اونقدرام که فکر میکردم سیا خیلی هم واسش مهم نبود سیگار کشیدن من !وقتی که رفتم سراغش تا باهاش حرف بزنم و کلی هم تو اتاقم تمرین کرده بودم که چی بگم و چی نگم ! دیدم نه بابا این فقط ب فکر اذیت کردنه ، باج گرفتن و . . .دروغ نباشه اولش ی جوری شدم ، نمیدونم ی حس بدی بود اینکه  این چقدر بی بخار تشریف داره !حالا تو روابطم با دوستانم که دخالتی نمیکنه هیچ ، حداقل باید ی همچین چیزی براش مهم می بود ! انتظار داشتم بشینه باهام حرف بزنه ! اینکه نگرانمه ، اینکه اصن دوس نداره من این کارو بکنم !!! ولی نه !فقط واسه اینکه ب بابا و مامان نگه کلی خواسته هاشو ردیف کرد ! اینکه مم بعد همیشه بهش بگم جانم و عزیزم ، ی وقتی گوشیم دستش بود سرو صدا راه نندازم و اصن ب رو خودم نیارم ،کارت سوختمو میخواست که در نهایت ب 40 تا راضی شد و با وقاحت تموم گفت چون خودش سر در نمی یاره برم ی ست لباس زیر فلان سایز واسه سحر بگیرم که این احمق ببره واسش و مث پارسال نشه ! این دیگه  آخرش بود ! چنان عصبی شدم که حد نداشت . بدجور  رو تهدیدش که ب بقیه میگه  مصمم بود .من بقیه اصن واسم مهم نیستن فقط نگران فهمیدن مامانم .همین ! ترجیح دادم خفه بشم و همه رو قبول کنم .امروز دیگه عذاب وجدانم حسابی قلقلکش شد و من خودم ناهار رو پختم و خونه رو تمیز کردم ! مامان وقتی منو سرگرم خونه دید گفت « منکه تورو می شناسم عمرا تن ب کار بدی ولی ب خاطر ماهک هم که شده نمیذاره من کاری بکنم ی کم کمکش کن ! درس نیس همش اون مشغول باشه  و تو فقط بخوری و بخوابی » این تیکه آخرو با لحن خاصی گفت که باز حس گوه شدنم گرفت منو « اتفاقا الان ب این نتیجه رسیدم که خیلی خرم خودمو خسته کردم ! منو چه ب این کارا !خیلی دلتون ب ماهک میسوزه برین ب مهین خانم بگین بیاد اینجا !» بعدم دوباره ول کردم و رفتم اتاقم ولو شدم .نه واقعا ها اینهمه کار هس تو این خونه اونم تو این وضعیت که تعداد خانواده بیشتر شدن و . . . مونا هم که مث همیشه ناهار شام اینجا تلپه .بعد حقوق مهین خانم رو هم که بابا میده  اونوقت موندم چرا نباید بیاد واسه ما کار کنه ؟!هی هر چی هم میگم میگن تو نباید از اون بخوای کاری واست انجام بده چون برا اتابک اینا کار میکنه نه ما ! عجبا !همین موقع بود که مونا اومد و ی راست رفت سراغ ماهک با چاپلوسی تموم ی کم از مدل ابروی تازه ی ماهک تعریف کرد و قربون صدقه اش رفت بعدم برا مهمونی عصرش دعوتش کرد .از کنار منم رد شد انگار نه انگار که دیده باشه !« مونا فک نمی کنی مهمونیت بدون من ی چیزی کم داشته باشه ؟ » « یادم نرفته آخرین باری رو که می گفتی از دوستام حالت بهم میخوره ، حالام اگه میخوای بیای ، بیا ولی مواظب رفتارت باش چون اون دختری که اون دفعه با هم دعواتون شده بود هس ! منم اصن دوس ندارم بهشون بی احترامی بشه می فهمی ؟ » واقعا مهمونی های مونارو دوس دارم ، دوستای باحال و شادی داره اونقدر که فقط می خندن و می رقصن و از هیچ چیزی دلگیر کننده ای حرف نمی زنن  ولی خب اونی که ازش حرف میزد غیر قابل تحمل بود ! اون ی لز احمق و بیشعور بود ، هر چند که خود مونا دیده بود چطور منو بوسید ولی بازم حرفمو قبول نکرد و گفت که این اخلاقشه ، اینطوریه و فلانه و . . . ! الانم نیاز داشتم ب تغییر حال و هوا ، ب مهمونی  غرور رو گذاشتم زیر پا و قول دادم که هیچ مشکلی پیش نیاد .