داشتیم ناهار می خوردیم که یهو بابا بی مقدمه گفت « امروز دوم بودا ،تا حالا سابقه نداشته دقیقا چهارده روزه که پریود نشدی !با دکترت صحبت کردم گفت شاید از عوارض بعد عمل باشه که اینطور تاثیر گذاشته !و . . . هیچ احساس دردی هم نداشتی ؟ سرگیجه و اینا »این دیگه آخرش بود !اینکه بابا تو جمع  و در حضور سیا بخواد از این مسائل باهام حرف بزنه ! یعنی من و سیا یهو ترکیدیم از خنده !من خیلی سعی داشتم کنترل کنم ولی نمیشد صدای خنده ی سیا  وقیافه ی مونا این اجازه رو بهم نمیداد ! اونقدر خندیدم که فکم دردگرفت در آخر هم با فریاد بابا ب سختی تموم خفقون گرفتیم .مامان گیر داده بود ب بابا که چه لزومی داره تو جمع ی همچین موضوعی رو بگه !بابا هم « همین خود شما زنا و اخلاقای مزخرفتون بزرگترین مشکل و درد برا خودتون هستین ! احیانا غریبه ای ، نامحرمی اینجا هست ؟ من نمی بینمش ! این شازده هم باید یاد بگیره که فردا روز تو زندگی زناشویی ش ب چه چیزایی باید توجه کنه !» دیگه صدا هیچ کی در نیومد حالا هی بابا از من می پرسید که چی و چطور ! من از سیا خجالت نمی کشیدم ولی همین میخواستم جواب بدم زرتی نگام می یفتاد تو چشاش و باز بزن زیر خنده ! اونقدر که بابا دوباره داد کشید:« احمق های بیشعور » ما دوتام مجبور شدیم از رو میز بلند شده و هر کدوم بریم ی گوشه ای !اصن چیز خنده داری نبود ولی نمیدونم چرا. . . شاید نوع پرسش و لحن بابا / شاید بی مقدمه بودنش / شاید نگاه مات زده ی سیا / شاید . . . همه اینا باعث شده بود اصن نتونم خودمو کنترل کنم و با اینکه تو اتاق خودم رفته بودم و لی خنده ی لعنتی دست از سرم بر نمیداشت .نیم ساعت بعد دوباره بابا صدام کرد.شروع کرد صحبت کردن بعدم از مامان خواست تا عصر حتما منو ببره واسه معاینه !بعد رفتن بابا این مونا بود که آوار شد رو سرم یعنی این موجود بهترین سوژه رو گیر آورده بود برا خندیدن و اذیت کردن « تو فک کردی بابا مراقب وضعیت جسمی توست و این عقب افتادن دوره و ضعیف شدنت ، اینا باعث شده که نگران بشه و اینطوری یهو بپرسه ها ؟ نچ عزیزم من حق میدم بهش ، نه اینکه خیلی خیره سری مطمئن باش ترسیده نکنه یهو فردا این شکم نداشته ات یهو بیاد جلو و آبرو مابرو واسش نمونه ! نه حق میدم بهش ، راستم میگه باید نگران باشه ، آبروی بابا آبروی اتابکم هست !حتما عصر برو پیش دکتر ، اصن خودم می یام که خیالم راحت بشه تو گندی نزدی » روز خوبی رو شروع کرده بودم امروز ، این اتفاق هم بیشتر باعث خنده م شده بود  . حرفای مونا هم اصن مث قبلنا لجمو در نمی یاورد ، دوست داشتم فقط بخندم ، همین « بخدا من نمیخواستم اینطور بشه ها ! ولی خب میشه ، یعنی شده !دیگه ناخواسته بود ! از دستمون در رفت !و . . . » یعنی اینجا دیگه مامان اجازه حرف زدن نداد چنان دادی کشید که حتی سیا از اتاقش اومد بیرون .حالا افتاده بود دنبالم و سعی داشت ی ، دو تا سیلی محکم نثارم کنه !چه اوضاعی شده بود  من بدون اینکه بتونم خودمو کنترل کنم ی ریز می خندیدم و قربون صدقه اش می رفتم که ولم کنه .اونم هی منو ب عمه نسبت میداد و هزار تا صفت خیلی قشنگ .سیا مامان رو بغل کرده بود و اون هی سعی میکرد تا دستش برسه ب من و. . . در نهایت هم از خستگی نشست سر جاش و بعدم شروع کرد ب خندیدن و همچنان من و عمه رو بهم گره زدن و هزار بار با قیچی ریز ریز کردن .یکی دو ساعت بعد که من و سیا میخواستیم بریم بیرون یهو تو نشیمن غافلگیرم کرد با ی نیشگون سخت ، خیلی سخت « ی کم حیا داشته باشی بد نیست .وقتی سیا هست اینقدر بیشعور نباش ، ب مونا هم گوشزد کردم ، فقط کافیه ی بار دیگه تکرار بشه ! و . .  و . . . » بد جور دردم اومده بود اونقدر که اشکم درد اومد و از ضعف درد همونجا نشستم .نه من موندم چه قدرتی داره انگشتات که تونسته این ی ذره گوشت رو از رو استخون جدا کنه و بپیچونه !.بعدم اینکه هر جا میرم ساعت 8 خونه باشیم که از مهرانه خانوم وقت گرفته واسم .  باناراحتی گفتم قول نمیدم که چه وقت بیام . و منتظر دوباره شنیدن ازش نشدم و باسیا رفتیم باغ .دیروز دوتا کارگر از یکی از همون روستاهای نزدیک گرفته بودیم واسه اینکه بیان علفهای هرز باغ رو درو کنن . باید بهشون سر میزدیم و اسه دادن مزدشون . با اینکه زمین واسه بارون دیشب خیلی خیس خورده بود ولی تقریبا نصف باغ رو تمیز کرده بودن و باقیش موند برا فردا ب سختی میشد رو زمین راه رفت ! خیس بود و هر چن جا ی دریاچه ی گل راه افتاده بود .جون میداد واسه بازی ..کلی با هم حرف زدیم .خیلی چیزا که فرصت نکرده بود بهم بگه و خیلی چیزا که من . . . تقریبا ب موقع رسیدیم خونه .ولی سرو وضع کثیفم حرص مامان رو درآورده بود .اونقدر غر زد که اعصابمو خورد کرد من عصبی شدم دیگه هر کار کرد حاضر نشدم که بریم پیش مهرانه خانم . نمیدونم چه مرگم شده بود دیگه تحمل غر زدناشو نداشتم .بخصوص که هی گیر میداد و هی عمه رو ٬ همچین نوازش میکرد با صفتای من درآوردیش .