عجب روز گ و ه ی بود دیروز ٬ اونقدر گند که واسه ب گ و ه کشیدن روزهای متوالی هم کفایت میکرد !!!صبح افتتاحیه نمایشگاه محسن بود ٬ دوس نداشتم برم .وقتی هم که تماس گرفت چرا نیومدی و حتما بیا .اونقدر واسه نپرسیدن حالم ازش دلخور بودم که گفتم « مهم نیس ! بی منم راه می یفته .همونطور که بدون عیادت تو و نپرسیدن حالم ٬من خوب شدم » بیشعور فقط زد زیر خنده و بعدم کلی خواهش تمنا که «حتما بیا میخوام همتون باشین واسم خاصه این روزا » همین موقع بود که فرزام اومد و بعدم فهمید جریان چیه .گفتش حتما بریم .تو بچه ها که اون دفعه قبل دیده بودشون از محسن و علیرضا خیلی خوشش اومده بود و حالا میخواست بازم ببینتشون .اونقدر اصرار کرد که مجبور شدم قبول کنم .وقت رفتن گیر داد که چرا حلقه دست نمی کنم ٬ الان باید حتما دست کنم چون میخواد .اعصابمو ریخت بهم .گفتم گشاده واسه انگشتم .گفت برگشتنی میریم میدیم درستش کنن .بعدم حلقه رو از مامان گرفت و نشست با چسب اونو قالب انگشتم کرد .ی حس خاصی بود ! نمیدونم چی ولی بغض داشتم وقتی دوباره دستم کرد.سعی داشتم چشمم بهش نیفته و هی دستمو از جلو چشمم دور میکردم و یا نگاهمو جایی که . . . ولی ناخوداگاه همش قفل میشدن بهم این چشم و این انگشت و بعدم بغض ! اونقدر که احساس خفگی میکردم .نمایشگاه شلوغ بود تقریبا همه بچه ها اومده بودن حتی طاها! بعد معارفه من از فرزام دور شدم و رفتم کنار آیلین و مهناز اونم همصحبت محسن شد .اینجا بود که طاها اومد و با لحن چندش اوری « فرزام که میگفتی اینه ؟ شغال وانگور که میگن اینجا عینیت پیدا کرده » !!!! خب درست که من فرزامو نمیخوام ٬ درست که عشقی نیست ولی این دلیل نمیشه ب هر کثافتی اجازه بدم هر چرتی رو بگه !« تو ی آشغال بیشتر نیستی اینو بفهم ٬ اسم فرزام هم دیگه تو دهنت نچرخه !اگرم چرخشی بود خواهش اول آب بکش بعد بگو فرزام » نیاز ب گریه داشتم ولی جاش نبود .طاها شوکه شده بود از لحن حرفم و آیلین « مرتکیه چلغوز!خوب گفتی بهش هر چند باید محکمتر و بدتر از اینا می گفتی ».تحملم نبود دیگه اونجا موندن .بدون اینکه ب کسی بگم اومدم بیرون و ی راست رفتم خونه ٬ میخواستم برم زیر دوش آب سرد !ولی صدای علی آقا باعث شد بمونم .داشت با مامان صحبت میکرد .موندم این چه کرمی داره ! اصن ب این چی که فرزام الان نزدیک ی هفته اس اینجاس ؟!!! ب مامان می گفت « خوبیت نداره این اینجا بمونه مگه کاروزندگی نداره ؟ فک فامیل دیگه نداره اینجا ؟! اصن مگه اینا عقد کرده ان که اجازه میدین شب هم بمونه ٬ فکر اتفاقات احتمالی رو نمی کنین ؟!!!» مامان خیلی آروم صحبت میکرد و من نمی تونستم صداشو بشنوم .بیشتر سگ شدم اصن ب این آقا چه مربوطه یهو رفتم تو نشیمن و پر صدا « فرزام مگه غریبه اس ؟! اصن اینکه مثلا اسم نامزدشو هم یدک میکشم بذارین کنار !