287
صبح زود اومده بود همون اول هم با تیکه های یخ که رو پاهام می کشیدمنو وحشت زده از خواب بیدار کرد و بعدم هرهر خنده !اونقدر ترسیده بودم که توان حرکت نداشتم و فقط شروع ب جیغ زدن کردم .مامان هم با اومدنش عوض اینکه ی چیزی ب سیابگه ترجیح داد ب من سرکوفت بزنه که چرا اول صبحی دادو بیداد راه انداختم و چرا ی کوفتی تنم نمی کنم !!! نه والله همینو کم داشتم . . . « نه اگه این شعور داشته باشه که وقتی میدونه من خوابم نمی یاد تو اتاقم ! اگه شعور داشته باشه که باید یادش باشه که من با لباس نمی خوابم هیچ وقت ! » من دادو بیداد میکردم و سیا فقط می خندید و قربون صدقه می رفت . حالم که بهتر شد و شماره نفسام عادی ، افتادم دنبالش و تا جا داشت اونقدرزدمش تا دلم خنک بشه ولی نشد .خوشحال بودم برگشته دلم واسش ی ریزه شده بود .حالا تنها نبودم و یقینا کارهای زیادی واسه با هم انجام دادن داشتیم .جاهای زیادی که دیگه با هم می رفتیم و . . . بابا مث همیشه اول از همه گزارش درسی میخواست ازش بعدم التیماتوم که اگه اینطور بشه فلان میکنه و اینا .و در نهایت اگه همه رو پاس کرده باشه ماشینشو واسش عوض میکنه .سیا مث خر کیف کرده بود و من حسادتم شده بود نه واسه ماشین .واسه اینکه اینقدر بین انتظاراتش از ما دوتا تفاوت هست ! من نباید از ی حدی نمره ام پایین بیاد !!! اونوقت این فقط اگر پاس کنه ! مهم هم نیست با چه نمره ای . . .گوشیم هم ب لطف سیا پیدا شد جایی که اصن فکرشو نمیکردم و حتی یادم نمی یومد که چرا این باید اونجا باشه و کی گذاشتتش ! گوشی زیر تشکچه ی شیپی بود ! لای کلی از پوشال !این چن وقته فرصت شستشوی شیپی رونداشتم سیا کمک خوبی بود وقتی که شیپی بی نهایت از حموم کردن متنفره ! شیپی رو واسم شست و بعدم خواست جای خوابشو پوشالاشو عوض کنه که گوشی رو پیدا کردیم !همه می خندیدن و مسخره ام می کردن .عصر هم با سیا رفتیم بیرون .مثلا تصمیم داشتم امروز رو ب هیچ عنوان جایی نرم و بشینم پای مرور درسم .ولی نمیشه ، همیشه ی بهونه ای پیدا میشه واسه بیرون رفتن و درس نخوندن «امتحان فردام درس باباست .واسه همین دم ب دقیقه هی می پرسه خوندی ؟ رو ب راهی ؟ نبینم ی سوال رو هم نصفه نیمه جواب بدیا ! و . . . و . . . » وقتی هم فهمید رفتم بیرون کلی سرزنش که چرا شعورم نمیکشه حداقل یک روز رو وقت بذارم برا درسم .من خوندم .یعنی هیچ وقت درسی رو برا شب امتحان نمیذارم .فقط شاید ی مرور ساده همین ! بیشتر از این باعث استرسم میشه چیزایی رو هم که قبلا یاد داشتم رو یهو فراموش می کنم .مهم نبود خیلی ترجیح دادم گوشی رو خاموش کنم و گوشی سیا رو هم همینطور تا حداقل تا وقتی بیرونیم خبری از سرزنش و دادو بیداد نباشه ! با سیا رفتیم پیش امیر محمد و بعدم راهی باغ شدیم .از وقتی عمل کردم دیگه نتونستم بیام اینجا .نیومدن من هم یعنی گرد و غبار خونه باغ و گرسنگی سگا و . . . طفلیا خیلی دلم ب حالشون سوخت .مثلا بابا قول داده بود هر روز بهشون سر بزنه اما اصن این کارو نکرده بود ! حسابی کثیف و گرسنه بودن .غذاشونو که دادم هر دوتاشونو حسابی شستم تا تمیز تر بشن .سیا و امیر محمد رو هم مجبور کردم خونه رو تمیز کنن .