ماهک که رفت خونه مونا تا هم بهش کمک کنه لباسشم برد تا همونجا عوض کنه . ولی من دوس نداشتم اصن تن ب کار بدم اونم برا مونا !موندم که لحظه آخر برم .نهایت سختیش طی کردن سی چهل تا پله بود با اون کفشای پاشنه بلند .داشتم حاضر میشدم که فرزام زنگ زد و میخواست بریم بیرون ولی اصن حوصلشو نداشتم .مهمونی روهم که بهونه کردم باز عصبی شد که تو چرا گوه شدی و بقیه رو ب من ترجیح میدی .منم گوشی رو خاموش کردم و پریز تلفن رو هم کشیدم ، ب درک ! ب گور سیاه ! میگم حوصله ندارم یعنی ندارم ، پس خفه شو قبول کن .من هیچ وقت با اتابک راحت نیستم ، نمیدونم چرا و ب چه دلیل ولی همیشه ی جور پیشش محتاط عمل میکنم بخصوص تو پوششم .اونقدر که ب این پوشش تو حضور سیا و علی آقا و یا حتی فرزام و امیر محمد اهمیتی نمیدم ولی پیش این سختمه !نمیدونم شاید ب خاطر بزرگیش و اینکه از وقتیکه من ب بلوغ رسیدم و لباس پوشیدنم تغییر کرد این ازدواج کردو خیلی تو خونه نبود ! شاید همین ، شایدم نه .ولی خب هر چی هس همیشه سعی میکنم مراعات کنم تو حضورش .یعنی وقتی منو تو راه پله دید اونم با اون لباس مونده بودم چطور فرار کنم !اصن از خجالت داشت شرشر عرق می چکید از سرو روم !هول شده بودم نه می تونستم برم و نه بایستم .اونم که اومده بود که تا پایان مهمونی پیش مامان بمونه ! « چقدر این مدل بهت می یاد ! خیلی خانمتر نشون میدتت !» گفتم اوهوم و قدمامو تند کردم که زودتر گم شم از جلو نگاهش « ولی جدیا ژامی ، سعی کن بیشتر زنانه بپوشی از بس بلوز شلوار می پوشی حس میکنم دوتا داداش دارم ، زن باید لباس پوشیدنشم لطیف و زیبا باشه »دیگه صبر نکردم و تند تند پله هارو رفتم بالا وقتی رسیدم که نفسم بریده بود .داشتم برا ماهک تعریف میکردم که هر دوشون زدن زیر خنده و منو مسخره کردن ! مونا« طفلی اتابک نمیدونه که تنها نامحرم ب تو اونه ! فک میکنه همیشه اون مدلی می پوشی بهش بگم که حسابی دیوونه میشه » باز با مونا افتاده بودیم رو کل و مسخر ه بازی که مهموناش رسیدن ! همونایی که قبلا دیده بودمشون بعلاوه اون دختره ی احمق . سعی میکردم اصن کنارش نباشم و یا موقعیتی پیش نیاد که با هم همصحبت بشیم و صد البته که اونم همینطور میکرد .ولی وقتی که دور تر میشدم ازشون سنگینی نگاهشو بدجور حس میکردم ! یقینا خیلی دوس داشت ی سیلی ب تلافی اون سیلی بهم بزنه و اینکه چرا مثلا منو ی جای دیگه غیر از خونه مونا نمی بینه که جبران کنه ! .روز خوبی بود اونقدر شاد بودم که دوس نداشتم هیچ چیزی منو از اون حالت بیرون بیاره حتی یکی دوبار تماسی که اون دختر باهام داشت حین رقص و من گذاشتم ب حساب تصادفی بودنش ! نمیخواستم خودمو اذیت کنم و . . .ی هفته شایدم بیشتر میشد که لب ب مشروب نزده بودم و این مهمونی فرصتی بود برا تا خرخره خوردن و مست کردن ! تا خفه شدن که خوردم ولی ب مستیش نرسیدم ! ماهکم این وسط هی می رفت رو اعصابم که کم بخور ی وقت اذیت میشی . من فکر اذیتش نبودم فقط میخواستم مست شم که نشدم ! ب قول سیا مم بعد باید ی بشکه پر بخورم تا ب مستی برسم !