تو ساعات یوگا صدا از هیچ کی در نمی یاد ، اون وقت ی حرکتی رو با اینکه تو خونه هم خیلی تمرین کرده بودم بازم بدنم اون انعطاف لازم رو نداشت ، باید از پشت خم میشدم و دستامو می چسبوندم ب زمین و گودی کمر رو ب طرف بالا پُر کرد  همین که می یومدم کف دستمو بچسبونم ب زمین زرتی کنترل پاهامو از دست میدادم و بدجور میخوردم زمین ، کمرم دردمی گرفت. یکی دوتا خانم که دو برابر من سن داشتن چنان راحت این کارو انجام میدادند که حرصم می گرفت بخصوص وقتی که مربی می یومد و با ی لحن عصبی « فلانی وقتی میگم با آرامش و تمرکز انجام بده برا همینه ، این صدای زمین خوردنت بعدم ناله کردنت تمرکز بقیه رو بهم میریزه ! اینطوری کن و اینطوری و . . . » درد کمر و گردنم ی طرف نیشخندای بقیه هم ی طرف ! اصن افتاده بودم رو لج با همه ی دردی که داشتم دوباره هی تکرارو تکرار . . . ولی هر دفعه هم مث دفعه قبل دیگه  هر هر خنده بود که بلند میشد و این منو بیشتر عصبی میکرد ، در نهایت هم همون جنبه ی نداشته من  باعث شد برم بیرون ، دلم استخر میخواست ب اونایی هم که همیشه پایه بودن زنگ زدم هر کدوم ی برنامه ای داشتن و نتونستن بیان ،تنهایی هم که حوصله نداشتم ، رفتم سالن بدنسازی نیم ساعتی مونده بود ب وقتم ولی مربی اجازه داد کار کنم ، امروز انگار روز اعصاب خوردی من بود ، برنامم ی جوری شده بود که رو هر دستگاهی می رفتم قبل من ی خانم دیگه می رفت که این همش با وزنه های سنگین کار میکرد یعنی من پدرم در می یومد تا وزنه ها رو بردارم ، بعد می دیدم که هی زیر چشمی منو نیگا میکنه و تا نگاهمون گره میخوره بهم ی نیشخندی هم میزنه ، یعنی دوست داشتم با یکی از همون وزنه ها بزنم تو سرش تا دلم خنک بشه ! ی بارم که خسته شدم از جاب جا کردن گفتم ی امتحانی بکنم ببینم چطوره و این خانم چطور بی وقفه اینطور سنگین کار میکنه ! یعنی ب گه خوردن افتادم مگه تکون میخورد ، نفسم دیگه بالا نمی یومد که همین موقع صدا خندش بلند شد ، بی شرف اومده بود رو سر من و برو بر نیگام میکرد ، اونقدر خندید که مربی هم اومد و با دیدنم « مگه من بهت برنامه ندادم ؟ مگه نگفتم فعلن بی وزنه کار کن ها ؟!! »  یعنی اون درد کمری که از یوگا پیدا کردم و این زانو درد الانم نا واسم نذاشته بود که خودمو تکون بدم ، ب کمک مربی بلند شدم و بازهم ترجیح دادم ادامه ندم .تو خونه برا بقیه که تعریف کردم بازم سوژه ای شدم برا خنده های دو ساعته ی مونا ! یعنی هی با خودم میگم هر چیزی رو برا اینا بخصوص این بشر تعریف نکنم ولی نمیشه !یعنی هیچ وقت نمی تونم چیزی رو نگم از کوچکترین اتفاقات روزانه بگیر تا . . .