290
دیروز صبح اومد فرزام ٬ اونقدر از دیدنش غافلگیر شدم که حد نداشت ! اونم اینطور یهویی ٬ بی خبر . . . می گفت دو سه روزی میشه که اومده .مامانش اجازه نمیداده ب این زودیا بیاد .اونقدر که بحثشون میشه و میرسن ب جریان کتک خوردن من از عمو .زن عمو هم عصبی میشه از حمایت فرزام « آره هنوز هیچی نشده اینقدر ذلیل و خوارش شدی حرمت مارو هم نیگه نمیداری و . . . » و میرسه ب صفات خیلی قشنگی که زن عمو تو این وسط ب من نسبت میده . و اینجا عمو عصبی تر از حرفای زن عمو با اون دعواش میشه . . . فرزام همه اینا رو با خنده و شاید کلی پیاز داغ زیادی واسمون تعریف میکرد .تا حدی که بابا ناراحت شد و با عمو تماس گرفت تا ببینه واقعا مشکلی با خانمش نداشته باشه ! عجب اوضاعی شده بود!غیر از لحظه دیدار اول که فرزام بغلم کردو بوسید دیگه هیچ فرصت تنها بودن روبا من نداشت ! یعنی ی جورایی من این فرصت رو بهش نمیدادم و اون عصبی و ناراحت هی صدام میکرد برم پیشش بشینم .یا خودمو می زدم ب نشنیدن و یا اونقدر کشش میدادم تا یکی دیگه هم همراه من بیاد تو نشیمین و یا تو حیاط ! هر چند بازم واسه بغل گرفتناش محدودیتی نبود .اون راحت تر از این حرفا بود و بقیه هم هیچ مشکلی نداشتن . فقط من مشکل داشتم .فقط من . . .باورش نمیشد من اینهمه وزن کم کرده باشم « خیلی ضعیف شدی ! اصن فک نمیکردم دوری من اینقدر آزارت بده ! الهی بمیرم واست . . . ولی غمت نباشه مطمئنم تو این مدتی که اینجام دوباره مث همون وقتی میشی که من دوست دارم » بعدم هر هر خندش تو خنده ی بقیه گم میشه !.عصر بابا میخواست همه بریم باغ و شام رو اونجا باشیم .این بهترین فرصت بود شاید واسه فرزام که « بمون خونه ! من خیلی خوب ندیدمت ٬ بعدا میریم ٬ ی کم دیرتر ! » نیازی ب خواسته من و گفتنم نبود ! و بابا با حرفش شاید بهترین فرصت رو برا تنها بودنش با من بهش داد « شما اگه زحمتی واست نیست سر راه لیستی رو که خانمم بهت میده خرید کن واسه شام لازم داریم »ی ذوق بچگونه ای تو چشای فرزام برق میزد .خب منم که معلوم بود باید همراه اون می رفتم .ما زودتر از بقیه راه افتادیم .نمیشد گفت واقعا چه حسی دارم از دوباره دیدنش ٬ بودنش ٬ دوسش دارم .خوشحالم که بازو می بینمش ٬ ولی نمیخوامش ! فقط همین . . .خیلی حرف زد٬ زدیم ٬ بعدم ب خواستش رفتیم تا ناهار خوران ی دوری بزنیم .هی می گفتم برگردیم واسه با هم بودن فرصت زیاد هست ولی الان ممکنه بابا ناراحت بشه .