305
دیوونه اس ! مشکل داره !من از لحظه لحظه ی بودن با این بشر می ترسم ! این هیچ کنترلی رواحساساتش نداره هیچی ! صبح اومد ، خواب بودم که مامان بیدارم کرد . اعصاب جرو بحث باهاش رو نداشتم و دوباره ولو شدم ب مامان هم گفتم که بهش بگه حالم خوب نیس !چن لحظه نگذشت که خودش اومد « من از دیشب خواب ب چشام نیومد تو گه میخوری که حالت خوب نیس ، پاشو گمشو حرف دارم باهات » من وحشتناک عصبی شدم از اینکه این چرا اینطور سرزده تو اون موقعیت من سرشو انداخت تو اومد اتاقم !«احمق الاغ شعورت نمیکشه که من خواب بودم ! باید اجازه بگیری ؟!برو گمشو بیرون لباس بپوشم می یام خودم » « اِ اینجوریاست ! احمد محرم بود من نامحرم شدم ؟!!! » اونقدر جدی و عصبی بود که جای هیچ حرفی نمی موند.خفه شدم و اون خودش رفت بیرون .حاضر شدم ازش خواستم بریم بیرون ، ی وقتی مامان نشنوه صدامو بخصوص مونا که باز بهونه خوبی دستش بیاد رفتیم باغ . برا اذیت من !ازم میخواست جزییات رابطمو باهاش بگم .من هر چی می گفتم این هی می پرید تو حرفم که « س. ک . س چی ؟! با هم داشتین ؟! » و بعد قبل اینکه من دهنم باز بشه و بخوام چیزی بگم ی سیلی می زد « اگه بگی آره بخدا همین جامی کشمت و زیر همین درختم چال میکنم و ی عمر بذار حالا مامان بابات دنبال جنازت بگردن !» کثافت عوضی هی من هیچی نمی گم این پرو تر میشه ! پشیمون شدم از اینکه از خونه اومدم بیرون ! آخه حماقت هم اینقدر !!!! « نه احمق ! نه ! حتی همون رابطه ای رو هم که تو تصور میکنی بین ی دختر و پسر من نداشتم !با هر کسی نمیشه س .ک . س داشت ! حتی اگه نیازت باشه ی همچین چیزی ولی نمیشه . همیشه اعتقاد داشتم و دارم که عشق س.ک.س رو می یاره !همین !حالام اصن واسم مهم نیس باورش برای تو ! هر غلطی هم میخوای بکنی بکن !» اونقدر حرف زد که مخ منو ب فاک داد ! همش خدا خدا میکردم که یکی بیاد ولی هیچ کی نیومد و من زر مفت شنیدم و فحش خوردم و سیلی !اونقدرم دیوونه بودکه بعد هر سیلی با التماس و ناز کشی میخواست بغلم بگیره ، ببوسه و معذرت خواهی کنه !از نوع رفتارش بیشتر ترس داشتم تا سیلی هایی که میزد ! بدجور ب گریه افتاده بودم و التماس میکردم که برگردیم . وقتی خودمو تو خونه دیدم انگار دنیا رو بهم دادن .تا الان دوبار دوش آب سرد گرفتم ولی آرومم نکرد ! من چطور باید دلیل بیارم برا بقیه وقتی که هیچ وقت این رفتار اونو ندیدن ؟!!! ناهار رو تو بی صدایی محض خوردیم که بابا متوجه صورتم شد و جای انگشتای فرزام که مونده بود « شما ها چرا آدم نمی شین ؟!ب تو هم میگن مرد ؟ شوخی هم حدو حسابی داره دیگه !» « بابا اصن این بار بحث شوخی کل کل نبود این رو عصبانیت منو زد ! از اون گذشته حرفای دیگه ای هم میزد اینکه کاری میکنه که تا عمر دارین دنبال جنازه من باشین » حرفام که بی اختیار از دهنم دراومده بود اونقدر براشون جالب بود که همو بدون استثنا زدن زیر خنده و منو مسخره کردن ! علی آقام گفت « شمادوتا دیوونه اید هیچ چیزتون ب آدما نرفته ! خدا ب داد بچه هاتون برسه و . . . » فرزام ساکت بود و هیچی نمی گفت ! و من چقدر دلم ب حالم خودم سوخت که هیچ کس اهمیتی ب حرفام و جدی بودنشون نداد ! از همشون بیزارم .اونقدر که حالم دیگه از دیدنشون بهم میخوره !