306
رفت و برگشتش ب تهران دو روزم نشد ! از وقتی هم اومده زرت وزرت گوشیش زنگ میخوره و بعدم پچ پچ این و اونیکه اون طرف خطه ! که یقینا کسی جز زن عمو نبود ! اونقدر که بابا هم ناراحت شد و بهش گفت « خب چه کاریه دوباره برگشتی ؟! دو سه روز دیگه هم میخوای بری اون وقت درس درمون خانوادت ندیدنت !و . . .» فرزامم سرشو انداخته بود پایین و هیچی نمی گفت .وقتی که بابا رفت اومدپیشم « می تونی بفهمی که من فقط واسه خاطر توست که اینجام ؟! من دیدن ی روزه ی مامان و خواهر برادرم برام کافیه ولی میخوام تا لحظه آخر بودن با تورو داشته باشم ! هنوزم نمی تونی بفهمی ؟! » حالا که مشخص شد روز رفتنش ی جورایی ی دلتنگی خاصی گرفته منو ٬ مرگ گرفتم نه میخوام باشه و نه میخوام که بره ! مث همون دفعه اولی که رفت و بعدش و بعدترش ! اونقدر که از خودم و احساس بی پدر مادرم عصبیم از اون نه ! میخواستیم بریم دریا ! سیا هم قرار بود بیاد که تو آخرین لحظه پشیمون شد .تصمیم گرفته بودم این یکی دوروز مونده رو مهربون تر باشم باهاش ! نه رو حساب نامزد بودن ! رو همون علاقه ای که بهش داشتم و دارم ! اَه بیانش هم برای خودم سخته !من دوسش دارم ولی نه همیشگی ٬ ب کی بگم اینو که واقعا بفهمه ؟! ب هر کی گفتم دو تا فحش هم چپوند تو حلقم و خفه شدم !!! نیمه راه برگشتیم پیشنهاد داد بریم باغ و منم قبول کردم .تازه چایی گذاشته بود و نشسته بودیم ی گوشه که سیا و امیر محمد هم اومدن !اونقدر که فرزام از دیدنشون عصبی شد حد نداشت ! نتونست خودشو کنترل کنه و بهشون گفت « چرا هی می یفتین دنبال ما ؟! هیچ گورستون دیگه ای نبود که برین؟! » طفلی امیر محمد ی جور خجالت زده شده بود ولی سیا نه « نه ! دختر مردمو برمیداری می یاری اینجا انتظارم داری بهت آفرین بگم ؟!اتفاقا اومدم که ی وقت پرو بازی در نیاری » دیگه اونقدر اینا افتادن دنبال همو با هر چی دم دستشون بودن زدن تو سرو صورت هم که من ترکیدم از خنده ! وقتی ب فرزام و احساسش فکر میکردم خیلی دلم بهش میسوخت بدبخت خواست ی روز باهام تنها باشه ٬ تنهای تنها ! که اینم اینطور شد ! نیم ساعت بعد سیا و امیر محمد رفتن .فرزام اونقدر راحت بود که ازم بخواد باهاش باشم ٬که بغل گرفتناش و بوسیدن راضیش نمیکنه !برا من مهم نبود٬ اینکه با ی همچین مسئله ای مشکل داشته باشم نه ! ولی ٬ ولی اون دل بستنی که انتظارشو داشتم نداشتم بهش ! خواستنی نبود ٬ یعنی تا وقتی که یکی رو عمیقا دوست نداشته باشی ب موندگاریش تو روزهای بعد وب خواستنش یقین نداشته باشی چطور می تونی همخوابگی کنی ؟! فقط خلاصه کردم تو این کلمه که " نمی تونم " .وقتی اینو گفتم فقط گفت « تو از چی می ترسی ؟! » من هیچی نگفتم و اونم ساکت شد . کنارم دراز کشید و گفت که دلش میخواد بخوابه ی ساعتی رو و اینکه بمونم کنارش! فکر نمیکردم که واقعا بخوابه ولی خوابید خیلی زود هم خواب رفت !