297
صبح با مامان و فرزام رفتیم واسه کشیدن بخیه هام ٬ وحشتناک بود دردش انگاری داشتن ناخونامو می کشیدن با همه ی اینکه سعی داشتم خودمو کنترل کنم ولی نمیشد کلی دادو بیداد کردم و این وسط جناب دکتر فقط می خندید « معلومه خیلی لوس بارت آوردن اصن تحمل ی همچین درد کوچیکی رو نداری » و فرزام هی ایما و شاره که مثلا چه مرگته ؟ نمی کشنت که و . . .بعد اونم تصمیم داشتم با فرزام تنها باشم واسه گفتن حرفایی که از دیشب تو ذهنم مرور میکردم و هزار بار با خودم تمرین کرده بودم .مامان رو رسوندیم خونه و خودمون رفتیم باغ ٬سخت بود خیلی ولی وقتی که اون تو اوج محبت بود و سعی داشت از این تنهایی نهایت استفاده رو ببره گفتم ٬ گفتم که نمی تونم باهاش باشم ٬ نمی تونم اونو ب عنوان همسر تصور کنم در کنار خودم و ب هیچ عنوان ی همچین حسی رو بهش ندارم ! نه تو همین چن تا جمله بلکه تو ی ساعت زر زدن و زر زدن . . . اون هیچی نمی گفت فقط گوش میکرد .وقتی هم حرفام تموم شد گفتش « تا کی قراره اینارو هی واسم ردیف کنی ؟ من حلقه گذاشتم می فهمی این یعنی چی ؟ یعنی شعورت بکشه گوه نباش ٬ بچه بازی در نیار ٬ من هی بهت میگم درکت میکنم و می فهمم روت رفته بالا فک کردی خرم هیچی حالیم نیس !این ی حالت بیشتر نداره اونم اینکه کس دیگه ای رو غیر از من داشته باشی و وجود من این وسط آزار دهنده باشه ! در غیر اینصورت چه لزومی داره ب من که اینهمه میخوامت و با همه دونستن رابطه ی تو و مهرداد بازم میگم میخوام اینطور بی محلی کنی و با پرویی تموم این حرفا رو بگی !اصن تو فکر کردی با همه ی این اتفاقات و اینا کس دیگه ای بهتر از من هس که بیاد سراغت و بخواد باهات ازدواج کنه ؟!! » من چی باید می گفتم بهش وقتی که همه چیزو در حد معامله ی ی گوسفند سبک سنگین میکنه ؟!ترجیح دادم خفقون بگیرم و نهایت اینکه « تو که نمیخوای ی عمر با یکی که دوستت نداره و لذتی بهت نمیده تو زندگی باشی ! میخوای ؟ خب چه اصراریه ! تو اونقدر جذابیت داری که هر دختری مشتاق بودن باهات باشه ٬ همین الانشم رعنا هنوز چشمش دنبال توست ٬ مطمئن باش زندگیت با من ب فاک میره » بعدم بلند شدم تا برگردم که یهو دستمو گرفت و دو تا سیلی پشت سر هم زد٬ وحشی شده بود کنترل رفتارشو نداشت و این منو بدجور ترسونده بود فقط میزدو می گفت که بهش بگم دوسش دارم و پای هیچ کس دیگه ای در میون نیس !بهش بگم غلط کردم و دیگه تکرار نمیشه ! بهش بگم باهاش می مونم . . . و لحظه آخر وقتی گفتم « من حرفامو زدم ٬ همون چن ماه پیشم اینارو گفته بودم ٬ فک میکردم با گذشت زمان علاقمند بشم بهت که نشدم ٬ الانم که تو بری باز معلوم نیس کی برگردی پس بهترین فرصته واسه وا کردن سنگامون ! واسه اینکه امید الکی نداشته باشی و عمو بابا هم بشینن سرجاشون ٬ اینطوری هر دومون اذیتی نمیشیم ٬ من واقعا اونطوری که تو انتظار داری و میخوای دوستت ندارم » با پشت دست طوری کوبید تو دهنم که دردش تا مغز استخونم تیر کشید ! دهنم پرخون شده بود و اون ول کن نبود .