324
دیروز و دیشب از شدت کمر درد دیگه نا واسم نموند از بس سرو صدا کردم و گریه که ماهک اعصابش خورد شده بود و آخرش با بابا تماس گرفت که بیاد خونه !مونام همش می گفت که دارم ادا در می یارم و خیلی بزرگش می کنم ولی واقعا اینطور نبود حالا هر چند من اصن تحمل کوچیکترین درد رو ندارم و فورا صدام میره بالا ولی دیگه تو این مورد اینطوری نیست واقعا داشتم زجر می کشیدم و نمی تونستم بیصدا تحمل کنم حتما باید زار میزدم و درو دیوارو فحش میدادم دیگه اونقدر روم ب مونا و ماهک باز شده که هر چی دلم میخواست می گفتم ، مونا که ب قهقه می یفتاد ولی ماهک تحملش نبود و بدون توجه ب حالم می یومد ی نیشگون می گرفت یا ی سیلی می چسبوند که مودب باش .با اومدن بابا رفتیم درمانگاه دیگه خودمونم میدونستیم که کاری از اونام بر نمی یاد و فقط ی مسکن قوی زدن که من تا خونه رسیدم خوابم برد !شب رو که چیزی نفهمیدم ولی صبح باز با کمر درد از خواب بیدار شدم و مث همه ی این وقتا بابا کنارم دراز کشیده بود دوست داشتم برگردم تو بغلش و دوباره بخوابم ولی بازم کمرم دردداشت و نتونستم بچرخم و همونطور توهمون حالت گریه ام گرفت !بعد صبحانه بابا از یکی از دکترا وقت گرفته بود برا عصر ، داشت منو متقاعد میکرد که مرد بودنش دلیل درستی نیست واسه نرفتن و معاینه نشدن ! من اصن نمی تونم تحمل کنم پزشک مرد رو اونم تو ی همچین زمینه ای ، قبلا ی بار با مونا و ب اصرار رفته بودم پیش یکیششون ولی زاضیم نمیکنه ، کلن ب قول مامان هم ی پزشک متخصص زنان که زن باشه می فهمه چی میگی خودش همه ی این مشکلات رو تجربه کرده حالا هر کسی ب شدت حالات روحی و وضعیت جسمانیش ، نکرده باشه هم خیلی خوب حس میکنه و می فهمه که داری از چه دردی صحبت می کنی از . . . ولی پزشک مرد اخه من چطور باید براش توضیح بدم که آره تو این حالت ی همچین حالتی بهم دست میده ؟!! و یا دردش تا کجای مغز استخونم تیر میکشه ؟!! اون همه چی رو تیوری میدونه و نهایت تجربه های که تو مدت طبابتش کسب کرد ولی نفهمیده و حس نکرده !! نمیدونم ، ولی اصن نمی تونم اینارو قبول کنم !اما نمیشد با بابا هم مخالفت کرد ب هر دری میزنه و ب هر پزشکی که اسم و رسمی داشته باشه سر میزنه تا شاید مگر من وضعیتم بهتر بشه .بهتر از دیروز بودم و وقت ناهار دوش گرفتم که خیلی آرومم کرد حین ناهار بود که ماهک ب صدا تلفن بلند شد و بعد پچ پچش شروع شد وقت دیگه میشد تا سر از کارش در نمی یاوردم نمی تونستم غذامو بخورم و لی بی حالی و گشنگی مجال ی همچین کاری رو بهم نمیداد با اینهمه نمی تونستم چشم ازش بردارم کنجکاوی داشت اذیتم میکرد که این کیه که اون اینطور باهاش صحبت میکنه ، معمولا علی آقا که تماس می گیره راحت حرف میزنه و حضور ماها هم واسش مهم نیست پس اینبار جا تعجب داشت که گوشی رو برداره و ببره تو اتاق خودش .