امروز چهار ساعت کلاسم با بابا بود ،با تکون سر جواب سلام بچه هارو میدادم و در مقابل وراجیهای مهتاب فقط مث بز نیگاش میکردم و چقدر که میخواستم ی جاهایی ی چیزی بگم ولی نمیشد ! ی اصرار احمقانه ای ب زبون باز  نکردن داشتم ، با این حال خیلی طول نکشید بابا بعد درس اولین کسی رو که مخاطب قرار داد من بودم !میدونستم اینطور میشه ولی اصن فکر نکرده بودم چطور برخورد کنم !لال شده بودم و با ی نگاه شاکی خیره شده بودم بهش ! « نفهمیدی این مبحثو ؟» سر تکون دادم که چرا متوجه شدم ،فقط گفت خب و منتظر شد تا توضیح بدم !بازم لالمونی گرفتم .وحشتناک استرس گرفته بودم و سرم گُر گرفته بود.که ایندفعه بابا خیلی عصبی گفت « منتظرم ! البته هیچ عجله ای هم ندارم می تونی تا من ادامه ی درس رو میگم همینطور سرپا بایستی و فکر کنی  » قهقهه ی بچه ها بخصوص پسرای کلاس خیلی زجرم داد ، بالاخره چی شاید من تا مدتها گفتارم عادی نشه !هر طور بود با سختی تموم شروع کردم ب توضیح دادن ! دیگه از قهقه خبری نبود همه ی جور خاصی نیگام می کردن و . . . یقینا چقدرم تو دلشون من و بابا رو ب فحش کشوندن که ی ربع از وقت کلاس ب من و من کردنای من گذشت .بابا خودش کمکم میکرد تو بیان بعضی لغات و ی جور خاص قشنگی هم نگاه میکرد ، انگار تو خونه بودیم و باهم تکلیفی رو که بهزیستی داده بود کار میکردیم !برای منکه تو این دو ماهه فقط و فقط با خانواده همصحبت شده بودم و پریسا خیلی زجر آور بود اون لحظه دستام ب شدت عرق کرده و خیس بودن !میشد از نگاه های مهتاب و زهرا فهمید که خیلی دوس دارن کلاس تموم بشه و بیان پیش من بشینن و . . . واسه همین بعد پایان کلاس خیلی سریع مث جن زده ها خودمو انداختم بیرون و هم قدم بابا شدم .باهاش رفتم اتاقش و نه اون چیزی گفت و نه من !بیست دقیقه که ب سکوت گذشت یهو بغضم ترکید « منکه گفته بودم از ترم بعد شروع کنم ! منکه گفته بودم مسخره میشم ، ندیدین چطور ریز ریز می خندیدن و چه نگاه هایی داشتن !. . .» انگار با دیوار حرف زده باشم .« من باید برم تعمیرگاه !ناهار اینجا نخور برو خونه !شب که اومدم صحبت می کنیم » همین ! بعدم رفت !از وقتی مامان نیس اگه حواسش ب هیچی نباشه هیچ وقت نگرانیها و مواظبت های مامان رو یادش نمیره ! خوب یادشه که مامان اجازه نمیداد غذای سلف رو بخورم ! .بابا که گفت ناهار نمی یاد منم برگشتنی دو تا پیتزا گرفتم و رفتم .تو این خونه دیگه هیچی هیچ لطفی نداره حتی خوردن ! خوابیدن ! مث خونه ی ارواح شده ! سیا که نیست ، بابا هم ب بهونه های مختلف  نمی یاد و شاید اگر دلش ب من نمی سوخت همون شب ها هم نمی یومد خونه ! هر چند که اومدنش هم عادی نیست ! نمیدونم کجا میره / با کی هست / چی کار میکنه ، فقط میدونم دل و دماغ خونه بی مامان رو نداره ، همین ! ی تیکه بیشتر نتونستم بخورم و بازم همش سهم شیپی شد و چقدر که خوش خوشانش شده بود و هی دم تکون میداد!از آخرین باری که سیا شسته بودتش دیگه نشستمش .حوصلشو نداشتم ولی وقتی دیدم موهاش گره خورده تو هم خیلی دلم سوخت ! این بیچاره چه گناهی کرده ، گذاشتم با آرامش غذاشو بخوره و بعد بردمش حموم .همیشه بیزاره اونقدر دست و پا میزنه و سرو صدا راه میندازه که ب گریه می یفتم .محکم لای پاهام گرفته بودم و شامپوش میکردم ،اونقدر قربون صدقه اش رفتم تا هی تکون نخوره .عصر رو هم اشتباها رفتم باشگاه یادم رفته بود که ساعات تمرینم روز در میون هست .ولی مربی دیگه اجازه برگشتن نداد  و گفت حالا که اومدم بهتره باهاشون کار کنم . تو راه برگشت دایی رو دیدم .خودمو زدم ب ندیدن .چن بار بوق زد و از ماشین پیاده شد و صدام کرد ولی . . .دیگه از خونواده ی مادری بریدم ! بخصوص دایی .دیگه نمیخوام هیچ کدومشونو ببینم ب جز شاید خاله گیسو ، اونم شاید ! هیچ وقت یادم نمیره که چقدر واسه دفن مامان تو اون موقعیت ما سرو صدا راه انداخت دایی که باید حتما مامان تو  آرامگاه خانوادگیشون باشه . اصرار دایی ی طرف و سماجت بابا ی طرف !من ب هر دوشون حق میدادم .ولی ی چیزهایی بود ، ی چیزهایی هست ، و ی چیزهایی همچنان خواهند موند که هیچ وقت فراموش شدنی نیس ! و اینا باعث میشد که وقتی بابا نرم شده بود همینطور اتابک و سیا من زار بزنم  دادو بیداد که نباید این کارو کنن ! من نمیخواستم برا رفتن  رو مزار مامان هی برم کلید بگیرم از دایی و یا تو قبرستون دنبال اون زن زابلی باشم تا بیاد واسم باز کنه در اون وامونده رو ! و همه ی اینا باعث شد دایی تو اون شرایط سخت رو سر من داد بکشه و سرزنش و دور از چشم بابا حتی سیلی هم بزنه !. . .اینا باعث شد دل بکنم همیشگی ازش ! گاهی اوقات هضمم نمیشه که اون برادر مامانمه .ی وقتایی ب مامان می گفتم « شما مطمئنین پدرتون یکیه ؟ » من برگشتم نیگاش کردم ولی باز راه خودمو گرفتم . دیگه مامان نیس که واسه احترام و دلش بخوام حرمت نیگه دارم !