ديشب  همه تا سحر خونه ما بودن و خاطرات بابا و مامان رو گوش مي كردن  منم با اينكه خيلي دلم مي خواست برم بازم پا نت ولي از ترس اتابك جرات نكردم  بابا مي گفت « حالا سحر مي خوري بخور ولي حق روزه گرفتن رو نداري . يكم خودتو تقويت كن  بعدش چند روز ديگه بگير » ماهك همش خودشو لوس مي كرد « چرا شما همش فكر اين هستين  انگار نه انگار منم دخترتونم » بابا هم  بد جور زد تو ذوقش « اونوقتي كه موهاتو كوتاه كردي و اونوقتي كه گفتي يا علي يا هيچ كس حالا برو علي نازتو بكشه »  وباز خنده هاي اونا  واخم ماهك . اتابك و مونا هنوزم رو انتخاب اسم بچه با هم ب توافق نرسيدن  واين منو خيلي حرص ميده . بابا هم حرف اتابك رو  مي زنه ميگه اين پدره كه بايد واسه بچه اش اسم انتخاب كنه ولي من نه حق رو ب مونا ميدم  اينهمه درد و اينهمه سختي رو تحمل كرده چرا نبايد خودش اسم بچشو انتخاب كنه . سيا شنبه مي خواد بره قوچان  واسه انتخاب واحد و من از الان بد جور دلتنگش ميشم . تصور اينكه  تنها ميشم اذيتم مي كنه  مامان و بابا هم مي خوان برن  تا بعد جمع كردن وسايل ديگه بيان اينجا  هر چي هم مي گم منم بيام بابا اجازه نميده ميگه  « بودن تو كاري رو از پيش نمي بره  چند تا كارگر مي گيرم تا  كمك مامانت باشن » و من فقط و فقط از اينكه بايد چند روزي امر و نهي اتابك رو تحمل كنم خيلي اذيتم ميشه . كاشكي اين چندروزه هم زودي تموم بشه .