قرار بود امروز بریم دریا ٬ ناهار اونجا باشیم .ولی نشد .مامان بهونه کردکه از مهرانه خانم وقت گرفته و باید این بار حتما بریم پیشش . باباهم وقتی فهمید گفت فعلا این مهمتره و دریا موند واسه ی روز دیگه !بعد معاینه مهرانه خانم ی چن تا آمپول نوشت که بزنمشون اگه تاثیر کرد که هیچی و احتمالا واسه ضعف بنیه و تغییرات بدنمه .اگرم نه احتمال کیست داد که واسه اونم باید برم سونو گرافی !یعنی من آه از نهادم دراومد « نه جون من ی نیگا ب این شکم من بندازین جا دوتا بخیه اس ! یکی آپاندیس و این آخریم که روده ! کیست هم که اضافه بشه چی می مونه ازم میشه مث جگر زلیخا ! » مهرانه خانم فقط می خندید« انشالله که نیس ٬ فعلا اینارو بزن تا ببینم چی میشه ».تو راه برگشت یهو مامان گفت « خیلی نزدیک فرزام نشو ٬ یعنی این چن روزه سعی کن س.ک. س نداشته باشی !این آمپولا تاثیرش از بین میره ! و . . . و . . . » یهو انگار ی دیگ آب جوش خالی کرده باشن رو سرم « می فهمی مامان چی میگی شما ؟؟؟ من و فرزام ؟! س . ک س ! نکنه چون دیشب خونه نبودین فک کردین آره ما با هم بودیم ! آره ؟! میشه واضح منظورتونو بگین ؟!!! » خیلی خونسرد انگار نه انگار که چه حرفی ب من گفته و چه تاثیری روم گذاشته گفت « چه ربطی داره ؟ تو چرا همیشه سعی می کنی ب همه چیز شاخه بدی و از هزار دید بهش نیگا کنی ؟! خب یعنی میخوای بگی اصن باهاش نبودی ؟ حتی ی بار ؟ من فقط حرفم اینکه واسه این دوره ی معاینه این رفتارو نداشته باشی ! بده دارم راهنماییت میکنم » داشتم دیوونه میشدم نه واسه اینکه از رابطه ام با فرزام حرف زده بود واسه اینکه . . . اَه ! یهو ی چیزی هری ریخت ته قلبم پایین .همونجا ماشینو نیگه داشتم و بزن زیر گریه « فرزام که مهرداد نیس مامان ! هست ؟ یادته اون بیچاره اصن اجازه نداشت ی شب ٬ فقط ی شب خونه ما بمونه ؟ نهایت اینکه لطف می کردین بهش دعوت ب ی عصرونه و شاید ی شام بود بعدش باید میرفت تو هتل می خوابید !!!بابا چشم دیدنشو نداشت ٬ شما هم خیلی نداشتی ٬من ا گه با اون بودم واسه این بود که میخواستمش ٬ دوسش داشتم ٬ اما با فرزام اینطور نیس ! بخدا اینطوری نیس .هر چی هس بینمون همون چیزیه که شماها خودتون می بینین ! که همونشم منو اذیت میکنه خیلی .من برم ب کی بگم که این آقا وقتی دستش بهم میخوره لرز میگیره منو ! از درد / از بدبختی / از بی کسی / از نخواستن / ب کی بگم که دیوونه میشم از بودن باهاش ! نمیخوام باشم ! اونوقت شما ب همین راحتی تو خیالت کجاها که نرفتی ! » مامان دیگه ساکت شده بود و هی محکم تو بغلش فشارم میداد تا مثلا آرومم کنه .ولی نمیشد .بدجور دردم اومده بود .این تلنگر باعث شد یادتو بیفتم .اینکه  بخوام رابطه ایی که با تو رو داشتم با فرزام هم داشته باشم وحشتناک عصبیم میکنه !.اینکه دیر یا زود اگه حرفی نزنم اگه کاری نکنم اسمش میره تو شناسنامه ام !.حوصله مامان رو هم نداشتم .گذاشتمش خونه و بدون اینکه جوابشو بدم رفتم باغ .تنهایی رو لازم داشتم واسه گریه کردن / فکر کردن . . . ناهار رو هم خونه نرفتم حوصله دیدن هیچ کسو نداشتم .مامان هی زنگ میزد که برگردم و اینکه کجام .نمیدونم چرا ی جورایی حس بدی بهش پیدا کرده بودم ٬ انگار دوسش نداشتم ٬انگار . . .فرزام هم پشت سرهم تماس می گرفت که کدوم گوری م ! و سریع برگردم خونه !.همینو کم داشتم .از وقتی اومده مدام بازخواست ! کجا میرم ؟ کی برمیگردم ؟ با کی میرم ؟ چرا میرم ؟!!! هر جا میرم باید باهام بیاد ٬ بگم که نباید بیاد میگه پس می رسونمت !. دروغ نیست از اینکه اینطور بهم توجه میشه خوشم می یاد ٬ از اینکه بالاخره یکی تو این خونه واسش مهمه من کجاها میرم و با کیا میرم و . . . ولی دارم اذیت میشم .وقتی خودش و بودنش هیچ حسی رو در من زنده نمیکنه توجه کردناش و مهم بودن من واسش برام اهمیتی نداره !ولی در نهایت با تماس سیا که ماهک اینا برگشتن منم مجبور شدم برم خونه .از دیدن دوباره اش خیلی خوشحال شدم .خیلی حرفا داشتم برا گفتن .عصر با هم رفتیم باغ بدون هیچ مزاحمی٬ بدون فرزام و سیا و علی آقا و حتی ترانه !سه ساعتی رو با هم بودیم و کلی حرف زدیم .می گفت « اگه واقعا یقین داری که نمی تونی باهاش باشی همین الان بگو ٬ مهم نیس که قبلا نامزد کردنتون ٬ تا من اینجام حرفاتو بزن من پشتت وامیستم ٬ علی هم بدونه تو واقعا نمیخوای حمایت میکنه !نهایتش اینکه چن تا سیلی بخوری از بابا و ب قول خودت ی مدت تو خونه زندونی بشی ولی می ارزه ب خواسته ات ٬ اینطور نیست ؟! » خب راس می گفت بارها همین چیزا رو تو ذهنم بالا پایین کردم ٬ بارها ! ولی همیشه از ته ماجرا و از برخورد بقیه ترس داشتم . . .دیگه هوا تاریک شده بود که علی آقا اومد دنبالمون .میخواستیم شب رو هم همونجا بمونیم .ولی اجازه نداد منم تنهایی جرات موندن نداشتم ٬ گفت ب فرزام میگه تا بیاد پیشم٬ بعدم هر هر خندید دوست داشتم با مشت بزنم تو دهنش ٬ ولی تشر ماهک اونو ساکت و مجبور ب عذرخواهی کرد .