عمو اینا سرشب اومدن ٬عمو هیچ تغییری تو قیافه وحرفاش نبود و همچنان قربون صدقه ام میرفت ولی زن عمو نه جواب سلام دادو نه هیچ چیز دیگه ! فرزام هم همین که پاشو گذاشت تو نشیمن بابا یهو سرش داد کشید" نمی شینیا ! همین الان از جلو چشام دور شو "آخ که چقدر دلم خنک شد٬ بیچاره خیلی بهش برخورد بخصوص که علی آقا هم بود .تو درک رفتار بابا موندم از ی طرف ناراحته که چرا فرزام دست رو من بلند کرده و راش نمیده تو خونه از ی طرفم اصرار که باید با همین ازدواج کنی ! خر تو خریه بخدا ٬زن عمو خیلی ناراحت شد از این حرکت بابا ولی جرات گفتن چیزی رو نداشت فقط هی قیافشو کج و کوله میکرد ٬بعد ی ساعت استراحت عمو صدام کرد و با نرمی و مهربونی تموم گفت که " مشکلت چیه ؟ چرا میگی نه ؟ تحصیلات نداره ؟ مال و منال نداره ؟ قیافه نداره ؟ اخلاق نداره ؟ کدومش ؟ ی دلیل قانع کننده بیار تا من همین الان جل وپلاسمو جمع کنم و برم " رو ٬ رو برم من ٬ می دید سرو وضعم چطوره ها ! هنوز کبودی زیر چشمم مونده بود اون وقت میگه اخلاق نداره ؟؟!!!! ." آره اخلاق نداره ! می بینین زیر چشممو ؟ لبمو چی ؟ سه تا بخیه خورده ! من چطور با این زندگی کنم ؟ اصن با چه عقلی ها !" بازم همون حرفایی که همیشه می زدن و می زدن " خب اینکه چیز تازه ای نیس ! همین پارسال یادته زدی سرشو ب تنه درخت و شکست ؟ مگه اون چن تا بخیه نخورد؟ یا اون موقع که انگشت دستت دراومده بود ؟ چطور اون موقع حرفی از اخلاق نبود ؟ همش شیطنت بود و فلان الان میذاری ب حساب اخلاق ؟!!! " دیگه هر چی فک زدم که بابا الان فرق داره ٬ الان می خواین مارو گره بزنین بهم ٬ با این گره خوردنه شرایط خیلی فرق میکنه ٬ اون شیطنت ها و کل کل ها هم دیگه مزه نمیده ٬ ی رنگ و بوی دیگه ب خودش می گیره ٬ من هی گفتم و اون هی ی چیزی چپوند تو حلقم داشتم دیوونه میشدم .این وسط زن عمو هم هی طعنه میزد ٬ هی کنایه ٬ چقدر دوس داشتم همچین محکم بزنم تو دهنش که دیگه صداش در نیاد .حالا جالبیش اینجا بود که هی فرزام می زنگید و من هی قطع میکردم ٬ بعد عمو گفت کیه ؟ ." شازده شماست ٬ بی حیاس بخدا ٬ رو نداره که " اونم وحشتناک ب خنده افتاد .داشتم حرص میخوردم .ماهک هم نبود که کنارم باشه ٬ بابا هیچی نمی گفت ٬ یعنی وقتی عمو حرفی بزنه اون هیچ وقت اظهار نظری نمی کنه حتی تو  ی همچین موقعیتی ٬ نهایتا " من نمیخوامش ٬ اصن هیچ علاقه ای ب فرزام ندارم ٬ زور که نیس ! هس ؟! چطور باید ی عمر باهاش زندگی کنم و نقش ی همسر رو با اکراه بازی کنم متوجه این ؟" بعدم بدون اینکه کسی فرصت حرف زدن داشته باشه اومدم اتاقم. و قتی هم مونا اومد دنبالم که بیا تا باز بابات عصبی نشده همونجا بلند داد کشیدم " من حوصله هیچ بحثی رو ندارم ٬ میخوام بخوابم ٬ هیچ کی هم مزاحمم نشه " بعدم چراغارو خاموش کردم ٬ ولی کو خواب ؟ تو این تاریکی و ب نور ی چراغ دستی کوچیک مجبورم تحمل کنم تا بخوابن ٬ صداهاشون می یاد بیشتر صدای زن عمو ست که داره میره رواعصابم و هی نیش میزنه ب مامان که مثلا اینم دختره ؟ اینم تربیته ؟.خیلی دارم خودمو کنترل می کنم که نمیرم بیرون ٬ خیلی دارم خونسردیمو حفظ میکنم ٬ اینجور وقتا دوس دارم برم رو سر مامان داد بکشم که " بابا خسته نشدی ؟ خسته نشدی از بس ب هر کثافتی اجازه میدی بهت توهین کنه چون فقط بزرگتره ؟! دیگه تا چد باید احترام کسی رو نگه داشت وقتی خودش هیچ شعوری نداره "فردا حتما روز پر ماجرایی میشه ٬ خیلی خسته ام ٬کاشکی این روزا زود تموم بشن و من ب آرامش برسم .