امروز ظهر مونا رو مرخص كردن اينقده اين نوزاد نازو و دوست داشتني هستش كه خيلي خيلي دلم مي خواد لپاشو بكشم ولي حيف نمي ذارن هنوزم واسش اسمي انتخاب نكردن يعني انتخاب شده ولي اتابك كوتاه نمي ياد و دوس داره خودش اسم بچشو بذاره مونا هم ب هيج وجه راضي نيست  ميگه روناك رو اون انتخاب كرده اين يكي رو من بايد انتخاب كنم . و من اين وسط حق رو ب مونا  ميدم . خونه اتابك خيلي خيلي شلوغ بود تقريبا تمام خواهر برادراي مونا با خانواده هاشون اونجا بودن و من حسابي كفرم گرفته بود  اخه پذيراييشون با من بود و من از عهده همشون بر نمي يومدم. مينا خواهر مونا هم اگه حوصله مي كرد ي كمكي مي كرد والا مي رفت هي وردل سيا مي نشست و اين حرص منو حسابي در اورده بود ولي بي خيال شادي تولد اين كوچولو نمیذاشت هيچ ناراحتي تو دلم بشينه . تا اينكه بهروز اومد دوس نداشتم بهش خوشامد بگم ! دوس نداشتم واسش چايي و شيريني ببرم ! دوس نداشتم بهش شاد باش بگم ! سردرد  رو بهونه كردم  واز ماهك خواستم تا اين كارو بكنه بعدش تو هيزي چشاي بهروز رفتم خونه خودمون . تازه رو تخت ولو شده بودم  و صداي موزيك هم اونقدر بلند بود كه نفهميدم اتابك كي اومده داخل . نميدونم چرا ولي يهو ترس بدي ريخت تو دلم « اينقده من بي ارزش شدم كه حرمت مهموناي منو نگه نميداري؟ تو اين موقعيت  لم دادي اينجا موزيك گوش مي كني اره ؟» گفتم « اينطور نيست اخه من روزه ام سرگيجه گرفتم شما برو بعد افطار حالم بهتر بشه مي يام حتما » نذاشت ادامه بدم فقط سيلي محكمش كه رو صورتم نشست من تازه به خودم اومدم كه اينا همش بهانه اس واسه رو كردن فضولي هاي ماهك « اون گور ب گور شده رفت  مي فهمي رفت تو هم  بي جا كردي با اجازه كي رفتي ديدن طايفه اش؟ اينقده سر خود شدي ؟ فك كردي مامان و بابا نيستن من مردم ؟ » بعدش  اون كارتن رو برداشت و رفت تو آشپزخونه هر چي التماسش كردم هر چي گريه كردم  بيشتر عصبي ترشد و اونو انداخت تو ماشين لباسشويي و ي بطري سفيد كننده هم خالي كرد توش » خورد شدم بد جور ب پاهاش افتادم « جون من اين كارو نكن قول ميدم ديگه تكرار نشه  معذرت مي خوام » ولي نه صداي منو مي شنيد و نه واسش مهم بود اين در ب دريهاي دل بي صاحابم . كارش كه تموم شد « زودتر اماده ميشي مي ياي بالا ب جون خودت ايندفعه بد جور سگ ميشم نذار اون روي من بالا بياد » ورفت . چرا این مردا چيزي از منطق حاليشون نيست چرا با كتك مي خوان ابهت خودشونو نشون بدن . ديگه گريه ام واسه نابودي یادگاری های مهرداد نبود واسه خورد شدن خودم بود واسه اين بود كه اي كاش مي شد ب اتابك بگم دردم چيه ؟ چرا نمي تونم تو خونه اش باشم ؟ كاشكي ميشد . با اين حال از ترس اتابك و اينكه دوباره بياد سريع لباس عوض كردم ورفتم اونجا . اصلا دوس نداشتم با ماهك حرف بزنم اونكه فهميده بود چه بلايي سرم اومده فقط گفت « متاسفم فك نميكردم اتابك اينقد ناراحت بشه » ومن« مهم نيست » و تا اخر شب كه مهمونا بودن تمام سعيم اين بود تا بهانه اي دست اتابك ندم و با همه دردي كه دلمو مي فشرد سعي مي كردم كسي نفهمه چي در من ميگذره و مدام خودمو از تير رس نگاههاي چندش اور بهروز پنهان مي كردم . من خيلي خيلي دلم واسه مامان  تنگ شده اگه اينجا بودن من كتك نمي خوردم يعني اتابك جرات نمي كرد منو بزنه . سيا كه خيلي از رفتار اتابك ناراحت شده بود ولي بازم مي گفت « تا وقتي اينقد خيره سري مي كني چه انتظاري داري ؟» ولي من هنوزم تو درك رفتار اتابك موندم .