سیا امروز صبح اومد ،دیدنش واسه من بهترین اتفاق ممکن بود .اونقدر خوشحال شده بودم که از سرحالی من بقیه هم ب وجد بیان .واسه ناهار رفتیم باغ عمه و امیر محمد هم با ما بودن .ی جورایی ب بودن امیر محمد حسادتم شده بود اینکه از هر فرصتی استفاده میکرد تا سیا رو بکشه کناری و بعد پچ و پچ می کردن .داشت اعصابم خورد میشد، سیا یکی دو روز دیگه بیشتر نیس و من امروز رو با دعوت عمه اینا از دست دادم !ب سیا گفتم « ی کم بیشتر ب من توجه کن ! خیلی وقته نبودی، خیلی زود هم میری  » و اون هی عذر خواهی و اینکه « بذار ببینم امیر محمد چی میگه ی موضوعی اذیتش می کنه چن وقته ، قول میدم دیگه از کنارت جم نخورم » بحث عمه و بابا واسه در جریان گذاشتن ماهک از فوت مامان دوباره شروع شده بود ! عمه می گفت اشتباه کردیم که از همون روز اول بهش نگفتیم و الانم بهتره یکی تماس بگیره و این خبر رو بده ! من و بابا مخالف بودیم بخصوص بابا .مامان درست روزی که ماهک رو بدرقه کرد فوت کرد ! این شوک وحشتناکی بود اگر همون لحظه بهش می گفتن و اون نرفته باید بر می گشت و ب همین راحتیا هم نبود ! ماهک هم ب اندازه ی من و شاید خیلی بیشتر وابستگی شدیدی ب مامان داره  و از همه ی اینا گذشته تو اون شرایط هیچ کی ماهک رو یادش نبود تا چن روز ، بعد اونم بابا گفت کسی حق نداره اینو ب ماهک بگه تا خودش هر وقت صلاح دید ! حالام واسه دوشنبه خودش میره اونجا !اصن نمی خوام فکر کنم که چی میشه ، بابا چطور میخواد باهاش صحبت کنه و ماهک چطور می تونه تحمل کنه !!! روزهای سختی پیش رو داریم روزهایی که هممون با اینکه ب زبون نمی یاریم ولی ب شدت ترس از اومدنشن اذیتمون میکنه . . . همین موقع بود که صدای جیغ و داد مونا بلند شد . داشت می دویید تو باغ و جیغ می کشید .پشت سرشم سگ نگهبان باغ ! اوضاع جالبی شده نمیدونم چرا ترس و گریه مونا منو ب خنده انداخته بود ی جوری لذت می بردم .خودم این سگو وحشیش کره بودم  توله بود که خریدمش و الان خیلی قوی و بزرگ شده ! منتها اندازه خر هم حالیش نیس که نباید پاچه خودمون رو بگیره !مونا جیغ می کشید و منو صدا میکرد و من واقعا نمی تونستم خودمو کنترل کنم و ب شدت می خندیدم بخصوص که اتابک هم جرات جلو رفتن و نداشت و هی سرو صدا میکرد که « احمق برو ببند اون حیوونو » وقتی هم رفتم که سگو بگیرم بی شرف اصن ب رو خودش نیاورد که منو دیده و . . . حالا مونا رو ول کرده بود و خیز برداشته بود طرف من که محکم گرفتمش و کم کم آرومش کردم ! طفلی ی کم نازو نوازش نیاز داشت ! ی کم توجه نه اینکه مونای آشغال بیاد با پا بزنه بهش که چرا فلان جا ولو شده و بره ی گوشه دیگه !جای کفش گلی مونا رو پوست سیاه حیوون مونده بود و این منو بدجور عصبانی کرد .« تو اگه کرم نمی ریختی که این نمی یفتاد دنبالت ! حالا که اینطور شد مم بعد دیگه مواظب خودت باش » بعدم صورت سگو گرفتم رو ب  مونا و بهش گفتم « عزیزم این دختره رو می بینی ؟ همین که از ترس  کم مونده بود خودشو خیس کنه از این لحظه ب بعد هر وقت دیدی تو باغ ولوست بهش مجال نده !فک کن اینم ی غریبه اس » گریه مونا بیشتر شد و دوباره آویزون اتابک که ببین خواهرت چی کار میکنه ! و . . . دیگه مجبور شدم خفه بشم .ولی خیلی حال کردم اصن دیدن قیافه ی زار مونا ب من انرژی میده .