321
تازه از خواب بلند شده بودم گرگ و میش غروب بود تنها بودم و از بی حوصلگی دوباره ولو شدم رو تخت.و فقط تماس محسن کافی بود که منو ازاین کسالت در بیاره می گفت دارن میرن النگ دره و اگه منم میخوام سر راه بیان دنبالم .رفتن بیرون اونم اون ساعت رو بابا نمی تونست تحمل کنه و لی وقتی گفتم محسن خودشم هست دیگه نه نیاورد ، یعنی من نصف شبم برم بیرون ولی اگه بین بچه ها محسن یا امیر باشه بی هیچ عنوان هیچی نمی گه .محسن ی نیم ساعتی باهامون بود بعدقراری رو بهونه کردرفت و اینکه هر وقت خواستیم برگردیم باهاش تماس بگیریم ،.یکی از دوستای مریم هم بود که بارها ازش شنیده بودم ولی دفعه اولم بودمی دیدمش ، کلن ازش زیاد میگن اینکه باباش یکی از کله گنده های شهره و اینم تک دختر، حقوق میخونه و . . .اصن راحت نبودم باهاش ، کلن همیشه تو دیدارهای اول تا سوم چهارم حتی ٬همیشه ی دیوار دفاعی دارم اونقدرم بلند می گیرمش که این تعبیر پیش می یادکه آره فلانی زیادی فیس داره و حالا مگه کیه و اینا . . .اینبارم همینطور بود تا اینکه مریم منو کشید کنار که « این اخلاق گه ت رو بذاری کنار بدنیستا من کلی تعریف تورو کردم پیش این و اصن قصدم آشنایی شما دو تا بود . . . » گفتم سعی میکنم ولی مگه میشد طرف داشت از دوس پسراش وننه باباش می گفت انتظار داشت منم مث ی رابطه ی قوی چن ساله باهاش هر هر کنم ومتقابلا تعریف ، که ب هیچ عنوان نمی تونستم .ی کم که گذشت و راحت تر شدم دلم خواست باهاشون سیگار بکشم ، پرنده پر نمیزد آلاچیق ماهم فاصله ی کمی از نگهبانی داشت، اونقدر من من کردم تا بالاخره ب مریم گفتم ی نخ هم ب من بده ! ولی وقتی شانس نداشته باشی . . . ب نیمه هم نرسیده بود سیگارم که یهو سرو کله دایی پیداش شد یعنی دیدمش که ماشینشو نگه داشت و می یومد سمت ما فک میکردم رهگذر باشه اصن فکرم ب اون قد نداد که . . . تا اومدم خودمو جمع و جور کنم سیلیش محکم نشست رو صورتم و دادو بیدادش بلند شد ! وحشتناک شوکه شده بودم از من بدتر بقیه بودن، مردک دفعه اولشم نبود که اینطور منو پیش دوستام ضایع میکرد ،درد سیلی ی طرف اون تحقیر و توهیناشم ی طرف هر کار کردم بغضمو نیگه دارم نترکه نشد ، ترکید ولی واسه بستن دهن دایی و اینکه دیگه بیشتر از این حرفی نگه گفتم « بریم دایی ، هر چی شما بگی فقط بریم » مچ دستمو گرفته بود محکم ولم نمیکرد حتی تو ماشینم که نشستیم خیال ول کردن نداشت ، دهن ب دهن شدن با ادم زبون نفهمی مث اون جز اعصاب خوردی چیزی نداشت ، من فقط گریه میکردم و اون هی فحش بارم میکرد و دادو بیداد ترس وحشتناکی هم از بابا داشتم اینکه بفهمه سیگار کشیدنمو دیگه چطور تو روش نیگا کنم !!! رفتیم تعمیرگاه ، عوضی احمق بازم دستمو ول نمیکرد و تو شلوغی اونجا انگار ی دزد رو گرفته باشه منو هره می کرد دنبال خودش ! فکور وقتی مارو دید و صد البته قیافه منو شوکه شده بود خودش زودتر رفت بابارو صدا کرد .دیگه خفه شدم من می ترسیدم صدام در بیاد ی چیزی هم از بابا بشنوم پیش این دیوونه .ولی بابا مث همیشه غافلگیرم کرد و برا چندمین بار ثابت کردکه همیشه پشتم هست تو هر شرایطی .