از دیروز با هم جنگ و جدل دارن ، از دیروزه که اعصاب برا هیچ کس بخصوص من نذاشتن !خیلی کم پیش می یاد که باهم بحثشون بشه چه برسه ب اینکه اینطور شدید ! همیشه اینجور وقتا که سرو صداشون می یومد مامان اجازه نمیداد من یا بابا دخالت کنیم می گفت خودشون بهتر از هر کسی می تونن مشکل خودشون رو حل کنن و دخالت ما شاید بدتر کنه وضعیت رو ، دیشب بود که داشتم برا ترانه قصه می خوندم تا دست از سرم برداره و من بتونم یکی دو ساعتی بخوابم همین موقع سرو صداشون دراومد ، تا اینکه مونا خودش زنگ زد و اینکه بچه ها رو فرستاده پایین یکی دو ساعتی نگهشون دارم تا شاهد مشاجره شون نباشن .دیگه ب کل خواب از سرم پرید  دلشوره و نگرانی ماهک هم بدجور داشت اذیتم میکرد ،که یهو عربده های اتابک بلند شد !غیر منتظره بود هم اینکه اینطور بی ملاحضه صداشو ببره بالا واینکه حرفایی که می شنیدیم خیلی وحشتناک بود ! برا ی لحظه نگاهم با ماهک تلاقی کرد و موند و از خجالت حرفی که شنیدم و شنید سریع دزدیم نگاهمو و گفتم بدو بریم بالا !پله هارو دو تا یکی کردیم و وقتی رسیدیم که بی شرف میخواست مونا رو بزنه ! دیدن ی همچین صحنه ای خیلی اذیتم کرد ، اصن تو درکم نیست خشونت اونم تا این حد تو روابط زناشویی !مهم هم نیس که چی باعث ی همچین رفتاری میشه ولی هر چی هست ی مرد نباید مردونگیشو ، بزرگیشو با زور بازو ب رخ زنش بکشه !! من رفتم جلو که نذارم مونا کتک بخوره و ماهک هم سعی میکرد اتابک رو کنترل کنه ،طفلی مونا از ترس می لرزید بدنش و اتابک هی دادو هوار کرد رو من که برم کنار و دخالت نکنم ، ولی مگه میشد ، عصبی شد و ی سیلی چسبوند ب من اونقدر محکم بود که عقب عقب برم و بیفتم زمین و کناره ی میز عسلی ب شدت کوبیده بشه تو پهلوم ! دلم ضعف رفت خیلی ، و همین باعث شد اونم از شوک رفتاری که با من داشت حداقل آروم بشه ، و اینکه من زبونم دراز تر بشه و بی وقفه تحقیرش کنم ، داد بکشم ، الان که فکر میکنم می بینم چطور تونستم با اتابک ی همچین رفتاری داشته باشم با توجه ب اختلاف سنی که داریم و اون حجابی که همیشه بین مون هست . دردی که داشتم و عصبانیتی که از رفتارش هم باعث شدن محکم رو سرش داد بکشم « شما خجالت نمی کشی ؟ صدات تا کوچه هم میره ، چرا میخوای بزنیش ؟ می زنیش بعد شب هم میخوای بغل بگیریش ، روت میشه اونوقت ؟ . . . » همه ی این جارو جنجال ها واسه اشتباهی بود که مونا انجام داده بود ، حالا خواسته یا ناخواسته حرفی رو ب پدرش گفته بود و باعث عصبانیت اون از اتابک شده بود . و حالا اتابک خط و نشون می کشید که فلان و بهمان ، حق نداری دیگه بری خونه بابات و . . . کم کم داشتم آروم میشدما ولی دراومدن این حرف آخری از دهنش باز سگ کرد منو ، اون حجابی که ب اندازه عمرم با اتابک داشتم همون لحظه دریده شد « خوبه والله ! شما بیجا میکنی که واسش حق دیدن خانوادشو تعیین می کنی ! اصن مگه کی هستی  که ی همچین اختیاری ب خودت میدی ؟! خوشت می یاد علی آقا با ماهک این رفتارو کنه و یا فردا یکی دیگه با من ؟ اونوقت بعنوان برادر من می تونی آروم بشینی ؟ انتظار داری مونا نره اونجا و خانوادشم درک کنن که آره شوهرش نمیذاره و . . . و . . . » دیگه کم کم جو آروم و آروم تر شد ماهک اتابک رو برد رو تراس و با هم صحبت می کردن و من موندم تا مونا تو بغلم خودشو خالی کنه .مونا رو دوست دارم خیلی ، درسته خیلی اوقاتم چشم دیدنشو ندارم واسه اذیتی که می کنه ، تیکه که ها یی که بارم میکنه و . . . که همه ی اینا همش رو شیطنت بوده و بیشترشون واسه جبران رفتار من .اون خیلی خیلی احترام اتابک و مارو داره ، اونقدر که هیچ وقت فکر نکردم این عروس ماست . بابا همیشه ب داشتنش افتخار میکرد و مامان تو جمع های خانوادگی پز اونو ب فامیل میداد ! شاید اگه کوچیکترین بی احترامی ازش می دیدم ب اتابک حق میدادم که بخواد در برابر خانوادش همین رفتارو داشته باشه .ولی نداشت .حداقل ب احترام همه ی خوبیا و مهربونی های مونا نباید ی همچین حرفی رو میزد اصن چطور روش شد !!!! اون نباید اون حرفا رو پیش من و ماهک ب مونا میگفت ! کاش شعورش می کشید ، کاش مرد بود !.مونا میخواست ازم که ی وقتی بابا از این جریان مطلع نشه . . .این زن خدای مهربونیه تو این شرایطم باز ب فکر شوهرش بود اینکه میدونست بابا شدیدا با اتابک برخورد میکنه و فعلن اتابک خیلی ب بابا و حمایتش نیاز داره ، با ماهک که صحبت میکردم گفتم فک می کنی منم بتونم مث مونا باشم ؟! هیچی نگفت و این خیلی ذهنمو درگیر کرد ! اینکه می تونم تو ی همچین شرایطی باز هم نگران همسرم باشم با همه ی توهینایی که ب خانوادم بکنه و تحقیر من پیش خواهراش !!!!.گذشت تا امروز عصر که دوباره سرو صدا اتابک بلند شد .این دیونه شده بود داشتم با یکی صحبت میکردم که یهو با شدت و سرو صدا درو کوبید و اومد تو و همون اول حرف زشتی رو ب مونا زد که چرا  ب جای اتو کردن لباس اون اومده پیش ما !!!!!!! من شوکه شده بودم دلم نمیخواست اونی که باهاش همصحبت بودم حرفای اونو شنیده باشه ! اونقدر زشت بود که همزمان شنیدنش با اون اعصابمو خورد میکرد ! بدجورم خورد میکردکه کرد ، مجبور شدم قطع کنم و دوباره همه عصبانیتم رو رو سر اتابک خالی کنم « عربده می کشی ! زور بازو تو نشون میدی ! ب جون خودت بابا بیاد بهش میگم چه بساطی راه انداخته بودی » حالا من و اتابک داشتیم بحث می کردیم و مونا سعی میکرد شوهرشو آروم کنه و من، و من تواین گیرو دار ذهنم بازم رو رفتار مونا موج میزد !کاش اتابک قدر بدونه که سعادت داشتن مونا روداره ! کاش قدر احترام ها و رفتار اونو داشته باشه . دیگه خونه نموندم و رفتم بیرون .نیاز داشتم ب خیابون ب ادما ب دیدن زن و شوهرایی که با هم قدم می زنن و با دیدنشون برا خودم تصویر سازی میکردم از قیافه هاشون که آره این مرده فلانه اون خانمه بهمان !