حال و روز خوبي ندارم . از ي طرف خوشحالي اومدن مامان و بابا  و ماندگارشدنشون و از طرف ديگه دلتنگي نبود سيا ! دوروزي ميشه رفته قوچان  و فك نكنم تا  ي تعطيلي درست و حسابي بشه  و اون برگرده بتونم ببينمش ! امروز باهاش تماس گرفتم و كلي حرف زدم تا بود و كنارم بود قدرشو ندونستم  ندونستم كه ي گوش شنوا و ي دل مهربون  كنارم بود  همه حرفايي كه تو اين چندروزه داشتم و كارايي رو كه كرده بودم  واسش تعريف كردم  . اونم مست مست بود از ديدن دوباره عشقش سحر! اين روزا مامان مدام بهم گير ميده كه چرا همش تو خونه ام و چرا مدام پا نت هستم ؟ ميگه بهتره برم بيرون « دوتا آدم ببينم چهارتا چيز ازشون ياد بگيرم بلكه منم آدم بشم » . وقتي اينا ميگن ها اينقده حرصم مي گيره  فوري داغ مي كنم  كه « برم بيرون كه چي بشه ؟ با كي برم ؟ كجا برم ؟ اينجا كه كسي رو  ندارم خب  خيلي دوس دارين منو از دپرسي در بيارين  بهم پول بدين  مغازه رهن كنم  اونوقت  روابط اجتماعيم  ميشه مث قبل و ب جا چهارتا  هشت تا چيز ازشون ياد مي گيرم » بابا تا اينو مي شنوه  اخم مي کنه که « ديگه ادامه نده  مگه كم گذاشتم كه بخواي كار كني ؟ تو مشهد هم كه  اجازه دادم واسه اينكه  گفتم از تنهايي در بياي همين واما تو كه اينقده اصرار داري مستقل بشي تو كه مي خواي رو پا ها خودت واستي پس خودت دست ب كارشو انتظار كمك ازما نداشته باش » اي بابا  من با چه زبوني بهشون حالي كنم  « چطوره واسه اتابك كه  مردي شده و  خونواده داره هي زرت و زرت خرج مي كنين  ب من كه مي رسه  جيباتون تار عنكبوت بسته ! من فقط پول رهن مغازه مي خوام  واسه  خريد همون سرمايه قبليم كفايت مي كنه » الانا تنها  ارزوم اينكه از خر شيطون بيان پايين و بهم پول بدن . ماهك ميگه « مجبور نيستي تو اون پاساژ  غرفه بگيري تا اينقده پول بدي » من از دست اين ماهك حسود و فضول چي مي كشم اي خدا  هنوز كه هنوزه  ب بهانه هاي مختلف جيب بابا رو خالي مي كنه  اونوقت ب من كه مي رسه همه  شمشير مي كشن . بگذريم بازم اعصابم خورد شد . بابا ميگه  حاضره واسم ماشين بگيره  ولي ديگه كار نكنم . اخه اينا چي فك كردن  من الاغم ؟! من خنگم ؟! « مگه قبلا نخريده بود بعدش ب بهونه اينكه خونه جمع نمي شم  ازم گرفتش و داد ب سيا و ب منم  يكم سرمايه تا اون مغازه رو با بهارك راش انداختم »  هر چند اين پيشنهاد خيلي قلقلكم ميده اخه از وقتي هم كه سيا رفته  ماشينو هم با خودش برده  . بابا هم  كه حساس اصن اجازه نميده غير مامان كسي پشت ماشينش بشينه ! ولي ، ولي كار ي چيز ديگه اس حداقلش مشغول ميشم .  ماه رمضون هم داره تموم ميشه و من دلم خيلي ميسوزه امسال فقط تونستم 6 روزشو روزه بگيرم بقيشو مدام ضعف مي كردم و بعدش تهوع و بعدش افسوس ! فردا قراره با بچه ها بريم بيرون هر چند ب پريسا گفتم اگه كاميار باشه من نيستم اونم مدام منو ب سنگدلي و امل بودن محكوم ميكنه . حالام معلوم نيست  شايد برم شايدم نرم .