بعدم خودش خسته شد و یادستش درد گرفت که ولم کرد ! و من تونستم برگردم خونه ٬ مامان با دیدنم و سرو وضعم بی اختیار زد زیر گریه و هی می پرسید چی شده ! دهنم می سوخت خیلی و خون هنوز می یومد ٬بابا هیچ کاری نمیکرد و حتی وقتی گفتم کار فرزام بوده و اون اینطور زده انگار نه انگار ٬ فقط سیا رو صدا زدو رفتیم درمونگاه ! لب بالاییم سه تا بخیه خوردسمت چپ و زیر چشمم کبود شده حسابی ! هیچ با من حرف نزد بابا ٬ خونه که برگشتیم با فرزام تماس گرفت .تو این فرصت هیچی ازم نپرسد اینکه جریان چی بوده ! چی شد و چی نشد ! فقط راه میرفت و زیر لبی با خودش حرف میزد . ولی گوشش ب من بود که داشتم برا مامان و ماهک صحبت میکردم .فرزام که اومد بابا با دیدنش عصبی شد و بستش ب فحش و تحقیر !بعدم ازش خواست تا از جلو چشاش دور شه ! ولی فرزام هی اونو دعوت ب آرامش میکرد و با هزار فیلم بازی کردن قضیه رو اونطوری که دلش میخواست ب خورد بابا داد با کلی پیاز داغ و . . . داشتم دیوونه میشدم .دوس داشتم توانشو داشتم می گرفتمش ب کتک و تا جا داشت میزدمش . . . تو همین حین یهو بابا اومد سراغمو کاری رو که نباید میکرد کرد حداقل تو این وضعیتم اصن تصور ی همچین حرکتی رو ازش نداشتم ! تف ب هر چی آدمه که اسمشون مرده و لی هیچ بویی از مردی نبردن و ب راحتی دست بلندمیکنن فقط و فقط ب این دلیل که خلاف میلشون حرکتی شده و حرفی زده شده ! من چپ و راس از بابا سیلی خوردم و این وسط وقتی هم مامان و فرزام و سیا سعی داشتن اونو ازم جدا کنن پای سیا هم ب شدت خورد ب پهلوم و مرگ رو جلو چشام حس کردم ٬ بی شرف احمق خودش زده بود ٬ حالا هی التماس بابا میکرد که نزنه منو و بذاره که باهام صحبت کنه !!!!!! فقط صدای ماهک بود که بلند بلند رو سر بابا داد می کشید وب فرزام هم می گفت که بره از خونه بیرون .بابا مهار شدنی نبود ٬ انگار پدرشو کشته باشم و یا منو تو روسپی خونه گرفته باشه فقط سعی داشت با زدن خودشوآروم کنه ! که چی ؟ که گفتم من این برادرزادتو نمیخوام ! من اصن اهمیتی ب خواستن شماها نمیدم .موندم این ی ذره هم دلش واسم نسوخت ؟! نگفت این پاره تنمه ٬ الانم که وضعیت جسمی رو ب راهی نداره اینطور نزنمش ؟ اجازه ندم هر کثافتی ب هر بهونه ای دستش بهش بخوره ؟!! کاری رو که باید میکردم و کردم ٬ حرفی رو که باید میزدمو زده بودم کتکشم خوردم و باز هم داشتم میخوردم ٬ دیگه ترس واسه چی ؟! تو سرو صداهاشون و خط و نشون کشیدنای بابا فقط می گفتم خودتونو هم بکشین من نمیخوام با فرزام باشم ٬ واین هی اونو عصبی تر میکرد و بیشتر تحریکش میکرد ب زدن ٬ شاید اگه علی آقا ب زور نمی برد منو تو اتاقم بیشتر از اینا هم میخوردم ٬سیا موند پیشم و بغلم گرفت و پا ب پام اشک ریخت تا حداقل حس کنم که یکی هس کنارم ٬ یکی که بهم توجه داره و درد من اونو هم اذیت میکنه ٬ بابا بیرون اتاق دادو بیداد راه انداخته بود و هر چی که دوس داشت بارم کرد ٬ صدای گریه مامان و ماهک بلندتر