سنگینی دستش اذیتم میکرد میخواستم برم تو باغ ولی دلمم نمی یومد بیدارش کنم !اونقدر موندم که نمیدونم خودم کی خواب رفتم وقتی بیدار شدم که ی پتو رومون بودو اونم خواب بود هنوز و چراغای خونه باغ هم روشن ! باد خنکی می یومد و وسوسه میکرد ب بیشتر پیچوندن خودم لای پتو اونقدر که جاب جا شدم و دوباره دستشو حلقه کردم دور سینه ام ! که اون بیدار شد .واسه هر حرکت من هر محبت کوچیکی که نشون بده میخوام بودنش رو مث بچه ها ذوق میکنه و من اینطور وقتا میگم چرا نباید اونطور که میخواد دوسش داشته باشم ؟! چرا حالا که پذیرفتم و توان جنگیدن هم ندارم نخوام که بهش علاقمند بشم ؟! چرا اینقدر گند میزنم ب خودم و اون ! مگه نه اینکه دوسش دارم ! چرا رنگ و روی بهتری ب این دوست داشتن ندم ؟! چرا نباید از بچگیهامون بیام بیرون ؟! مگه نه اینکه این اینقدر میخواد منو و اینهمه پافشاری میکنه !!! اینا همه سوالاتی که هی با خودم مرور می کنم و هیچ جوابی هم براشون پیدا نمیکنم ! جز ی گیجی و ی حسرت ! حالا حسرت برا چی خودم هم موندم توش ! دیگه دیر شده بود و خواستیم که برگردیم گفتش « تو کی رفتی پتو آوردی ؟ مگه نگفتم جم نخور از کنارم » وقتی اینو گفت یهو شوکه شدم من فک میکردم اون بلند شده و پتو آورده . . . فکر اینکه باز ماهک یا سیا مارو دیده باشن داشت دیوونم میکرد در عین اینکه وحشتناک ب خنده انداخته بود منو ! وقتی بهش گفتم کار من نبود حتما باز یکی اومده اینجا و مارو باهم اینطور دیده دلش نیومده دوباره تورو خجالت بده و پتو انداخته رومونو رفته ! « نامزد بازیمونم ب آدما نرفته کم از خودت نمی کشم از این ماهک و سیا هم که خدا میدونه ! اصن من همین امشب تکلیفمو باهاشون روشن میکنم چرا هی مث اجل معلق سر می رسن !» من اصن برام مهم نبود .فقط می خندیدم و اون هی حرص میخورد .میخواستیم بریم خرید که مامان زنگ زدمنتظرن واسه شام برگردیم . گفتم شام رو بیرون می مونیم که فرزام نخواست « من اصن همراهم پول نیاوردم بریم خونه بهتره » وقتی گفتم من دارم .انگار فحش عالمو بهش دادم .بهش برخورد که چرا من ی همچین حرفی رو زدم و برگشتیم .بعد شام بابا اومد پیشم « خیلی خوشحالم که مهربون شدی ! باور کن فرزام بهترین کسیکه میتونه تورو خوشبخت کنه ! دلم نیومد بیدارتون کنم پتو رو انداختم روتون .اگه میدونستم اونجایین نمی یومدم ! » یعنی من . . . وحشتناک بود ٬ چنان شرمی افتاده بود ب جونم که حد نداشت ! فکر هر کسی رو میکردم الا بابا !وقتی ب فرزام جریانو گفتم .دیگه از اتاقش بیرون نیومد! « حالا نمی گفتی می مردی ؟ من برا دستشویی هم روم نمیشه دیگه برم بیرون » برا من مهم نبود همون لحظه اول ی کم سرخ شدم اما تموم شد .فرزام موند تو اتاقشو من رفتم پیش بقیه . یعنی دیگه هر چی صداش کردن این نیومد خستگی رو بهونه کردو گفت میخواد استراحت کنه .خیلی دلم ب حالش سوخت .دیوونه اس این بخدا !