خسته شدم از این روزمرگی و این یکنواختی ! تقریبا این روزا همش ب خواب و خوردن و چسبیدن ب پرو پای بقیه می گذره بیرون که اصن نمیشه برم یکی دو باری هم که رفتم تنهایی بود و دور زدن تو خیابون ٬ پیش بچه ها نمیرم هم اینکه نمی خوام منو با زخم لبم ببینن و هم اینکه اصن حوصلشونو ندارم ٬طفلی ترانه و روناک هم جرات اومدن پیشم رو ندارن اگه تنها باشیم که باهاشون بازی می کنم ولی اگه کسی باشه چنان اخم می کنم که بیچاره ها می مونن تو درک من و می زنن زیر گریه و من همینو میخوام که مادراشون یا یکی دیگه بیاد بگه چی شده و بازخواست من و من بهونه داشته باشم برا دوباره دادو بیداد کردن که حوصله ندارم و هیچ کی مزاحمم نشه !دیروز عصر فرزام کلی التماس که باهاش برم بیرون چهار روزی میشدکه همو ندیدیم آخرین بارم خونه عمه دیدمش ٬ موندم واسه چی مونده اینجا ؟! بابا که نمیذاره بیاد خونمون مادرشم هر روز زنگ میزنه و کلی بدو بیراه که چرا برنمیگرده تهران .اینم هی زرت وزرت زنگ میزنه و ی ساعت تموم چرت گفتن و دلتنگی کردن !اونقدر گفت و گفت تا راضی شدم اومد دنبالم و باهم رفتیم باغ !خیلی حرف زدمن فقط گوش میکردم ی جاهایی هم وانمود میکردم که دارم خوب گوش میدم !بهم دست نمیزد حتی بغل هم نگرفت این بیشتر عجیب بود واسم تا حرفایی که می زد !خودش چایی گذاشت و ننو رو واسم بست بعدم رفت تا نوبت آبی رو که داشتیم بندازه تو باغ !این حالاتش یعنی اینکه خیلی ناراحته ٬ گرفته اس ٬ دلگیره !هیچ وقت از همون بچگی تحمل اینطوری دیدنشو نداشتم هر چند که خیلی خیلی کم پیش می یومد ٬میخواستم برم پیشش ٬ ی چیزی بگم ٬ ی مهربونی ٬ ی کاری که حال و هواش عوض بشه ولی نمی تونستم شیپی رو بغل گرفتم و دراز کشیدم تو ننو و از همون دور نیگاش کردم ٬پاچه هاشو زده بود بالا و بیل ب دست داشت  " بند " آب رو درست میکرد ! حالا که تسلیم شدم صد البته ب زور ٬ حالا که تقدیر رو پذیرفتم هر چند با اکراه ولی تصمصیم داشتم بیشتر از قبل بهش بی محلی کنم اونقدر سرد سرد که خودش کم کم خسته بشه ! کدوم مردی که سردی دختری رو که دوست داشته باشه حتی اگرم عاشقش باشه بتونه تحمل کنه ؟ تا کی ؟آخرش حسته میشه و من همینو میخوام اینکه ی روز بیاد بگه دیگه توانش نیست تحملم !نمیدونم کی خوابم برد که با صداش بیدار شدم ٬ باد تقریبا سردی می وزید تاریک شده بود و فانوس آورده بود کنارم و هی می گفت بلند شم تا ی چیزی بخوریم و بعد بریم ٬پیتزا گرفته بود ٬ با دیدن پیتزا اونقدر عصبی شدم که حد نداشت « تو منو اینجا تنها گذاشتی رفتی بیرون ؟ نگفتی چون آب رو ماست ی وقت یکی ب این بهونه بیاد اینجا ؟! تو اصن فکر منو نکردی ؟ تو چطور جرات کردی ؟!  » « سه تا سگ اینجا هس خودتم یکی چهارتا ٬ منکه نامزدتم جرات ندارم نزدیکت بشم کی جراتشو داره خب ها؟ » اصن قابل تحمل نبود واسم کاری که کرده بود آخه این چطور ب خودش اجازه داد منو تنها بذاره تو باغ ؟! اونم تو اون موقعیت !!!!بغضم گرفته بود و داشتم خفه میشدم .من چیزی نخوردم با اینکه ب شدت گرسته بودم ٬ نشستم ی گوشه وبدون اختیار گریه کردن ٬بی شرف اصن محلم نذاشت خیلی راحت غذاشو خورد و بعدم دراز کشید « هر وقت گریه هات تموم شد بگو بریم » بیست مینی همینطور ب هق هق گذشت.بلند شدم که برم مانتومو بپوشم که بریم .از کنارش که رد شدم دیدم داره گریه میکنه !تو سایه روشن نور فانوس هم اشکهاش ب خوبی دیده میشدن !خیلی خواستم بی محلی کنم ٬ ولی نشد ! دلم هری ریخت پایین ! پر صدا هم ریخت وقتی که از کنارش رد شدم پامو گرفت و نشوندم زمین «بدبخت تر از خودم ندیدم ٬ اینکه عاشق کسی باشم که محل سگ هم نمیده ! ولی بازم بخوامش !فقط اینو بگم که تو از این سگ تر و سردتر و گند اخلاق ترم بشی هیچ تاثیری تو خواستن من نداره !فقط این دل صاحاب مرده ی وقتایی می گیره بدجور٬ هر چند میدونم شعور درک و فهمشم نداری !» نمیدونم چی شد دلم گرفت واسش ٬ خیلی ٬ی حس غریبی هم داشت ذره ذره میخورد منو !دلم بغلشو میخواست . . . همین !خب مسلما شوکه شده بوداز اینکه من خودمو تو بغلش جا بدم و سرمو بذارم رو سینه اش  !اونقدر که پر صدا و مث بچه ها گریه کردخیلی هم طول نکشید که هق هقش شد ی خنده ی بلند و بی وقفه « خر خودمی ٬ دیگه یاد گرفتم چطور روت پالون بذارم » حس خوبی داشتم دلمم نمیخواست با کل کل و قهر خرابش کنم « من الان نیازم خواستن بود ! حسم بود ٬ پس بهتر نیس ب جای فکر کردن ب فردا و فرداهای بعد ترش و اینکه چی میشه این رابطه ٬الان رو داشته باشیم ؟! من ۵ دقیقه بعد رو هم احساسم نمی تونه تضمین بده ! » اون فقط حرف میزد و لا ب لاش بوسه هایی که هیچ فراری ازشون نداشتم ٬ آینده ای که داشت ترسیم میکرد و من اصن خودمو در اون نمی دیدم یعنی دوس نداشتم فکرم ب اونجا ها بره که باز اعصابم خورد بشه فقط میخواستم از کنارش بودن اونم تو همون لحظه لذت ببرم ٬ فقط همین ! والا من همونی که بودم !!!!!! حتی وقتی که یهو در باغ باز شد و ماهک و مامان اومدن !مامان مارو با هم ندید ٬ خیلی دیرتر از ماهک اومد .ولی ماهک ! تا ب خودم جنبیدم و از رو زمین بلند شدم که رو سرم بود !اصن برام مهم تبود .ب جای من فرزام از شرم نمی تونست سرشو بالا کنه و خودشو مشغول جمع کردن بساط چایی کرد . ماهک بی نهایت عصبی بود و من قبل از اینکه اون چیزی بگه « تو خجالت نمی کشی مث جن می یای ؟ نمی تونی صداتو در بیاری ؟ »فرزام وحشتناک خندش گرفت و بعدم با ی ببخشید رفت پیش مامان .من موندم و ماهک .تنها چیزی که گفت  بعد چسبوندن ی سیلی « من خر واسه تو خودمو پاره کردم ! هزار تا فحش خوردم ! با بابا و عمو دهن ب دهن شدم اونوقت تو اومدی اینجا تو بغلش جاخوش کردی و ب ریش نداشته ی من می خندی ؟ بدهکارم شدم حالا ؟! خیلی کثافتی بخدا !حداقل میگفتی من خر ٬ من نفهم اینقدر گلو پاره نمیکردم ! اینقدر حرف نمی شنیدم »نمیدونستم چی کار کنم ٬ چطور قانعش کنم ٬ چطور ساکتش کنم ٬ فقط گفتم « ماهک درک کن ! من کاری نکردم که اینطور داری باز خواست میکنی ! فقط دلم خواست ٬ گاهی وقتا احساساتم هم نمی تونه مقابل خواستنم بایسته ! من نیازم بود که بغلم بگیره بدون اینکه هیچ چیز دیگه ای رو دخیل کنم ٬ من آدمم آشغال !دفعه اولتم که نیس می بینی بغلم گرفته و یا بوسشو پس چرا اینطور داغ میکنی ؟! » « هر گوهی میخوای بخوری بخور فقط دیگه نیا پیش من آه ناله که فرزامو نمیخوایش متوجه ای ؟! » « خب هنوزم همینو میگم ! من نمیخوامش ولی این دلیل نمیشه موقعیت الانمو هر طور که دوست درای برداشت کنی می فهمی ؟! » هیچی نگفت و رفت .فرزام مارو گذاشت خونه و دوباره رفت پیش عمه ٬مامان ازش میخواست بیاد تو ولی نیومد « هر وقت عمو اجازه داد می یام ٬ اینطوری عصبی تر میشه »الان که ی روز گذشته هر چی فکر می کنم اصن از اون مهربونی و نرم شدنم پشیمون نیستم ٬ با اینکه حسی ب دوباره تکرار شدنش ندارم .وقتی هم که امروزم اومد دنبالم تا با سیا بریم بیرون نرفتم .بی حوصلگی رو بهونه کردم و گرفتم خوابیدم تموم روز رو .اونم تنها باسیا رفت .ماهک ی جورایی سر سنگین بود باهام و این خیلی داشت اذیتم میکرد ! تا اینکه بعد شام خودش اومد پیشم .ی کم حرف زد بعدم اینکه « الان که فکر میکنم بهت حق میدم » بعدم بغلم کردو بوسید.از اینکه اینجاس خوشحالم ٬ از اینکه ی خواهر دارم خیلی خوشحالم .از اینکه چن وقت دیگه میرن بی نهایت عصبی میشم حتی فکرش هم اذیتم میکنه .خطم ی طرفه شده و این بیشتر داره اعصابمو خورد میکنه ٬بابابا هم خیلی حرف نمیزنم که برم بگم واسم پرداختش کنه ٬فقط ب مامان گفتم و اونم گفت نداره ٬ و من باز سگ تر شدم و هی زمین و زمان رو ب فحش کشیدم .اونوقت سیا داد کشید که «خودت که داری ٬ چرا اینقدر ویز ویز الکی میکنی » من هیچ وقت نتونستم خودمو راضی کنم واسه ی همچین هزینه هایی پول خرج کنم .یعنی خیلی زورم می یاد برا حرف زدن از پول توجیبی یا پس اندازم خرج کنم .حرف سیا باعث شد یادم بیاد که قبلا واسش پول فرستاده بودم .با اینکه بابا بهم برگردونده بود ولی مهم نبود « خوب شد گفتی ! دقیقا بیست تومن بیشتر از قبضم ازت میخوام .پس لطف کن با پرداختش قرضتو جبران کن » بعدم قبضو دادم بهش ٬ طفلی هیچی نگفت هر چند اصن باورش هم نشد من ازش بخوام پول رو پس بده .خیلی دلم ب حالش سوخت .اگه بفهمه که ی همچین چیزی نیس حسابی دیوونه میشه .ولی مهم پرداخت شدن بود حالا ب هر طریقی من خیلی بیشتر از اینا هواشو داشتم و دارم .اگرم قضیه رو فهمید باید درک کنه .