بود اونقدر که دل شنیدنشو نداشتم ٬ دوس نداشتم واسه من زجر بکشه مامان ٬این وسط علی آقا و اتابک هم هی بابا رو از اتاقم دور میکردن و میخواستن آرومش کنن . بعد ی مدت سرو صداشون ب پچ پچ تبدیل شد و باز یهو صدابابا بلند شد که رو سر فرزام داد کشید « احمق بیشعور ٬ تو بیجا کردی با هفت پشتت که دست روش بلند کردی ! همین الان پاشو گمشو از جلو چشام دور شو تا از این بدتراشو نشنیدی » عجبا ! تا جا داشت و توانشو داشت سیلی پشت سیلی ب من مادر مرده زد خوب که از نفس افتاد یادش اومد که فرزام چه غلطی کرده و . . . فرزام رفت ٬ بعدن ماهک گفت که رفته خونه عمه !اینو مطمئنم که باز فردا سرو کله اش پیدا میشه چون بابا سریع یادش می یاد که این عزیزترین برادرزادشه و چقدرم که دوس داره دامادش بشه ! یادش می یاد که تا وقتی که من هستم و میشه سرمن همه چی رو شکوند چرا فرزام !!!.اتابک هنوز باورش نمیشه که فرزام منو اونطور زده باشه و هی بابا رو سرزنش میکرد که چطور اینقدر بهش رو داده که ب خودش ی همچین اجازه ای رو بده این ! دیگه صدا هیچ کی نمی یومد .حتی ترانه هم از ترس ساکت شده بود ٬ولی بابا دست نمی کشید چپ و راس راه می رفت تو خونه و بلند بلند که من بشنوم می گفت « من هی لی لی ب لالات گذاشتم پرو شدی ! با فلانی اون آبرو ریزی رو راه انداختی تو دانشکده هیچی نگفتم ٬ گفتم جوونه ٬ ولت کرد رفت بعد دو سال با ی بچه برگشت باز رسوا بازی که آره میخوامش و خب کوتاه اومدم ٬ چی شد ؟! دو ماه نشد سر گذاشت زمین ٬ تا الانشم می کشم از خودش و خانوادش و حرف و حدیث مردم ٬ نه تو فک کردی با همه اینا کس دیگه ای هم هس که بخواد با تو باشه ؟ بخواد ی عمر رو با تو بگذرونه ؟! من خسته شدم از بس اسم فلانی بیاد جایی بگن آره دخترت باهاش نامزد بوده ؟ میگن اینطوری بوده و اینا ٬ فلان شده و بهمان آره ؟ کم ب دل تو تکون خوردم ؟بسته دیگه ٬ دیگه بسته ٬الانشم ب حرف تو باشم فردا خدا میدونه چه ر ی د م ا ن ی بشه روزو روزگارمون !»من میخواستم برم بیرون باهاش حرف بزنم ٬ ب چشمم دیدم کتکاشو ٬ ولی علی آقا نمیذاشت .می گفت بذار آرومتر بشه بعد ٬تنها کسی هم که هم پای بابا صداشو بلند میکرد ماهک بود ٬ عزیز دردونه اش اونقدرکه هیچ وقت از بابا کتکی نخورد و تو ی همچین وضعیتی و با اینهمه اعصاب خوردی باز بابا ب خودش اجازه ی سرش داد کشیدن و یا زدنشو نمیداد !چقدر بهش حسادتم میشه ! ناگفتنیه . . . مامان فقط گریه میکنه و هی ازم میخواد که بیشتر فکر کنم ٬ جدی تر فکر کنم ٬ لجبازی نکنم ٬ دوس ندارم چیزی بهش بگم با همه اینکه اعصابمو خورد میکنه ٬ نمیخوام گریه هاشو ببینم ولی اونم کاری از دستش بر نمی یاد ٬ هیچ وقت نتونسته مقابل تصمیم های متکبرانه ی بابا حرفی بزنه ٬تا وقتی یادمه همیشه چشم گفته و چشم ٬ همین .الان فقط ب این فکر میکنم که کوتاه نیام ٬ حتی اگه وضع از این بدتر بشه و بخواد عمو هم پاشه بیاد اینجا ! که امیدوارم نیاد و فرزام بره و پشت سرشو هم دیگه نگاه نکنه !