رفتم دریا ٬ با مریم رفتیم ٬ دوست داشتم پریسا هم می یومد ولی دیگه مث سابق نمی تونه هم پا باشه ٬ همش مشغول بچه داری و . . .خیلی وقت بود با مریم تنها نشده بودم و این فرصت خوبی بود برا گفتن خیلی چیزا ٬ و صد البته که اون ٬ من با همه ی سابقه ی دوستی و راحتی که باهاش دارم ولی بازم نمی تونم هر چیزی رو بهش بگم و هر حرفی رو بزنم ٬ تو بچه هام فقط ی جورایی پریسا استثناست ! که همونم باز خیلی چیزا براش سانسور میشه !! ولی خب اینا نه انگار سنگ صبوری غیر از من سراغ ندارن ٬ همشون وقتی از چیزی و یا کسی دلگیر باشن و یا هر مشکل دیگه ای می یان سراغ من و اینکه ب قول خودشون از بقیه قابل اعتماد ترم ٬ حالا رو چه حسابی خدا میدونه ٬محسن می یاد از خودش و رابطش با مریم میگه و سنگایی که هی جلو شون می یفتن از این طرفم مریم می یاد از محسن میگه و بی طاقت بودنش ٬ ی جورایی دلم میخواد سر هر دوشون داد بکشم که بابا برین هر گهی می خورین بخورین اینقدر منو درگیر کاراتون نکنین ولی دلم نمی یاد٬ فقط گوش میکنم و ی جاهایی اگه لازم باشه ی اظهار فضلی هم .بالاخره بابا ی مریم راضی شد و اینا نامزدیشونو رسمی کردن اونم بعددو بار نامزدی که هی بهم زدن و باز مث همیشه محسن دوباره منت کشی و . . . امیدوارم دیگه هیچ مشکلی براشون پیش نیاد و ازدواج کنن اینطوری خیال منم راحت تر میشه .تو ساری دلم یهو هوا مامانی رو کرد ! اون روزایی که می یاوردمش اینجا تا بره دیدن دوستاش ٬ دلم خواست برم خونه همون دوستش که همیشه پاتوقشون بود ٬ تو خیابونشونم رفتیم ٬ تا دم در خونه هم رفتیم ولی نشد ! بغضم ترکید! همینطور الکی الکی !! کاش میشد وقتی ی کسی میره برا همیشه همه چیزو با خودش ببره ٬هیچی نذاره که با دیدنشون خیلی چیزا یادآوری بشه !!