاد شده بود .ب پیشنهاد آرش رفتیم جاده بندر ترکمن .تا قبل از این خیلی ب زیبایی و خلوتی این جاده دقت نکرده بودم ولی عالی بود ! نه ماموری بود نه گشت نامحسوس و نه هیچ چیز دیگه !ماشین محسن لاستیک ترکوند و موند .میخواستم برگردم ببینم چیزیش نشده باشه ولی وقتی آیلین ازم رد شد منصرف شدم .یعنی تقریبا هیچ کس واسه محسن نایستاد .و این خیلی عصبیش کرده بود که دیگه جواب هیچ کی رو نداد و کلی هم فحش نثار همه کرد .کورس رو هم پروانه برد که کامیار هم بغل دستش نشسته بود .من نمیدونم این چه مرگشه چه دردی داره که هی سعی می کنه پز بودنش با کامیار رو ب من بده !!!! اصن قابل درک نیست این رفتار واسم هم اون و هم حتی کامیار که رفتاری کاملا چندش آور داشت ! یعنی موندم چه ربطی داره ب من بودن اونا با هم ؟!اینکه چون قبلن کامیار ازم خواستگاری کرده بود و اون جریاناتی که بین بچه ها پیش اومد ٬ یعنی اینا لازمش این رفتار فعلی اوناست ؟ خیلی دوست داشتم ی چیزی بگم بهشون در مقابل بی پرده بودنشون مقابل من ولی ب قول پریسا هر کاری و هر حرفی شاید باعث بشه اون دو تا دیوونه برداشت دیگه ای بکنن بخصوص کامیار ! از اون گذشته با اینکه مثلا با پروانه هم آشتی کردم ولی دیگه نمیخوام مث سابق باهاش باشم .بگو بخندی باشه و حرفی و . . . همینکه سلام و علیکی دارم باهاش بسه .تو بندر ترکمن هم رفتیم ی سری ب بازارش زدیم .بچه ها برگشتن خیلی هاشون ولی منو پریسا و آیلین بهمراه اون دوتا دیوونه و آرش موندیم.واقعا این یکی دیگه اصن قابل فهم نبود اینکه پروانه واسه کامیار ست لباس زیر بگیره و اونوقت بیاد پیش من و پریسا و بگه « ب نظرتون رنگش بهش می یاد ؟ این مدلی بهتره یا اون مدلی ؟ » تعجبم چرا شاخ در نیاوردم از این وقاحت !!!! من هیچی نگفتم و پریسا « خاک برسرت اینقدر خودتو گوه نکن پیش پسر جماعت » اونوقت اون یهو بی مقدمه کامیار رو صداش کرد « کامیارجان اینا بخصوص این ژامی داره از حسادت می ترکه ! چشم دیدین اینو نداره که من واست چیزی بگیرم .خودت بگو این رنگو دوس داری ؟ مدلشو چی ؟ »وحشتناک بود ! خیلی خیلی وحشتناک بود ! داشتم دیوونه میشدم بخصوص وقتیکه کامیار خیلی خاص نیگا میکردو چشم برنمیداشت ! داشت حالم از پروانه و این رفتارش بهم میخورد ! تنها چیزی که تونستم بگم ی فحش بود .اونقدر شاید رکیک که تصور ی همچین برخوردی رو از من نداشتن .بعدم دور شدم . . . پریسا و آیلین وقتی بهم رسیدن داشتن از خنده می ترکیدن !و من حوصله هیچ کدومو نداشتم .دوست داشتم تنها باشم و تنها برگردم .برا همین از پریسا خواستم تا با آیلین برگرده ! ناراحت شد ب گمانم .ولی مهم نبود .هیچی مهم نبود واسم .جز اینکه چرا ی نفر اینقدر می تونه احمق و وقیح باشه ! اینقدر بیشعور و گاو . . .