ولی اون بیشتر عصبی تر میشد و می گفت چرا اینقدر ضد حال میزنم بهش ! « من اینهمه راه کوبیدم اومدم فقط برا دیدنت ٬ برا با تو بودن ٬ پس خرابش نکن ٬ بذار از لحظه لحظه اش لذت ببرم . . . » برام قابل درک نبود که بخواد تو جنگل بین اونهمه ماشینی که از کنارمون رد میشدن منو بغل بگیره و ببوسه ! اعصابم خورد شده بود و حالت تهوع بهم دست داده بود ! نه برا خواسته اش ! برا موقعیتش ! برا درک نکردنش . . . « اینو میذارم ب حساب اینکه تازه منو دیدی هنوز روت نمیشه راحت باشی ! هر چند بهت نمی یاد ٬ ولی بفهم سردیت بهم لذت میده ! بیشتر هیجان میده ! » این یعنی ر ی د م ا ن شدن ! یعنی گ و ه شدن همه حس و حالی که داری اینکه سرد بودنت هم واسش لذت داشته باشه .دیگه چی کار می تونستم بکنم ؟!!! هیچی .فقط تحمل ! و ناخواسته بغضی که فرو میخوردمش ! همین موقع بود که یهو دوتا مامور جلومون سبز شدن و تق تق ب شیشه زدن ! وحشتناک ترسیده بودم ولی فرزام نه! خیلی راحت بود .گیر دادن که « این کثافت بازی چیه تو ی مکان عمومی ؟ و چه نسبتی با هم داریم » فرزام با پرویی تموم گفت که « زنمه ! اینم ماشینمه ! چار دیواری اختیاری ! ر ی د ی ن تو مملکت ! بذارین مردم راحت باشن ! » و من یهو گفتم « دروغ میگه جناب سروان ! من شوهرم کجا بود ؟ » فرزام چشاش شده بود چارتا و برو بر منو نیگا میکردو هی سعی میکرد ی توجیهی بیاره ٬ سیلی فرزام که نشست رو صورتم با همه ی دردش ولی نتونستم خندمو کنترل کنم .بازم گفتم « دروغ میگه نه شوهرمه نه نامزدم .پسرعمومه ٬ اون ماچ رو هم ب زور ازم گرفت !و . . . » .ی دل خنکی وصف ناپذیری داشت لذتم میداد! مارو پیاده کردن و تو فاصله ی سوار ماشین گشت شدن من ی سیلی دیگه هم ازش خوردم و چن تا فحش ! ولی راضی بودم .دوست داشتم گریه کنم اما خنده نمیذاشت .بردنمون آگاهی . . . فرزام ی ریز سرو صدا میکردو اینور اونور می رفت ومن ساکت و بی حرکت ی گوشه نشسته بودم وعین خیالم نبود چی میشه ! فوق فوقش بابا می یومد و می بردمون بیرون .همین ! در نهایت هم مجبور ب تماس بابابا شدیم .در نهایت هم با تاییدبابا که این آقا نامزد دخترمه و هیچ مشکلی ندارن !ولمون کردن . و ما واسه اون بوسه سیصدو شصت تومن جریمه شدیم بعلاوه تعهد ! تعهد !!!!!!! تعهد واسه تکرار نشدن ی همچین حرکت قباحت باری !!!.بابا اصن باورش نمیشد که فرزام چه حرکتی کرده باشه ! هر چقدر دوست داشت اونو ب باد سرزنش گرفت « خیلی بیشعوری ! فک کردی اینجام اروپاست ؟! یا باباتو نمی شناسی ؟ مث همون بابات با همه ادعا روشنفکریت ی پشت کوهی بیشتر نیستی ! هنوز مونده تا یاد بگیری . . . » و بعدم یهو برگشت طرف من و خواست ی سیلی بچسبونه که فرزام جلوشو گرفت .« نمیخوام بزنم واسه اینکه فلان کارو کردین ! میخوام بزنم واسه اینکه اینقدر بچه ای و شعورت ب هیچی نمی رسه ! تو خجالت نکشیدی اینطور نامزدتو خورد کردی ؟ تو ی کم شرم و حیا نداری ؟ تو کی میخوای بزرگ بشی ؟ اگه ی آشنا می دیدتون اونجا چی میشد ؟! اونوقت نمی گفتن ب چه دلیلی دختر فلانی تو کلانتریه ؟! ها ؟!!!» هی لا ب لا حرفاش بر میگشت و سعی داشت هر طور شده سیلی شو بچسبونه ولی فرزام نمیذاشت .