308
بالاخره امروز رفتم دانشگاه !اگر ب اختیار خودم بود ترجیح میدادم این ترم رو نرم ولی تحکم و عصبانیت بابا جرات چنین کاری رو بهم نمیداد . دل و دماغ هیچی رو نداشتم اونقدر بی حوصله بودم که هیچ توجهی ب لباسهام نکردم و راه افتادم .قبل نشستن تو ماشین بود که عصبانیت بابا حالیم کرد نباید شال سرم میکردم وب جای اون کفشهای پاشنه دار که حتی متوجه صدا تق تقشون هم نشده بودم ی کفش اسپورت می پوشیدم !دوباره برگشتم و مقنعه سر کردم و . . .از همون اول خط و نشونامو کشیدم اینکه ب هیچ عنوان تو هیچ کلاسی حرف نمی زنم حتی اگه چیزی ازم پرسیده بشه !بابا با همه ی اینکه سعی میکرد آروم باشه ولی نتونست و اونقدر غرزد و سرزنش که سرم درد گرفت اینکه درو دیوار نمی تونن لکنت گفتارمو درست کنه و هزار دلیل دیگه که خودم خوب میدونستم ٬ ولی مشکل اینجاست که من ب هیچ عنوان تحمل استهزا حتی پنهونی رو ندارم اونم با اون بچه هایی که طی سال گذشته اصن نتونستم باهاشون رابطه ی خوبی داشته باشم .همیشه واسشون حکم ی دیوار رو داشتم و همونطور اونا !لال رفتم و لال هم برگشتم .حتی ی نفر هم چیزی نگفت که مجبور ب جواب دادن بشم .امروز اینطور بود فردا چی ؟ فردای فرداش چی ؟! تصور استهزا و خنده ی بچه ها رو وقتی بفهمن لکنت گرفتم وحشتناکه خیلی . . . ب هر حال هر طور بود گذشت !برگشتنی خیلی دوست داشتم بخوابم ولی بابا هم اومده بود و باید فکر ناهار می بودم ! میخواستم بی درد سر الویه درس کنم و بعد با خیال راحت بخوابم که بابا صداش در اومد که «هیچ وقت واسه ناهار الویه دوست نداشتم و ندارم یادت نیس ؟» خواب آلودگی و اعصاب خوردی بدجور اذیتم میکرد تو فکر پختن ی چیز دیگه بودم که مونا اومد وخواست که ناهار بریم پیششون .و این نهایت ذوق زدگی بود .بابا با مونا رفت و من ب بهونه ی دوش گرفتن خوابیدم .تقریبا چهارو نیم عصر میشد که مونا بیدارم کرد و کلی منت که « آره بابا اصرار میکرد حتما برا ناهار بیدارت کنم ولی من دلم سوخت گفتم بذارین استراحت کنه و اینا » از وقتی دیگه مامان نیس مونا خیلی مهربون تر شده باهام .اونقدر که حتی می یاد لباسهامو هم می بره بالا تا مهین خانم بشوره ! روزی چندین بار می یاد و هر چی ظرف نشسته مونده باشه تو سینک می شوره ! اتاقمو مرتب میکنه و. . . بیشتر اوقات هم دوره های گفتار درمانی رو که بهزیستی میرم باهام کار میکنه ! شده بارها که یهویی بغلم کنه و بگه « چشات سرخ شد حس کردم میخوای گریه کنی ٬ شونه های من همیشه واسه تو اماده ان » اینجور وقتا من بیشتر دلم می گیره و دوست دارم که از خودم دورش کنم ولی دلم نمی یاد !!بعدهم با کلی خواهش و تمنا با هم رفتیم بیرون .رفتیم ی سالن ورزشی که از قبل مونا ب دلیل توصیه " ایلاتی " تو ایروبیک ثبت نامم کرده بود .دل و دماغشو نداشتم کلی هم زر زدم و سرو صدا راه انداختم ولی بازم با دخالت بابا مجبور ب خفه شدن شدم و باهاش رفتم . انتظارشو نداشتم ازش خوشم بیاد ولی اومد .خیلی هم واسم جالب بود .ورزشی که فقط رقص بود در عین قوانین من در آوردیش که ی جورایی دست و پای آدمو واسه لذت بردن بیشتر می بست ! ولی بازم عالی بود .دوتا مربی داشتیم یکیشون نیم ساعت اول رو بی وقفه حرکات رو آموزش می داد و انتظار داشت تو دور دوم بدون اشتباه انجامش بدیم که من یکی سختم بود !اگه پام پیچ نخورد و نیفتادم از شانسم بوده !دومی هم نیم ساعت بعدی می یومد و با وزنه کار میکرد .این زن اندامی داشت که من تا ب حال تو دوستان و اطرافیانم ندیده بودم حتی مربی یوگام و حتی اون خانم چهل و چن ساله که تو استخر باهاش آشنا شدم و همه غبطه اندامشو میخوردن ! چن دقیقه ی اخر رو هم اومد سراغ من و یکی دوتا دیگه که تازه اومده بودیم . نوبت من که شد بعد وزن کردن با ی حالت خاصی دستامو برد بالا و بازومو فشار دادو بعدم انداخت پایین « خیلی لوسه ! زیادی زنونه اس اندامت ! اگه میخوای رو فرم بیای و ماهیچه هات سفت تر بشن باید فلان کنی و بهمان ! » هیچی نگفتم ی چن کیلویی اضافه کرده بودم و هنوز ی مقدار کم داشتم تا ب وزن ایده آلم برسم .برگشتنی با مونا رفتیم خرید . خونه که رسیدم نای حرکت نداشتم و دوباره ولو شدم رو تخت .فردا حتما روز سختی میشه واسم .چون با بابا کلاس دارم و یقینا اون میخواد که منو تو جمع ب حرف بکشه !