بعد این خستگیا ی چایی رو آتیش خیلی مزه میداد !خیلی . . . بخصوص که بعد مدتها هر سه با هم بودیم و کلی حرف برا گفتن داشتیم . ولی گه گاهی پچ پچ های اون دو تا اذیتم میکرد تامی رفتم پیششون یهو ساکت میشدن .خیلی حرص درآر بود اصن تحملم نبود که چیزی رو ازم پنهون کنن هر کار کردم که بگن چی شده و از چی حرف می زنن هیچ کدوم دهنش باز نشد هی گفتن «چیز خاصی نیست تو چرا گیر میدی ؟! » ولی اینا منو راضی نمیکرد .اونقدر گفتم و گفتم که یهو سیا گفت « د بفهم دیگه الاغ ! وقتی ی چیزی رو دو تا مرد نمیخوان بهت بگن یعنی چی ؟ یعنی مردونه اس ! یعنی خط قرمز واسه تو ! » « باشه نگین ! ولی ب وقتش ی حالی ازتون بگیرم که دیگه مردونه حرف زدن از یادتون بره ! » بعدم مثلا قهر ! میدونستم سیا عمرا بیاد ناز کشی ! ولی امیر محمد اصن تحمل قهر و ناراحتی منو نداشت ! ب بهونه های مختلف ناز کشی میکردو آخرش « بخدا چیزی نیس ! فقط ترسمون دهن بی چفت و بست توست که ببری بذاری کف دست دایی ! والا بهت می گیم چیه » قول دادم ب بابا یا هیچ کس دیگه هیچی نگم .حالا سیا صداش دراومده بود و هی امیر محمد رو فحش میداد « خاک برسرت .همیشه مقابل لوس بازی های دخترا کم می یاری ! خود دانی ! هر غلطی میخوای بکنی بکن ! ولی بخدا قسم اگه بهش بگی همین امشب همه باخبر میشن ! با خبرم نشن تا عمر داری واین قضیه جدی باشه همش باید بهش باج بدی ! از من گفتن بود » نه من دوست داشتم سرشو بکوبم ب تنه ی درخت ! ولی دستم بهش نرسیدو امیر محمد مارو از هم جدا کرد .در نهایت هم بله !امیر محمد عاشق دختر خاله گیسو ما شده و . . . انتظار شنیدن هر چی رو داشتم الا این !اصن ی جورایی بود .امیر محمد کجا و آرزو کجا ! اصن ما کجا و خانواده مادری کجا ! خانواده ای که همیشه ی خدا رگ و ریشه ی پدری مارو بالا پایین می کنن !!! بدجورم می کنن بخصوص دایی ! من فقط خندم گرفت ! اونم وحشتناک ! اونقدر که سیلی سیا چسبید رو صورتم و امیر محمد هم بهش برخورد رفتارم ! نه واقعا خنده هم داشت دیگه ! چه ماجرایی شود ! چه الم شنگه هایی ب پا بشه و چه خط و نشون هایی کشیده بشه ! سیلی سیا رو با دو تا مشت جبران کردم و بعدم رفتم پیش امیر محمد « جون من ب دل نگیر ! بخدا قصدم تمسخرت نیست ! خودت که خوب خانواده مامان رو می شناسی و اخلاقاشونو ! اصن یهو تصور روزای بعد و مثلا خاستگاری و اینا منو خندوند ! بخدا هیچ منظوری نداشتم !» یکی دو ساعتی رو با هم حرف زدیم و هی وسطاش اینا ازم قول می گرفتن که چیزی ب بابا و کلن مامان نگم . برا حرص دادنشونم شده هیچ قولی ندادم و می گفتم « اینکه من ب کسی نگم دیگه با خودتونو که چه رفتاری با من داشته باشین و . . . » باورنکردنی این بود که آرزو خانم هم بله ! اونم بدش نمی یاد از امیر محمد تا الان هم ی بار با هم بیرون رفتن ! چه شانسی داشته اون که دایی ندیدتشون با هم ! آرزو خوبه ! خیلی خیلی خوب .ولی امیر محمد از سرشم زیاده ! یعنی اصن امیر محمد لیاقتش بیشتر از آرزوست ! ولی میشه دیگه ! هیچ وقت ادم جوابی برا اتفاقات غیر منتظره ی زندگی خودش و عزیزانش نداره ! اینم یکی از اوناست !خدا کنه بودنشون با هم بی تنش و بی حاشیه باشه ! خدا کنه هیچ سنگی جلو پاشون نیفته .