بالاخره بابا دیگه اجازه داد فرزام بیاد خونه ، واسه ناهاراومد تا وقتی بابا بود خیلی ساکت بود و حرکت خاصی نمیکرد ولی همین رفت اینم شروع کرد ب مسخره بازیاش و . . .دعوت بودم عروسی احمدیکی از بچه های خیلی قدیمی انجمن که ی زمانی با هم دوست بودیم ،رابطه ام با احمد تو دورانی بود که مهرداد ازدواج کرده بود هر چند رابطه ی خاصی هم نبود ولی ی جورایی فراتر از رابطه ام با بقیه بچه ها بود ! مامان هم در جریان بود و اونو خیلی دوست داشت و همش انتظار می کشید که کی این احمد می یاد خواستگاری ! چیزی که من اصن بهش توجهی نداشتم ! ما بودن رو با هم میخواستیم فقط برای تنها نبودن واسه رفع نیاز عاطفی ! همین ! ولی خب از اونجایی که هیچ وقت تحمل محدودیت های اجباری رو نداشتم رابطه ام با احمدب انتها رسید ، خودم تمومش کردم .بعد اون هم واسه فوق قبول شدو رفت تهران ، دیگه ندیدمش گه گاهی ازش تماس داشتم و یا تو تعطیلات وقتی می یومد ی سری هم ب انجمن میزد !امسال هم چن باری دیدمش و می گفت که قصد ازدواج داره اونم با ی دوست مشترک ! با فریبا .جالب بود واسم اینکه چطور این و فریبا باهم ب اینجا رسیدن !فک میکردم بعد رفتن ب تهران با بچه های مشهد هم رابطه اش تموم شده بوده ولی انگار نه ! نمیدونستم برم یا نه ولی وقتی محسن گفت با مریم وآیلین میرن منم تصمیم گرفتم با سیا برم جشنشون .بعد نمیدونم چی شد ترجیح دادم با فرزام برم .اون نمیخواست بیاد و می گفت وقتی هیچ آشنایی باهاشون نداره دلیلی نداره بیاد جشنشون .ولی لحظه های آخر نظرش عوض شد و باهام اومد .من اگه میدونستم چی پیش می یاد عمرا از فرزام میخواستم که باهام بیاد ! یعنی تو روح این شانس که هیچ وقت روی خوش بهم نشون نداد ! یعنی مث سگ پشیمون که ای کاش کارت رو حداقل ب فرزام نشون میدادم و اسم فامیل داماد رو می دیدش !!!احمد همخونه ی فرزام بود تو دوره ای که فوق می خوند !اینو وقتی فهمیدم که وقت معارفه و تبریک یهو همو بغل گرفتن و کلی ابراز احساسات و من هاج و واج مونده بودم !بعدم فرزام منو ب عنوان نامزدش معرفی کرد و . . . یعنی وحشتناک بود ! احساسی که اون لحظه داشتم امیدوارم هیچ وقت تکرار نشه تو زندیگم !احمد هم « ژامک از بهترین دوستای من و خانممه  انشالله ی روز عروسی شما »فریبا با همه ی اینکه من خیلی خوشحال بودم برا ازدواجش اون اصن از دیدنم اونم بعد این چن سال اصن هیچ حسی  نشون نداد ! خب شاید حق داشت ولی وقتی فکر میکنم می بینم اصن حق نداشت اینقدر بی ادب باشه در مقابل شادی و تبریک گفتن من !دیگه من نشستم سرجام و تکون هم نخوردم ! یکی دوبارم ب اصرار آیلین باهاشون رفتم برا رقص اما اونقدر اعصابم تحریک شده بود رو این موضوع که داشتم منفجر میشدم !برا من اصن مهم نبودکه برفرض فرزام متوجه بشه که آره من قبلا با این آقاداماد دوست بودم و فلان ، و اینکه بعد چه واکنشی نشون بده ! اصن واسم اهمیتی نداشت ،همونطور که ب خودم اجازه نمیدم تو روابط کسی اینجا ب اسم نامزد یا هر وابسته ی دیگه ای دخالت کنم و واکنش نشون بدم ب اون هم همینطور ، تنها چیزی که اذیتم میکرد هضم این اتفاق بود ! همین !خیلی دوست داشتم برگردیم خونه .من هر چی می گفتم فرزام می گفت حداقل تا شام بمونیم اینطوری احمد ناراحت میشه و فلان ! ای تو گور بابای احمد و تو !داشتم دیوونه میشدم . بعد شام هم بدون اینکه زحمت خداحافظی از بقیه رو ب خودم بدم برگشتم خونه .اونقدر رفتارم غیر عادی شده بود که فرزام هی دلیل بخواد و . . .دیگه داشت می رفت رو اعصابم و در نهایت « چی میخوای بشنوی خب ؟! من اصن نمیدونستم تو با احمد دوست بودی والا هیچ وقت بهت اصرار نمیکردم بیای اونجا »ماهک بعد که واسش جریان رو تعریف کردم می گفت که نباید این موضوع رو ب فرزام می گفتم ولی آخرش چی ؟!چرا از من نشنوه جریان رو که بعدها از خود احمد بشنوه !و یقینا بیشتر اذیتش میکنه ! اصنم ب فکر اذیتش نیستم این دیگه مشکل خودشه که بخواد ناراحت بشه یا نه !مهم اینجا اصول اخلاقی خودم بود که نمیتونستم دیگه چیزی نگم و بذارم تا بعد که از زبون یکی دیگه بشنوه ! وقتی بهش گفتم « آره من قبلا ی سال باهاش دوست بودم تو مشهد ! بعدم اینطور شد و اونطور که تمومش کردم » قطعا هیچ مردی نیست که با همه ی روشنفکر بودنش و ادعای اینکه این چیزا براش مهم نیست بازم ته دلش چیزی نریزه پایین و هیچ ناراحت هم نشه .هیچی نگفت نمیدونم چقدر شاید ی ربع یا بیشتر ساکت بود که یهومث دیوونه ها خندید « منو ببین که با چه افتخاری گفتم احمد جان اینم نامزدم !» و باز ساکت شد و بعد یهو دوباره می خندید و ی چیز دیگه می گفت !بدجور ترسیده بودم نه از خودم و رفتاری که شاید باهام داشته باشه از خودش مث دیوونه ها شده بود ی جور خاصی می خندید که من بغضم گرفته بود با همه ی اینا سعی می کردم آروم باشم و هیچ اهمیتی ندم !شاید همین موضوع بهونه ای باشه برا عقب کشیدن خودش !وقتی رسیدیم خونه گفت « باهاش چطور بودی ؟ روابطتو می گم !» « مهمه مگه ؟! برفرض هم فهمیدی تغییری تو رفتار تو داره ؟!اگرم میخوای بهم بزنی من خیلی مشتاق تر از توام » اونقدر عصبی شد که خواست بزنه ولی دیگه فرصت  نکرد ومن اومدم تو خونه . عوضی آشغال !اونم دیگه نیومد و رفت خونه عمه !برا ماهک که تعریف کردم ی ریز می خندیدم و نمی تونستم خودمو کنترل کنم .اونم عصبی شد که چرا اینقدر بیشعورم و هیچ اهمیتی ب ی همچین چیزایی نمیدم !خب واقعا اصن برام مهم نیست این دیگه مشکل فرزامه که بخواد چی کار کنه نه من !ولی واقعا ی جوری بود ، ی جور سخت ! مث سگ پشیمونم از رفتن با فرزام ب اون عروسی !