هیچی نگفت تا دایی حرفاشو زد و ساکت شد و بعد بابا « تو ب چه حقی مزاحم دختر من شدی ؟ بیجا کردی اصن مگه اون دفعه قبلی هم نگفتم تا من هستم هیچ احدالناسی حق نداره ب خودش اجازه بده برا دختر من خط و نشون بکشه و پدر بازی در بیاره ، مادر نداره منکه نمردم ، سایه پدر بالا سرش هست می شکنم اون دستی که بخواد روش بلند بشه ، مم بعد تو روسپی خونه های قلعه حسن هم دیدیش چشاتو می بندی و گورتو گم میکنی افتاد یا ب ی زبون دیگه حالیت کنم ؟ » نمیشه گفت چقدر دلم خنک شد از حرفای بابا ، چقدر خوشحال شدم از اینکه اونطور جواب دایی رو داد !هر کی جای دایی بود باید از خجالت خفه میشد و گورشو گم میکرد ولی این نه ! هی هارت و پورت که آره بی غیرتی فلانی بهمانی دو روز دیگه باس بری از بغل مردا جمعش کنی و . . . اون رفت و با بابا برگشتیم خونه .بیشتر از اونکه سیگار کشیدن من ناراحت و عصبیش کنه دخالت دایی اذیتش میکرد همین پامونم رسید خونه سریع صداشو برد بالا که « مگه محسن نبود باهاتون ؟ مگه حالیت نیس که اونجا نزدیک خونه است و امکانش هس این بشر گذرش بیفته اونورا اونوقت تو برا من سیگار دودمی کنی ؟ ب احترام منم شده کاری نکن ی عقب مونده ی احمق اینطور برا من صداشو ببره بالا ، منکه کم نمی یارم همه جوره میدونم چطور جوابش بدم و بنشونم سر جاش ولی اگه ی کم شعور هم تو داشته باشی بخدا دیگه هیچی کم ندارم ! » بابا اینارو می گفت و هی اینور اونور قدم میزدو سیگار دود میکرد ! حق میدادم بهش ولی هیچ کاری جز گریه از دستم بر نمی یاد اینکه باعث ناراحتیش شدم و اینطور آروم قرار نداره بابا اونقدر عصبی بود که حتی ماهک هم جرات نمیکرد بره طرفش هی منو بغل می گرفت که آروم باشم .بعد رفتنش شروع کرد ب سین جیم کردن و من واسش تعریف کردم .ب قول ماهک اصن معلوم نیست اون وقت شب دایی اونجا چی کار میکرده و چرا باید هر وقت من ی جایی با دوستامم اون سر برسه !! « بخدا مطمئنم این بی شرف دست یکی رو گرفته بوده بیاره اونجا تو تاریکی پشت درختا ی غلطی بکنه چشش ب منکه افتاد اینطوری شد والا چرا باید بیاد اصن اونجا » ماهک ترکید از خنده و من از اون بدتر ، بعدم اونقدر گفتیم و خندیدیم که یادم رفت چه کتکی خوردم و چه حرفایی شنیدم چه آبرویی رفت ازم پیش بچه ها ، حالا بچه ها که هیچ ب لطف گه بازیای دایی می شناختنش ولی اون دختره ، الهه اونو دیگه چی کارش کنم ،ولی بازم ب قول ماهک اصن مهم نیست قرار نیست که دیدارامون تکرار بشه که من حرص اونو هم بخورم .ی ساعت بعد محسن زنگ زد که «آره شنیدم مریم اینطور می گفت و الانم بابات تماس گرفت ازم دلخور بود که چرا تنها گذاشتمتون و اینا !!من ازش عذرخواهی کردم ولی تو رو خدا گه بازی در نیاری کاری کنی همه عصبانیت بابات سر من خالی بشه ها نمیخوام اعتمادش واسه ی همچین چیزای بی ارزشی از بین بره و . . . » ببین بابا چی گفته بهش که این اینطور نگران شده بوده !مطمئنا مم بعد اگه برنامه ای پیش بیاد عمرا از کنار من یکی جم بخوره که نکنه ی وقت اعتماد بابا رو از دست بده و فلان !!