307
این هیچ وقت جنبه ی محبت کردن رو نداره ! مث خر پشیمون شدم از مهربون شدنم دیروز باهاش .چن بار صدام کردو رفتم پیشش هر دفعه هم چرت و پرت واینکه خوابم نمی یادو خواهش که بمونم کنارش باهم صحبت کنیم . دیگه مجبور شدم از پای نت بلند شم و برم پیشش . و اینکه دوباره ازم بخواد باهاش باشم ٬ اینکه بذارم ی خاطره ی خوب تو ذهنش بمونه و . . . برام قابل درک نبود بعد اون صحبت بازم تکرار کنه فقط گفتم « منکه گفتم نمی تونم ! نمی تونم میدونی یعنی چی ؟! » و اون اونقدر سخت بود که رک بگه « چطور با مهرداد تونستی ؟! » من لال شده بودم .یهو بغض غریبی گلومو گرفت و دوست نداشتم که بترکه ! ب هیچ عنوان ! حالا مگه میشد که برا این بگم بابا من عاشق مهرداد بودم ! واسش انتظار کشیدم ٬ رسوایی کشیدم ! همه جوره همه سختی رو برا بودن با اون کشیدم اونوقت چطور واسش مرز میذاشتم وقتیکه همه وجودم بود ؟! چطور نه می گفتم ب اون وقتی که از ته دلم میخواستمش و دوسش داشتم ! حتی اگه میذاشت و می رفت ٬ که رفت ! برام هیچی مهم نبود .فقط خواستنش و بودنش مهم بود ! من نمی تونم با تو همونطور باشم که با اون بودم ! . من اینارو گفتم بهش ! نمیدونم چطور ولی بی اختیار همه حرفایی که تو ذهنم داشتند رژه می رفتن اومده بودن رو زبونم !!! اونقدر که سیلی اون دوباره بشینه رو صورتم و هر چی فحشه نثارم کنه !بدون هیچ ترسی بلند بلند زر مفت بزنه و زور بازوشو ب رخم بکشه !و من فقط خفقون گرفتم و بی صدا زار زدن !درد حرفاش از درد سیلی هایی که میزد بیشتر بود !بعدم بیرونم کرد !تو اتاق خودم تونستم صدامو در بیارم و ی دل سیر گریه کنم ٬ گریه واسه زندگیی که ب گوه کشیده شد! واسه اختیاری که ندارم و واسه اونی که ازدست دادمش ! اگه خدا ی کم ٬ ی کم انصاف داشت من الان این وضعیت رو نداشتم ! الان باید . . . چن دقیقه نشد که دوباره خودش اومد « تو فک می کنی من چیزی رو که میخوام نمیتونم ب دست بیارم ؟! یعنی برا من کاری داشت وقتی خودمون تنها بودیم باغ ؟! یا خیلی وقتای دیگه که تنها بودیم ؟!!! من خر دارم ب تو احترام میذارم ٬ نمیخوام تورو ندید بگیرم .میگم بذار ازش بخوام تا اینکه خودم بخوام ! اون وقت توی آشغال می یای میگی فلانی اینطور بود تو اینطور ! انتظار داری بهت آفرین بگم ؟!»از خودم بی نهایت متنفرم .من نباید اون حرفا رو میزدم ! می تونستم ی چیز دیگه بگم ! می تونستم . . .اشتباه کردم ٬ بدجورم اشتباه کردم .حرفی نداشتم دیگه ! دیگه چی می تونستم بگم ! فقط تو دلم خدا خدا میکردم این بره ! خسته بشه و بره اتاق خودش که رفت لحظه آخرم باز ی سیلی دیگه چسبوند که بدجور خوردم زمین و رفت !یعنی از من الاغ تر ٬ خنگ تر ٬ و صد البته بیچاره تر پیدا نمیشه .