تازه از باشگاه برگشته بودم که پریسا تماس گرفت اگه وقت دارم یکی دو ساعتی درسا رو نیگه دارم ٬میخواستم همین پام رسید اتاقم ولو بشم و بخوابم ٬ وحشتناک کمبود خواب داشتم اما نمیدونم چرا نتونستم نه بگم !ی جورایی دلم سوخت ٬ پریسا نه مادر داره و نه خواهری که اینجور وقتا کمک حالش باشه ٬ خانواده شوهرشم که همه خارج از کشورن٬ ولی با اینهمه ی پرستار تمام وقت داشت برا بچه اش که انگار امیر ازش راضی نبود و اخراجش کردن !این شد که نیم ساعت بعد بچه بغل اومد و کلی سفارش ٬ همیشه این دخترک رو دوست داشتم بخصوص وقتایی که دور از چشم امیر و پریسا لپشو می کشیدم و بعدش ی ماچ محکم !بچه ی دوست داشتنی بود ٬ بیشتر هم شبیه امیر بود تا پریسا ٬واسش شیرشو گرم کردم و تو بغلم بهش دادم ٬ این کار حس خوبی بهم میدادب ماهک گفتم « فکرشو بکن اگه بابا ومامان اینقدر خودخواه نبودن و ب من و خواسته هام بیشتر توجه داشتن الان منم ی مادر بودم ! الان باید بچه ام درست دو سالش میشد » « بله ! خودخواهی رو فقط واسه اونا می بینی دیگه ! اصلنم فکر نمی کنی که خودخواهی خودت واسه داشتن اون بچه بیشتر از هر چیزو هر کسی برا همون بچه سخت و آزار دهنده اس ! و از اون بدتر آرامش  و آبرو خانواده هیچ ارزشی برات نداره ! . . . » دیگه رفته بود رو منبر و پایین بیا هم نبود ٬ حالا من هر چی می گفتم بابا این فقط ی نقب بودن ب رو یاهایی که امکانش بود با دخالت نکردن دیگران ی روزی مث امروز شکل بگیره ٬ قرار نیست تو هی جبهه بگیری و منو سرزنش کنی ! ولی ب گوشش نمی رفت ! دیگه خسته شده بودم از بحث با ماهک و همینطور ورجه ورجه کردن درسا ! نمی تونستم کنترلش کنم و بالاخره صداش دراومد ٬ هر چی لالایی خوندم و هر کاری که بلد بودم تا بخوابه انجام دادم ولی تاثیری نکرد ٬ داشتم دیوونه میشدم و خواب هم اذیتم میکرد ٬ تا اینکه ماهک بچه رو ازم گرفت و خودش سعی کرد اونوبخوابونه و من باخیال راحت رفتم بخوابم ٬ وقتی بیدار شدم پریسا اومده بود و بچه اش رو برده بود رو جزوه ی درسیم که مث همیشه پهن بود رو تخت با خط درشت نوشته بود « میگن تا نزایی هیچ وقت نمی تونی حس مادر بودن رو داشته باشی راست گفتن ٬ تو گه میخوری که میگی بچه دوس داری و فلان حالا هی گلو پاره کن و زر بزن که بچه میخوای ولی فدات شم این پاره شدن اون پاره شدنه نیست »  هنوز خوابم می یومد و کسل بودم ولی این نوشته ی پریسا منو وحشتناک ب خنده انداخت اونقدر که اصن زشتی حرف آخرش ی جورایی برام کمرنگ شد و وقتی بابا گفت که چه خبره بدون هیچ فکری برگه رو دادمش بهش که آره اینطوری شده بودو حالا پریسا اینوبرا من یادداشت گذاشته !بابا ی نیگاهی ب من کرد و بعدم در حالیکه سعی داشت ب هیچ وجه نخنده « بله ! درست فرمودن ! شما ب ی کم فهم و شعور هم نیاز داری عزیزم » خوب که رفت و من ب خودم اومدم که ای بابا این چه خبطی بود کردم ! حالا هر چقدرم راحت باشم باهاش دلیل نمیشه هر چیزی رو بهش گفت و . . . یعنی دیگه از خجالت نتونستم از اتاق بیام بیرون !