325
دیشب مهرانه خانم تماس گرفت و برا امروز ساعت یک گفت که می تونم برم زایشگاه ! از خیلی قبل تر ها شاید شش هفت ماه پیش بهم قول داده بود سر یکی از زایمانها منو ببره تا ببینم ، خیلی دلم میخواست ببینم این بچه چطور دنیا می یاد و اصن اون لحظه چطوریه ! دو ساعت اخرو نموندم دانشگاه و رفتم خونه لباس عوض کردن و سریع برگشتم زایشگاه ! ی نیم ساعتی هم معطل شدم و اجازه ورود نمی دادن بهم .تا اینکه بالاخره تونستم برم تو .تا وقتی که وارد قسمت زایمان و اتاق عمل نشده بودم همه چی عادی بود مث همه جاهای دیگه ولی از اون ب بعد وحشتناک بود صدای گریه و جیغ و داد بعضی زنا دل آدمو ریش میکرد ، بهم روپوش دادن و منم همراه مهرانه خانم رفتم تو اتاق زایمان ، ی زن جوونی بود شاید هم سن و سال من یا یکی دو سال بزرگتر این چنان داد می کشید و گریه میکرد که من دلم میخواست بغلش کنم و دلداریش بدم ی جورایی هم ترس برداشته بود منو انگار من بودم که قراره زایمان کنم ، از قرار معلوم زایمانشم سخت بود همه بخصوص مهرانه خانم ب استرس افتاده بودن و هی عرق از سرو روشون می ریخت ،غیر از مهرانه خانم سه دختر دانشجو هم بودن که ب قول خودشون باید شصت تا زایمان رو بگذرونن تا قبولی بگیرن .اینا وظیفشون کمک ب زایو بود ولی دریغ از کمک !زن بدبخت دردمی کشید بعد مهرانه خانم هی بلند بلند دادو هوار میکرد که « چه مرگته ؟ ب جا زر زدن ی کم زور بزن بچه داره خفه میشه . . .و . . . » و گاها فحشای ناجوری که من از شنیدنشون تا گوشام سرخ میشد یکی از این کاراموزا باید شکم اون زن رو فشار میداد تا ب زایمانش کمک کنه بعد هی مهرانه خانوم داد می کشید سرش که « چلاقی مگه ؟ نون نخوردی تو ؟! این بچه مرد ، محکمتر فشار بده !!! » آخرشم راضی نشد و با پشت آرنج محکم کوبید تو پهلو دختره و زدش کنا ر بعدم از یکی دیگه خواست تا این کارو انجام بده !!! شوکه شده بودم همش ب این فکر میکردم که این زن تو این لحظه نیاز داره ب آرامش ، ب محبت یکی که دستشو بگیره و با صدای آروم بهش دلداری بده !!! نه اینکه تو اون وضعیت که شدید ترین دردا رو داره تحمل میکنه اینطور باهاش برخورد بشه !الان می فهمم که چرا تو بعضی از کشورای اروپایی وقت زایمان باید شوهر زن هم کنارش باشه ! واسه همون قوت قلبه همون آرامش !!اونوقت اینجا . . . لحظه های آخر بود که بچه داشت دنیا می یومد یعنی من فقط دیدم مهرانه خانم سر بچه رو دست گرفته و رو بقیه هوار میکشه و . . . دیگه هم نفهمیدم چی شد ! وقتی ب هوش اومدم تو بخش بودم و زیر سرم ، نیم ساعت بعد مهرانه خانم اومد پیشم و هر هر خنده « من می گفتم تحملش در تو نیست ولی فکر نمیکردم تا این حد ! » اون خانم هم زایمان کردو بچه اش ی پسر بود ، ی حسرت بدی افتاد ب دلم اینکه چقدر انتظار کشیدم تا ی همچین لحظه ای رو ببینم و اینکه حتی دوربین هم برده بودم تا مثلا از بچه عکس بگیرم ولی نشد ،بعدم با تماس مهرانه خانوم ماهک اومد دنبالم و برگشتیم خونه ، حالم خوب بود و میخواستم برم برا کلاس سه تارم ولی ماهک نمیذاشت و هی اصرار که بهتره بمونی خونه امروز .اینجور وقتاست که مونا دهنش باز میشه « ماهک جان چشه مگه این ؟ رفته ی زایمانو تماشا کرده خودش که نزاییده می ترسی چله بیفته روش !» دیگه اون نشست ب هر هر کردن و تیکه انداختن و من اصن هواسم بهشون و حرفاشون نبودکه حالا رسیده بود ب تعریف کردن زایمانهای خودشون و ماجرایی که داشتن . . . رسما از بچه دار شدن پشیمون شدم با اون چیزی که من دیدم بهشون گفتم « من اگه ازدواج کنم و بخوام بچه داربشم حتما میرم سزارین، مگر اینکه بذارن شوهرمم کنارم باشه در اونصورت طبیعی زایمان میکنم » « اینجا که عمرا بذارن شوهرت ور دلت بمونه همون سزارین خوبه یعنی برا یکی مث تو که تا تقی ب توقی میخوره تموم بندبندش از هم باز میشه و نالت چهل تا همسایه رو نصفه شبی میکشونه تو کوچه همون سزارین خوبه ، خیلی خوبه ، خرج ترمیم و اینام رو دست شوهرت نمیذاری » اینارو مونا گفت و بازم پهن شد رو زمین بلند بلند خندیدن یعنی حرص خوردم ، حرص خوردم ولی هیچ جوابی تو ذهنم نبود که بهش بدم ، کم آورده بودم ، وقتیم کم بیارم فقط زدنه که شاید آرومم کنه اونقدر با مشت کوبیدمش که دلم خنک بشه داشت میشد بخصوص که دردش اومده بود و خنده هاش قطع شده بود ولی ماهک نذاشت بیشتر از این لذت شیرینیشو مزه مزه کنم کشید کنار منو وداد و هوار که « سگ شدی باز ! برو اصن گمشو بیرون ، کجا میخواستی بری ها ؟ » و رفتم آموزشگاه تا تو حیاطم صدا مونا می یومد که باز دوباره می خندیدو هی تیکه بارم میکرد ! اعصاب خوردی که از رفتار مونا داشتم نتونست تحمل کنه لوس بازی های اون مردک رو ! هی که چیزی ازش می پرسیدم جواب دادنش با اون لحن آزارم میداد ، وقتی می یومد برفرض کمکم کنه هی خودم و جمع و جور میکردم که کوچکترین تماسی رو باهاش نداشته باشم ، البته رفتار عادی و شاید ب قول بابا پدرانه ی فخار باعث شده بود فک کنم الانه که اینم دستمو بگیره ، الانه که از پشت سر خم شه رو من و سرش بچسبه ب گوشم و بخواد سه تارو تو دستم جا ب جا کنه . . . همش توهم بود و همین توهم بود که وقتی اون می یومد کنارم لرز می گرفت منو و سعی میکردم حتی لبه مانتومم ب لباسش برخوردی نداشته باشه . . . این جیگر ، جیگر گفتنش رو اعصابم بود بدجورم بود ، دیگه نتونستم تحمل کنم « میشه اینطوری با من صحبت نکنین ؟ من ب شدت متنفرم از این لحن و این کلمه » اولش ی کم جا خورد ولی بدون مکثی سریع بازم با همون لحن مزخرفش گفت « جیگر ب این لذیذی چرا بدت بیاد دختر !ولی باشه فدات شم نمی گم » و رفت ولی بعد چن دقیقه دوباره روشو برگردوند طرفم « سروشی دیگه نه ؟ اون جیگرکی نبش خیام رو می شناسی ، محاله نرفته باشی تا حالا اونجا ! محشره خیلی . . . » هی حرص مینداخت ب جونم حالا مثلا ب من نمی گفت این کلمه رو ولی با راحله و علی که صحبت میکرد غلیظ تر تکرار میکرد و لا ب لاشم هی زیر چشمی نیگام میکرد بعدم رو ب علی « علی تو چی ؟! تو هم از جیگر بدت می یاد ؟ » و این پسرک که هنوز صداشم حتی دورگه نشده « نه آقا آدم با دو تا جیگر تو ی کلاس باشه و بدش بیاد ؟» هیچی دیگه آین آخر لوس بازی و توهین بود .همونجا وسایلمو جمع کردم و گفتم « من دیگه تحمل شما و این شاگرد بیشعورتونو ندارم .تا همینجا بسمه .با فخار هم خودم صحبت میکنم شما ی وقتی فکرش اذیتتون نکنه » دیگه ام منتظر نموندم که حرفی ازش بشونم و یا ببینم عکس العملش چیه . همش مقصر خودمم ، که هی ب بابا اصرار میکردم این آقا رو قبول کنه حالام نمیدونم چطور بهش بگم !!ولی هر طور بود گفتم آخر ،فک میکردم عصبی بشه که نشد فقط گفت « من از اولم راضی نبودم ولی کو گوش شنوا ؟! حالا رسیدی ب حرف من ؟ دیگه مهم نیست . زنگ میزنم فخار تا اولین وقت خالیشو برا تو بذاره . . . » همین .و من ی نفس راحت کشیدم ، قبلش خودمو آماده کرده بودم برا عصبانیت و دادو هوارش ، و چقدر که خیالم راحت شد .