310
ناهار که آماده شد زنگ زدم بهش ، ی بار ، دو بار ، سه بار . . . و هر بار « ماهی شکم پر پختما ! همونی که دوست دارین ، نمی خورم تا بیاین » و بالاخره اومد اونم سه و نیم بعد ازظهر !! نشستیم باهم دور میز واسش غذارو کشیدم . . . هنوز چن تا لقمه بیشتر نخورده بود که گفت « خیلی خوشمزه اس ها ! از دفعه قبلی بهتر شده ! ولی ماهی شکم پرای مامانت ی طعم خاصی داشت ، ی چیز دیگه بود » اینو که گفت انگار زمان ایستاد ی لحظه هر دو خیره شدیم بهم ، چشاش سرخ بود و گلوم رو بغض وحشتناکی می سوزوند ! لقمه تو گلوم گیر کرده بود ، تحملش نبودشاید دیدن لپ باد کرده ی من و چشای سرخم یا شایدم نمی خواست من سرازیر شدن اشکاشو ببینم ! بلند شد رفت تو اتاق و با رفتنش من بغضم ترکید، ی وقتایی میگن ب یکی که عینهو مادر مردها زار میزنه ، همون ! مادر مردگی همین بود ! درد بی درمون که می گن همین بود !بلند بلند شروع کردم ب دادو بیداد کردن « بابا نیست ، مامان دیگه نیست ، دیگه هیچ برگشتی ، هیچ دیدنی ، هیچ آغوشی هم نیست ! نیستی که می دونین چیه نه ؟! سخته ها ولی من باور کردم دیگه ، باورم اینکه اون واقعا نیست و بعدش هم هیچ چیز دیگه ای . . . پس هی تلنگر نزنین ب بودنش این هم منو زجر میده هم شمارو ! میخوام زندگی کنم ! » اونوقت بابا اومد بیرون لباس پوشیده بود که باز بره ، وقت رفتن هم « مردن که پایان نیست ! من قبول دارم باید نبودشو باور کنی ولی نه اینکه بخوای بودنهاشو حذف کنی ! که حذف شدنی نیستن ! این تلنگرها هر چقدر ناخوداگاه یعنی ی سنگه جلو راه زندگی تو ؟! زندگی ترکیبی از گذشته ، حال و آینده اس ! گذشته حال رو می سازه و همین رویدادهای الان فردارو !» . تو هضم بابا موندم ، ی مرد مقتدر مارکسیستی ، اینطور زانو بزنه واسه روزهای گذشته و حسرت فرداهای نیومده با الهه ی گذشتشو بخوره !!!نمیدونم چه مرگم شده بود بعد رفتنش نشستم و غذامو تا آخر با ولع خوردم ! ی جاهایی هم با بغض هی بیشتر می تپوندم تو دهنمو و سعی میکردم ب خودم بقبولونم که هیچی نشده ! هیچ حرفی زده نشده ! هیچ اشکی ریخته نشده ! اصن . . . همون موقع بود که پریسا ب همراه آیلین و مریم اومدن پیشم . و پروانه ! از حضور پروانه اصن خوشم نیومد اینو هم اون فهمید و هم پریسا که کشید منو کنارو گفت « ب خاطر من !خواهش میکنم زشته نامهربونی کنی اون خیلی میخواست ببینتت و نمیشد بگم با ما نیاد !» . اصن تو درکم نیست ی زن چرا باید خلوت خودش و شوهرشو اینطور با آب و تاب برای دوستاش بگه !یکی هم مث پروانه مث الاغ کیف کنه و هی مزه بپرونه ! اعصابم داشت خورد میشد « پریسا اینکه تو از چه حالتی تو س. ک. س با امیر خوشت می یاد ب ما هیچ ربطی نداره از اون بدتر اینکه امیر دوست مشترک همه ی ما هست . . . و اصن صورت خوشی نداره تو اینا رو برا ما تعریف میکنی !جمع کن خودتو اینقدر بیشعور نباش » پریسا لالمونی گرفت و پروانه ب قهقه افتاد !« یعنی تو فک میکنی با این حرفایی که پریسا گفت اگه امیرو ببینی تحریک میشی » !!!!!!!!!! من داشتم منفجر میشدم ! یعنی کثافت بودن و نفهم بودن تا چه حد ! جو خیلی سنگینی شده بود . سگ شده بودم « عوضی کثافت پاشو گورتو گم کن از اینجا ،تو گوه خوردی که اصن اومدی اینجا ! تو . . . تو . . . » دیگه نمیدونم چی گفتم و چی شنیدم .فقط وقتی که پروانه رفت آروم شدم . مریم میگفت چرا این کارو کردم ، آیلین می گفت دیوونه شدم رفتارم درست نبود و پریسا ! پریسا تا دهنشو باز کرد دوباره عصبی شدم و ب اونم توپیدم .الان که فکر می کنم اصن پشیمون نیستم از رفتارم .از حرفایی که زدم ! ولی واقعا نمی تونم باور کنم که من ، من اونارو از خونه بیرون کردم اونم اونطور زننده و . . . وقتی همشون رفتن ی جورایی آروم شدم .حالم از همشون داشت بهم میخورد .