بعدناهار بود میخواستم برم بیرون که مهمون اومد ، مادر شوهر ماهک بود ، دیگه نشد برم بعد عمری اومده بود خونمون زشت بود من بذارم برم .دوروز پیش که بابا و علی آقا تلفنی بحثشون شده بود و همش و همشم باعثش گریه های ماهک بود که بابا رو تحریک کرد و ب علی آقا توپید و تهدید که آره طلاق دخترمو می گیرم و اینا .هر چند حتی خود بابا هم بعدش پشیمون شداز نوع حرف زدنش و چیزایی که بار علی آقا کرده بود ولی اصن فک نمیکرد که اون اینقدر حرف بابا رو جدی بگیره که دست ب دامن مادرش بشه تا بیاد عذرخواهی . . .حالا اون اومده بود ب بابا می گفت که اجازه بده ماهک برگرده اسپانیا ، پسرش  دلتنگه و از رو دلتنگی ی چیزی گفته باید درکش کنیم و اینا . . . منکه ترکیده بودم از خنده ! رفتم اتاقم و چن مین بعد باباهم اومد « این خانواده چقدر جدی گرفتن !!من با این خانم چطور باید صحبت کنم حالا ؟ » بعدم خنده اش بلند شد .بابا هیچی بهش نمی گفت غیر اینکه موضوع خاصی نبوده و گریه ی ماهک ناراحتش کرده که مجبور شده عکس العمل نشون بده .ولی مث اینکه مادر شوهر ماهک راضی نمیشد تا بله رو از زبون بابا بگیره .آخرشم زنگ زد شوهرش و یکی از پسراش اومدن ، شام رو هم موندن.بعد مدتها مجبور شدم بلند شم و برم آشپزخونه تن ب کار بدم .با اینکه مثلا تقسیم کار کرده بودم با ماهک ولی خب همه کارا رو میکرداون و منم از خدا خواسته دست ب چیزی نمیزدم.حالا برا شام هی می یومد که« ژامی خورشتش کم نمک باشه برا پدر شوهرم خوب نیست ، برادر شوهرم سالاد فلان رو خیلی دوس داره اینم زحمتشو بکش ، ماهی رو گذاشتم فر مواظب باش خیلی پخته نشه مادر شوهرم آبدار دوست داره . . . » دوست داشتم داد بکشم سرش و بندازمش بیرون ، ولی همش گفتم چشم .بالاخره بابا رو راضی کردن که اجازه بده ماهک برگرده .بابا هم گفت خودشم تو همین فکر و در اولین فرصت که وقت پیدا کنه می برتش .اینجا بود که برادر شوهره فورا گفت « شما چرا بیفتین تو زحمت من خودم میرم دنبال بلیط و تو همین یکی دو هفته می برمش ! » بالاخره تصمیم گرفتن ماهک تا یکی دو هفته ی دیگه همراه برادر شوهرش برگرده اسپانیا .اونا که رفتن ماهک نشست ب گریه کردن ! همش می گفت « من برم شماها چی کار می کنین ، کی ب بابا برسه و . . . » ی جورایی راست می گفت این مدتی که اینجا بود خیلی نبودن مامان رو حس نمیکردم ، همون اخلاقای مامان رو داشت در برابر من و بابا ، خیلی بهمون میرسید و خیلی مواظب همه چیز بود ، حالا که میخواد و باید بره ی غم بدی دلمو چنگ میندازه ، ی وقتایی که از گیر دادنش ناراحت میشدم و عصبی دوست داشتم هر چی زودتر برگرده ولی ته دلم اینو نمیخواد ، دلم میخواد همینجا کنارمون باشه .بابا هم که مث همیشه هیچ وقت تحمل گریه های ماهک رو نداره بغل گرفتش و نشست ب دلداری دادن !همش اینجور وقتا حسادتم میشه ، خیلی هم حسادتم میشه و با همه ی سعیم که اینونشون ندم نمیشه ، ی حرکتی ، ی حرفی تا اینکه اونارو از هم جدا کنه و من خیالم راحت بشه . . . بغل مامان رو فقط واسه خودم میخواستم ، حتی ی وقتایی که سیا برمیگشت اینجا و مامان بغل می گرفتش و می بوسید اگه ی کم ، ی کم طولانی تر میشد و من ی چیزی باز ته دلم مور مور میکرد ! دوست نداشتم !!وحالا هم بابا ! حالا تنها اینو دارم، اصلنم دلم نمیخواد بودنشو با کسی شریک بشم حتی ماهک ، ولی بابا مامان نیست که اینجور وقتا منو هم بغل بگیره و مزه پرونی تا دل هر دو طرف رو ب دست بیاره ، بابا ، باباست وقتی حرکتی ازم ببینه بیشتر کاری میکنه تا حرص بندازه ب جونم ، میدونه دلم چی میخواد  ولی لذت می بره از حسادت من !.از فرهاد ایمیل داشتم از خودش نوشته بود و اینکه حالش خوبه و خیلی هم راضیه از وضعیتش بعلاوه چن تا عکس ! نمیدونم برا بقیه بچه ها هم ایمیل میزنه یا نه !فقط میدونم با محسن تلفنی در ارتباطه .همه دارن یکی یکی میرن ، هر کی ی گوشه ، هر جا باشه فقط اینجا نباشه ! مرسده دو هفته پیش بود با خانوادش رفت نروژ، امیر هم میخواد از طریق مامانش اقامت بگیره برا فرانسه و این وسط پریساست که خیلی راضی نیست ولی بدش هم نمی یاد ، و بابا ! ی ماهی میشه که ب سرش زده ایران دیگه جای زندگی نیست ! البته قبل تر از اینهام اینو می گفت از سالها پیش ولی هیچ وقت نتونست مامان رو راضی کنه، حالا هم بزرگترین مانع از سر راهش برداشته شده و یا بهتره بگم بهترین بهانه برای نموندن رو داره ! همه راضین ! ماهک از خداشه که ما هم بریم و چه بهتر که پیش اونا باشیم .سیا هم بدش نمی یاد و مخالفتی هم نداره ، و من ، منم که مهم نیستم ، نه من حتی سیا هم مهم نیست وقتی بابا تصمیمی بگیره  خیلی ب نظر بقیه اهمیت نمیده ب قول خودش صلاح همه رو میخواد ، خوب که فکر میکنم می بینم دلم نمیخواد برم جایی غیر اینجا ، همینجا رو دوست دارم حتی همین شهر کوچیک رو ، هنوز که در حد حرفه و خیلی جدی نشده ، اگرم شد که دیگه کاریش نمیشه کرد .