اینجا خونه عموشه اونوقت باید بره هتل  یا کنار خیابون بخوابه ؟ من موندم شما که ی دامادی عین خیالت نیس که الان ی ماهه اینجا پلاسی با اینکه خانواده محترمت دو تا خیابون بیشتر با ما فاصله ندارن ! حضور شما هیچ ایرادی نداره حضور فرزام که پسر عمومونه مشکل داره آره ؟ خجالتم خوب چیزیه بخدا ! اگه حس می کنین جاتون تنگ شده خب ترجیح میدم شما از اینجا تا اون و . . . و . . . » هر چی مامان سرو صدا کرد آروم نشدم و ی ریز فک زدم .علی آقام ساکت بود و هیچی نمی گفت واین منو جری تر میکرد .بعدم رفتم تو اتاق خودم .مرتیکه عوضی خیلی احترام میذارن بهش اینقدر پرو شده که برا بودن یا نبودن کس دیگه ای اینجا تصمیم بگیره و نظر بده !اونقدر موندم تا با مشت کوبیدنای فرزام ب در و سرو صداش مجبورشدم بیام بیرون !  همون اول ی سیلی چسبوند « تو شعورت نمیکشه که منو گذاشتی اومدی ؟!!! نمی گی بقیه چه فکری می کنن ؟!!! » اون بغضی که تو گلوم مونده بود نیاز ب همین بهونه داشت واسه ترکیدن .اونقدر گریه کردم که خودش پشیمون شده بود .هی ناز می کشید و معذرت خواهی میکرد ٬دوس نداشتم ببینمش ٬ کنارم باشه . . .حالم بهم می خورد از بغل کردناشو بوسه هاش ٬ تا اینکه خودش هم پای گریه های من شد .این دیگه آخرش بود .با اون سن و سالش گریه میکرد و التماس که اینقدر اذیتش نکنم .سادیسم ! اون ی سادیسمی وحشتناکه ! زجر میده ٬ سیلی میزنه بعد باالتماس میخواد بغل بگیره ! زار میزنه و سعی میکنه ببوسه . . .حس نفرت تموم وجودمو پرکرده بود از همشون ٬ همه اونایی که زیر ی سقف باهام بودن .ناهار هم بیرون نیومدم .بابا اومد .کاملا مسلم بود مامان پرش کرده بود واسه رفتارم با علی آقا « من هیچ یادم نمی یاد که بهتون یاد داده باشیم که چطور ی بزرگ تر روجوابشو بدین ! چطور حرمت روابط خانواده رو زیر پا بذارین ! چطور حرف تودهنتونو بدون مزه کردن پرتش کنین بیرون ! چطور فلان چطور بهمان !. . .فقط اینو میدونم که تو ی چموش و بیشعور بیشتر نیستی !سعی کن اخلاقتو بهتر کنی ٬ ب چیزایی هم که ب تو ربطی نداره دخالت نمی کنی ! من که نمردم خودم میدونم جواب هر کسی رو چطور بدم و چه رفتاری داشته باشم ٬ متوجه شدی ؟! »اصن حوصله بابا رو هم نداشتم .بدون هیچ اختیاری پتو رو کشیدم رو سرم « من اعصاب ندارم اصن ! ب اندازه کافی کشیدم امروز ٬ شما بس کنین خواهش میکنم » وچقدر خوب شد که بابا ادامه ندادو رفت .همش فکر میکنم اگه کوتاه نمی یومد چه اتفاقی می یفتاد ! عصر بود که فرنام و پری هم اومدن .قرار بود برن دریا و قبلش میخواستن بیان پیش ماتا مثلا من و فرزام هم باهاشون باشیم . دیدن دوباره ی اونا خوشحالم میکرد بخصوص پری ! چقدر این دختر ساده و معصومه و چقدر زیبا و شیرین .از همصحبتی باهاش خسته نمیشدم .