326
قرار بود با آیلین ،مریم و لیدا و یکی از دوستای لیدا بریم باغ ،اولش قرار ب ناهار بود ولی هیچ کدوم نتونستن هماهنگ کنن و گفتیم شب ، با اینکه میدونستم بابا نمیذاره شب برم بیرون اونم باغ ! ولی قبول کردم و بعدم نشستم زیر گوش ماهک ویز ویز که اگه تو هم باشی بابا چیزی نمیگه ،با مریم آشنا میشی و اینا و . . . ب هر حال اونم بدش نیومد و قرار ب رفتن شد .آماده شده بودم و منتظر که ماهک ترانه رو هم حاضرش کنه ، یهو نظرش برگشت که وای بچم داره سرفه میکنه و هوای باغ واسش اصن خوب نیست !! گفتم خب مهم نیست که ی سرفه ی کوچیکه بعدشم نمیخوایم بیرون سگ لرزه بزنیم که میرم داخل خونه باغ ، آتیشم روشن می کنیم . . . ولی نه ! خانم مهر مادریش قلمبه شده بود و دیگه راضی ب اومدن نشد ! اومدن و موندنش مهم نبود مهم این بود که بابا هم دید ماهک دیگه نمی یاد گفتش منم نمیخواد برم !! اعصابم ب شدت تحریک شده بود « چه ربطی داره خب ؟! بابا من مهمون دارم از اولم ب خودتون گفتم حالا اونا همشون منتظرن برم چی بگم بهشون ؟ » یکی من بگو یکی بابا در نهایتم وقتی داشت می رفت بیرون « هزار دفعه گفتم شب نمیخواد باغ باشی بدون اینکه ی بزرگتر باهاتون باشه ، چه تضمینی هست ب باغ های اطراف و آدمای مستی که می یان ؟ ی وقتی نبینم پاشی بریا ! » دیگه نمیدونستم چی کار کنم چی ب بچه ها بگم ، فقط رفتم ولو شدم تو اتاقمو صدا موزیکو بلند کردم اونقدر بلند که ماهک اعصابش خورد بشه و بیاد ازم بخواد که کمش کنم .که نکردم « اگه خودت جای من بودی چی ؟ الان چی کار میکردی وقتی اینطور پیش دوستات ضایع میشی و از خجالت جواب دادن بهشون مجبوری گوشیتو خاموش کنی ، وقتایی که میری بغل بابا می گیری میخوابی که عین خیالت نیست بچه ات کجا افتاده و خوابیده یا نه حالا همین الان یهو حس مادریت فوران زد ترس داری مریض بشه ؟ مگه میریم قطب دو تا تیکه بیشتر تنش کن خب . . . » اون هی موزیکو کم میکرد و من هی میرفتم بلندش میکردم ، دیگه کوتاه اومد « نمی فهمی که این بچه اگه ی چیزیش بشه اونوقت من جواب شوهرمو چی بدم ؟ نمیگه چرا مواظب نبودی و . . . » هی شوهرم ، شوهرم برا من راه انداخته بود عصبی شدم « همچین میگی شوهرم انگار کیه ! مگه بچه فقط مال اونه ! مگه چش شده این بچه رو یا قراره چی بشه که اینطور داری رو اعصاب من میری ، همین شوهرت که دو ساعت پیش اشکتو درآورد دیگه نه ؟! اصن دیگه برام مهم نیس که بابا اجازه نمیداد برم ، فعلا این کار تو رو اعصابمه تو بودی که خرابش کردی » ماهک رفت و من بدتر موزیکو بردم بالا .خودم سرسام گرفته بودما ولی برا عصبی کردنش هر کاری دوست داشتم بکنم .ی وقتی دیدم هیچ صدایی نمی یاد .بچشو برداشته بود و رفته بود پیش مونا .من خرم ی ساعت داشتم اون صدای وحشتناک رو تحمل میکردم !.حوصله هیچ کدومشونو نداشتم نه بابا نه ماهک ، بخصوص اون بچه اش ! بعد تماس مریم گوشی رو خاموش کردم که هی مجبور نشم جواب بدم ب یکی یکی شون و عذرخواهی کنم ولی زنگ میزدن خونه و من بی نهایت دیوونه میشدم .پریز تلفن رو هم کشیدم و گرفتم خوابیدم .