بدبخت طوری نشسته بود که هواسش ب بابا باشه تا ی وقتی من کتک نخورم .در عین اینکه هر دفعه هم نیگام میکرد چنان خشمی می ریخت تو چشام که حد نداشت ! من ناراحت نمیشدم اگه یکی دوتا از سیلی های بابا هم می چسبید رو صورتم .ناراحت بودم از اینکه منو پیش فرزام می کوبید و همش هم نگران این بود که چرا حرمت همسر آینده رو ندارم ! چرا فلان و چرا بهمان . . . وقتی رسیدیم باغ طفلی فرزام ب جا برداشتن وسائل اومده بود طرفم تا اول منو ببره تو باغ تا ی وقتی ب قول خودش دست بابا بهم نخوره و عصبانیتش کمتر بشه .خوب که از بابا دور شدیم یهو بی مقدمه خودش ی سیلی زد ! خیلی هم محکم زد «فک نکن دلم ب حالت سوخت که نذاشتم عمو بزنتت ٬ من زدنت رو هم فقط واسه خودم میخوام ! این حق منه ! بخدا مم بعد بخوای از این بچه بازیا در بیاری مجبور میشم رفتار دیگه ای داشته باشم » و قبل اینکه من صدام در بیاد بدون اینکه ب حضور بابا پشت سرمون توجه کنه بغلم گرفت و بوسید « خیلی خری ! ولی من عاشقتم » و قدماشو تند کردو رفت !من حس زنی رو داشتم که درد داره می کشتش ولی نمی تونه بزاد ! حس زنی که بعد زایمان کودکش رو ب آغوشش میدن تا بهش شیر بده ولی دوس نداره اینکارو ! متنفره !بعد رفتن فرزام بابا هم پام شد .دست انداخت دور شونه ام و شروع کرد ب نصیحت کردن !ب چرت گفتن ! چرت گفتن ٬ چرت گفتن . . .« شما بوسه هاشو می بینی بابا ٬ بغل گرتنا و مهربونی هاشو دیدی ٬ ولی هیچ وقت سیلی هاشو .سگ شدنشو ندیدی فک نمی کنم هم که بخواین ببینین ! . . . » بابا هیچی نگفت .هیچی .و من ازش دورشدم .خیلی دوست داشتم کاش ماهک می بود .الانم که ب آغوشش ٬ ب حرفاش نیاز دارم نیست ! الان اون بهترین واسه بودن در کنارمه .زنگ زدم بهش و همون اول این بغض پنهون شده رو ترکوندم .اونقدر گریه کردم تا آروم شدم و اون بدون اینکه حرفی بزنه گفت سعی میکنن تا یکی دوروز دیگه بیان اگه خانواده شوهرش راضی بشن . کاشکی بیاد ! الان فقط همینو میخوام که کنارم باشه .سیا هی می یومد کنارم و هی میخواست باهاش حرف بزنم .ولی حوصلشو نداشتم .اونم فرزامودوس داره .اونم اعتقاد بقیه رو داره که کی بهتر از فرزام واسه من ! حرف زدن با اون هم دردی از من دوا نمیکنه! .سنگینی نگاه های فرزام حتی ی لحظه هم حسش دست از سرم بر نمیداشت اونقدر که اذیتم میکرد « میشه مواظب رفتارت باشی ؟ اینطور خیره نیگا نکن ! هیچ وقتم فک نکن بابا خیلی روشنفکره و مثلا وقتی ببینه می بوسی و بغلم میگیری هیچی نمیگه ! مطمئن باش یهو ی رفتاری میکنه که ب خجالتش می مونی ! احترام حضورمامانمو نیگه دار! این خواهش زیادیه ؟ » می گفت نه !باشه !سعی می کنم !. ولی نمیشد . . .بازم نگاه های خیره و ماچ فرستادن های هوایی . . . و پهلو زدنا و تیکه انداختنای مونا جون .