31
امروز ظهر مامان و بابا برگشتن با كلي سوغاتي هر چند از ديدنشون خيلي خيلي خوشحال شدم ولي اولش خودمو زدم ب بي محلي واسه اينكه منو با خودشون نبرده بودن . ولي بابا بازم با مزه پرونيهايي ب سبك خودش منو خندوند . انگاري خيلي بهشون خوش گذشته بود اين از عكساشون پيدا بود بابا حتي با چند تا دختر تايلندي عكس گرفته بود اونم خيلي جلف و مدام ازشون تعريف مي كرد مامان هم هي حرص مي خورد و فحشش ميداد و من و سيا از خنده دلمون درد گرفته بود . تا اينكه اتابك واسه ديدن اونا اومد من مث همين چندروزه كه هي خودمو ازش قايم مي كردم ب بهونه چايي دم كردن رفتم تو آشپزخونه اونقده ازش دلخور بودم كه دوس نداشتم رو ب رو بشم با هاش هر چند بيشترش از ترس بود . اتابك هم اونقدر خودخواه و مغرور كه اصلا نمي خواست قبول كنه حق نداشته منو بزنه همش مي گفت « حقشه ، بخواد بازم بي اجازه من جايي بره و خيره سري كنه همينه » ولي با اينحال از وقتي مامان و بابا اومدن مدام مي ياد ناز كشي تا ي وقتي من چيزي بهشون نگم . بابا خيلي ناراحت ميشه از اينكه اون منو زده ب دليلش هم كاري نداره و اينكه ممكنه بعدها واسه خود اتابك بد بشه ديگه نتونه هي جيب بابا رو خالي كنه . بهش گفتم « مهم نيست ، ناراحتيمو انكار نمي كنم ولي ب بابا هم نميگم ، تو برو دهن ماهك جونتو ببند با اون فضوليهاش » وبعد بوسه هاي پي در پيش نشست همونجايي كه بد جور سيلي زده بود . دلم يهو گرفت خيلي . . . مامان گله مي كرد چرا تا حالا واسه بچه اتابك كادو نخريديم . مي گفت « اينقد شعورت نمي كشيد ي چش روشني واسش بدي » !!!!!!!! من موندم چرا همه همه چيزو رو سر من خالي مي كنن اخه من مي خواستم واسش كادو بگيرم حتي ب سيا هم پول دادم تا اونم ي چيزي بگيره ولي اين ماهك اجازه نداد همش مي گفت « زشته چون مامان اينا نيستن شما نبايد زودتر كادوتونو بدين » نميدونم ب كدوم سازشون برقصم كاش اينا از من بزرگتر نبودن اونوقت لزومي نداشت هي ازشون اجازه بگيرم واسه مراعات خيلي چيزا حرفمو هي بخورم . ي ساعتي مونده بود ب افطار كه من بد جور حالم بهم خورد وحيف كه روزم با طل شد بابا ميگه ديگه نمي خواد روزه بگيرم ب نظرش من خيلي ضعيف شدم . مونا هم مي گفت :« اينطوري خيلي لاغر ميشم واونوقت كسي رغبت نمي كنه بياد خواستگاري من » با اينكه از اين حرفش خوشم نيومد ولي خنده من تو قهقه اونا گم شد .
+ نوشته شده در ساعت توسط