294
سیا حالا اومده اتاق من و اتاق اونو دادن ب فرزام ٬هی می یاد سرک میکشه و هی میگه « خوابم نمی بره ٬ بیا با هم حرف بزنیم . . . » اعصابمو میریزه بهم .میگم حوصله حرف زدن ندارم ٬ خسته ام ٬« حوصله داری تو نت چرخ بزنی و بری با هر مادر فلانی !!!! بچتی حوصله نداری ی کمم پای حرفای من بشینی ؟! »و من وحشت زده از اینکه ی وقتی سیا یا مامان و بابا این حرفی که از دهنش دراومدرو بشنون پا میشم میرم چن مین کنارش میشینم تا حرف بزنه ٬ و باز ب ی بهونه ای می یام تو اتاقمو تا دوباره که بخواد بیاد سراغم ! یعنی بددهنی اینو من تو هیچ بشری ندیدم ٬ هر چی بهش میگم مراعات کن اگه بابا بشنوه و یا از اون بدتر مامان که اینطور صحبت میکنی مطمئن باش روی خوش نمی بینی ! ناراحت میشن خیلی !.فقط می خنده « مهم نیست ٬ تو باید واست عادی بشه ! که میشه ٬ از بس کوفت و درد میگی آدم حالش بهم میخوره ٬ باید مث من فحش بدی تا دلت خنک بشه ! خودم رات میندازم »میخواد فردا باهاش برم دریا ٬ خودمون تنها ٬ گفتم باشه ٬ ولی تو این فکرم که یکی رو هم همراه کنم ٬ یا اصن برم ی جایی گم و گور بشم این تنهایی رو نچشم .با مامان ی جورایی قهرم ٬ ی حسی بهم داد که دوس ندارم همصحبت بشم ٬ اونم انگار که فهمیده باشه منو خیلی پا پیچم نمیشه فقط ب ماهک گفته بود « من ی کم تند رفتم ! ولی واقعیتو بهش گفتم ٬ تو برو بیشتر این مسائل رو واسش بشکاف !» عجبا ! من هیچی ب ماهک نگفتم ووقتی اون گفت « حالا واقعا با هم نبودین یعنی ؟ » دیگه داشتم منفجر میشدم از عصبانیت ٬ بغضم گرفته بود « تو دیگه چرا ! مگه نشناختی منو ؟! اون مهرداد بود که من باهاش بودم می فهمی یعنی چی ؟! یعنی مهرداد همین ! ولی این اون نیست ! من اگه نخوامش عمرا باهاش باشم .اینو بفهم ٬ دیگه هم در این مورد ازم سوال نکنین والا سگ میشم و حرمت هیچی رو هم نیگه نمیدارم ! گفته باشم ! » اونم ساکت شد.گاهی وقتا بهش حسادت میکنم اینکه چطور رو خواستن علی آقا پا فشاری کردو آخرشم بابا مجبور شد رضایت بده ! اینکه چقدر جنگید و ب قول خودش حالام داره لذت مبارزشو می بره ! اونوقت من چی ؟ ی بزدل ٬ ی احمق که همش ترس داره از سیلی خوردن ! همش هر بهونه ای می یاره واسه اینکه خیلی خودشو ب کتک و فحش خوردن نده !همش ی حرف رو تو ذهنش میخواد بگنجونه که آره زمان ! فقط زمان ! ولی غافل از اینکه همین زمان لعنتی ی بار نیششو بهش زد و بار دوم هم بعید نیست که بخوره !