ولی مگه فرزام میذاشت !!! گیر دادنای بیخودش ٬ اعصاب خورد کنی هاش همه و همه نمیذاشتن لذت این آرامشی رو که بهم دست داده بود رو داشته باشم .« خیلی با فرنام گرم نگیر / چرا اون حرفو با اون لحن گفتی / دوس ندارم این لباسو بپوشی / با اون که حرف میزنی میخندی ٬ خوشحالی ب من میرسی سگرمه هات میره تو هم . . ./. . ./ » گفت و گفت و گفت اونقدر که کنترلم از دستم خارج شد ی سیلی چسبوندم رو صورتش « ببین من اصن اعصاب مصاب ندارما ! یعنی چیزی نذاشتی که بمونه تهش ٬ تو خجالت نمی کشی این حرفا رو ب من میگی ؟! نه اصن ب چه حقی برا من مرز میذاری اونم با کی ؟ با داداشت؟! . . . » عمرا اگه عصبی بشه ٬ عمرا اگه بهش بربخوره حرکت من .« ای جان میدونی چن وقت بود نزده بودی منو ؟! دلم واسه عصبانیتت این مدلیت تنگ شده بود » اون می گفت و می خندید و مزه میریخت من حرص میخوردم و بغض می بلعیدم .فرنام می گفت « این پسره اذیتت نمی کنه ؟ اگه آره بگو خودم میدونم چطور آدمش کنم » « لطف میکنی خیلی اگه برداریش ببری بغل مامانش ! من دیوونه شدم از دستش » تو قهقه ی اونا فرزام هی چش غره میرفت و پری « اتفاقا مامان گفتش بهش بگیم پاشه بیاد .کنگر خورده و لنگر انداخته ٬ میگه باعث اذیت زن عمو میشه و اینکه حتما بیاد چون بقیه خوب ندیدنش ما هم ب بهونه دریا رفتن اومدیم که اینو هم با خودمون ببریم » این حرف هر چند ب شوخی گفته شد ولی چقدر که لذت داد بهم .ی آرامش قشنگ .اینکه فرزام هم با اینا برگرده و من ی مدت نفس بکشم .شام رو تو آرامش خوردیم .اونقدر آروم که کسی حرفی نمیزد و فقط سرو صدای ترانه ب گوش میرسید و قاشق چنگالا !ووقتی اومدم اتاقم ب بهونه خواب .فرزام با ی سیلی دیگه غافلگیرم کرد « من مگه نگفتم این لباسو نپوش ؟ خری هیچی حالیت نیس هی بهت اشاره میکنم ٬ با همین سرو وضعتم میری راست کنار فرنام میشینی ویز ویز میکنی ب جون خودت فردا اگه درس درمون نپوشی من میدونم و تو » نه واقعا بدبختی از این بیشترم میشه !!! من موندم که چرا اینقدر بیشعوره ؟ این اصن براش مهم نیس من وقتی علی آقا هس چه پوششی داشته باشم .مث همیشه ام ٬ همیشه . اونوقت رو فرنام حساسه ! ای خدا اونوقت وقتی که فکرشو میکنم من باید با این ازدواج کنم .تنم ب رعشه می یفته ! دوس داشتم تو یکی از این لحظه ها بابا سر می رسید و این اخلاقای فرزام رو هم می دید تا باورش میشد دیوونه بودنشو ٬ سگ شدنشو ٬ ولی . . . وقتی هم میگم ٬ میگه « شماها همیشه می زنید تو سرو کله ی هم چیز تازه ای نیس ! اگه نزنه من متعجب میشم که نکنه اتفاقی بینتون افتاده ! از وقتی یادمه همش یا کل کل می کنین یا کتک کاری ٬ شاید فکر کردی  صرف نامزد بودنتون  رفتار بچگونتونم تغییر پیدا میکنه  حساس شدی رو این حرکاتش » بفرما خر بیار همچین پر بنیه که این درد هارو بار بکشه .