وقتی هم برگشت سر میز چیزی نگفت و اصولن باباهم چیزی نمی پرسه ولی من بدجور دلم میخواست بدونم کی بوده و چی گفتن که اینم نیم ساعت بیشتر طول نکشید و با ورود خاله گیسو دایی احمد متوجه همه چیز شدم ! اومده بودن پا درمیونی که بابااز شکایتش صرف نظر کنه و رضایت بده ، درست نیست روابط فامیلی ب اینجور جاها کشیده بشه و اینا . . . منکه ضعف داشتم و خیلی ننشستم پیششون و رفتم اتاقم ولو شدم علاقه ای هم ب بودن نداشتم و مهم نبود بابا بالاخره رضایت میده و از دایی میگذره یا نه .که انگار کوتاه اومد و این منت رو هم رو سر خاله گیسو گذاشت ، ولی خب اصن راضی ب رضایت بابا نبودم اینکه بابا رضایت بده یا نه ب کنار ولی من چی !یکیشون اومد از من دلجویی کنه ؟ اینکه اون آبرو ریزی رو راه انداخت هم ب کنار میگم مهم نیست ولی اینکه زنگ بزنه ب عمو و خانوادش هی از من چرت بگه چی ؟ اصن اینم هیچ لکنت من چی ؟! هیچ گفتن چرا باز این اینطوری شده حرف زدنش ؟ . . . اونا که رفتن ماهم رفتیم مطب دکتر ! کلی استرس داشتم و اعتماد ب نفسمو از دست داده بودم ، دکتر ی آقایی بود حدودا شصت ساله و موهاش یک دست سفید تهرانی بود معمولا در هفته دو سه روز رو می یومد اینجا .منکه لال بودم و اگر چیزی ازم پرسیده نمیشد جواب نمیدادم و ب جاش این بابا بود که همه چیزو توضیح داد ، اونم ی نیگاهی ب جواب آزمایشها و سونوگرافی های متعددی که رفته بودم انداخت و اینکه فقط باید معاینه داخلی کنه تا بفهمه چیه که هیچ کدوم از اون آزمایشا اینو نشون ندادن !ولی باز برا اطمینان خودش گفت بهتره برم سونوگرافی و بعد اون تشخیص میده که معاینه کنه یا نه .بابا می گفت اگه احتمال ب این کار می بینه خب همین کارو الان انجام بده و اینقدر اینور اونور مارو پاس نده ، اونم گفت « من که مشکلی ندارم برا دخترت میگم که اذیت نشه ، اولن ایشون که ازدواج نکرده و دوم اینکه طبعا سابقه زایمان هم نداشته بنابراین واسش خوب نیست ، یعنی تحملش سخته پس بهتره این کارو انجام بدین بعد . . . » که اینجا بابای گفت « اگه منظورتون از ازدواج ، بکارت هستش هیچ مشکلی نیست من فقط میخوام این دیگه دردش تموم بشه و اینقدر زجر نکشه » یومد دکتره هم خندش گرفته بود « نه ! منظور من این نیست بر فرض هم که شما با ی همچین تابویی مشکلی نداشته باشین و یا اصن دخترتون س . ک. س هم داشته باشه ، ولی مجرده دیگه نیست ؟ هر روزه که س . ک . س نداشته و نداره که نه ؟! زایمانم جا خودش. . . من بحثم این دو تا مورد نیست ، واسه عوارض احتمالیش میگم و تحمل دخترت والا حرفی نیست ، اما بهتره اول این دو تا آزمایش رو بدین تا بعد » دیگه نفهمیدم چی گفتن . . . از بس سرخ شده بودم نفسم بالا نمی یومد سرم پایین بود ، نیگا بهشون نمیکردم و خدا خدا میکردم که زود تموم بشه و بریم بیرون .ولی خب الان که فکر میکنم می بینم چه کاریه مگه مغز خر خوردم که اگه قرار ب معاینه باشه برم پیش این آقا !! همون دکتر خودم بهتره حداقل خوبیش اینکه مرد نیست حالا بقیش هیچ !