فرنام و پری صبح امروز رفتند ٬ بدون فرزام ! وقت خداحافظی شیپی رو بغل گرفته بودم تا ی وقتی فرنام نخواد بغل بگیره ٬ و همش واسه ترس از رفتار و عصبانیت فرزام بود٬ فرنام فقط دست داد « این سگ حالمو بهم میزنه ! » . مامان و بابا هم رفتن بهشهر واسه ی مهمونی یکی از دوستان بابا ٬ ماهک اینام دیشب رفتن خونه خواهر شوهرش ٬موندیم من و سیا و فرزام .داشتم ناهار رو آماده میکردم که فرزام از پشت بغلم گرفت « وقتی مطیع میشی بیشتر دوستت دارم هر چن عاشق سرتق بازیاتم ولی وقتی غیرتم انگولک میشه عشق هم حالیش نیس٬ همینکه اینو فهمیدی خیلی خوبه » احمق ٬ دیوونه . . . حوصله حرف زدن رو نداشتم ٬ میخواستم فقط ناهارو آماده کنم واسشون و بعد برم بیرون ٬ امروز قرار بود با بچه ها بریم باغ امیر ٬ ولی نذاشت ٬ فرزام نذاشت درو قفل کرده بود و نمیذاشت برم ٬ اعصابم خورد شده بود و دادو بیداد میکردم سیا هم هی می گفت « خب ی امروز بمون خونه ٬ می میری مگه ؟!  اصن سه تایی با هم می ریم بیرون » فرزام هم با پیشنهاد سیا موافقت کرد ٬ که بریم باغ یا بریم ساری ٬ ولی من اصن حوصله ی با اونا بودن رو نداشتم .برگشتم اتاقمو سعی کردم این وضعیت رو بپذیرم و خیلی عصبی نشم ٬ حداقلش این بود که روز رو بد تموم نکنم .دیگه اونا هر کاری کردن من میلی ب رفتن نداشتم .تا اینکه سیا گفت ورق بازی کنیم ٬ شرطی ٬ بازنده هم شام مهمون کنه تو بابا طاهر ٬ولی فرزام « نه ٬ چون اگه ژامی ببازه من نمی تونم اجازه بدم که اون شام منو حساب کنه ٬ تو هم که خیلی بچه ای بهم بر میخوره تو حساب کنی ٬ اصن رو سیلی ! هر کی باخت باید سیلی بخوره » ترکیدم از خنده ٬ این بشر آدم بشو نیس !قبول کردم و نشستیم ب بازی .نمیدونم شانس گ و ه من بود یا چی که همش می باختم ! از  دوازده دور بازی من نه تاشو باختم  و هر دفعه هم سیلی خوردم ٬ طفلی سیا خیلی آروم ی سیلی کوچیک میزد ولی فرزام ٬ بی شرف آشغال چنان می چسبوند که برق از سرم می پرید غرورم نمیذاشت گریه کنم با همه ی دردی که داشتم ٬ فقط هی می رفتم تو دستشویی و سرمو می گرفتم تو سینک ٬ زیر آب سرد تا از درد صورتم کمتر بشه ! جون سگ شده بودم ٬فرزام ی بار باخت و من بهترین فرصت واسه تلافی رو داشتم ٬ ب ٬ ی سیلی هم اکتفا نکردم چن تا مشت و دو تا لگد هم زدم بعدشم رفتم تو اتاقمو درو قفل کردم .خنده ی سیا پخش شده بود تو خونه و فرزام هی ب در میزد که باز کنم « تو خیلی گ و ه ی ٬ حداقل من باعث شدم امروز نیازی ب رژ گونه نداشته باشی ولی تو چی ؟ همچین زدی کمرم شکست فک کنم از مردی افتادم ! حالا باید ی عمر با ی شوهر علیل سرکنی ٬ آرزوی بچه داشتن رو هم ب گور می بری » جلو آیینه واستاده بودم و صورتمو نیگا میکردم یعنی دستم میخورد بهش ی سوزشی می گرفت بدجور ٬ خیلی هم سرخ شده بود .این حرف فرزامم وحشتناک ب خنده انداخت منو ! اون هیچ وقت مراعات حضور دیگران رو نمیکنه .تصور اینکه سیا الان چه حالتی داره با شنیدن حرفای اون٬ بدجور اذیتم میکرد باعث میشدنتونم چش تو چشمش بشم . دیگه هم بیرون نیومدم . ی ساعتی رو خوابیدم وقتی بیدار شدم  خیلی ساکت بود خونه ٬ فکر اینکه اینا منو تنها گذاشته باشن عصبیم میکرد . سیا خوابیده بود و فرزام هم داشت ظرفها ی ناهار رو می شست ! جالب بود ٬ اصن انتظارشو نداشتم « چقدر بهت می یاد ! » « قدر نمیدونی که این کارو میکنم فقط واسه خر کردنت ٬ آرزو ب دلم موند تو ی بار ببوسی یا حداقل بوسیدن رو ازم بخوای  » « خب نمی شستی هم سیا این کارو میکرد !منم با این چیزا خر نمیشم » بعدم اومدم بیرون ٬ ی لحظه عذاب وجدان گرفت منو زشت بود بذارم اون ظرفا رو بشوره ولی نذاشتنش یعنی اینکه خودم بشورم و این غیر قابل تحمل بود ٬ همون لحظه هم مامان اینا اومدن و با دیدن فرزام که پیشبند بسته و ظرف میشوره بابا خنده اش بلند شد و مامان شروع کرد ب سرزنش کردن من٬ اصن مهم نبود برام . منکه مجبورش نکرده بودم .بابا با دیدن صورتم و وضعی که پیدا کرده بود متعجب شد وقتی هم تعریف کردم جریان چیه  فکر میکردم حداقلش ب فرزام میگه که این چه کاری بوده کرده و چرا اینقدر احمقه ! ولی نه ٬ تنها کاری که کرد فقط خندید « من از دست دو تاتون خسته شدم اونقدر همو بزنین تا خسته شین »شام رو رفتیم بیرون ٬ بابا مث اینکه خیلی بهش خوش گذشته بود و ی ریز می گفت و می خندید من با همه ی کرم پودری که زده بودم بازم نتونسته بودم سرخی صورتمو کمتر کنم و جا انگشتای فرزام رو . . .