329
عصر با ماهک رفتیم خرید ، مونا هم قبلش بهش سفارش کرده بود اگه رفتیم مغازه ی زهره خانم واسش فلان سایزو رنگ رو بگیره از فلان مدلش ، اینا رو وقتی ماهک گفت ، یاد اون کار چن وقت پیش مونا افتادم که واسم سوت.ین گرفته بود از این مدل اسفنجیا که ب هیچ عنوان استفاده نمیکنم و سایزشم خیلی بزرگتر بود و بعدم که اون تیکه انداختنش و حرص دراوردن من . الان دیگه بهترین فرصت بود برا تلافی . راضی کردن ماهک خیلی سخت بود همش غر میزد و می گفت نه ، ولی از بس گفتم و گفتم تا راضی شد و اینکه ب مونا بگه وقتی رفته بوده ترانه رو بره برا دستشویی من تو همون لحظه خرید کردم و اصن فکر نمیکرده اینطور بشه . چن وقت پیش بود که مونا می گفت آره اتابک فلان مدل رو خیلی دوست داره و هی بهم میگه ی بار از اینا بگیر بپوش ببینم چطوری میشی و اینا . اون روز خیلی خندیدیم . خیلی هم چیز خاصی نبود و نیست ولی نمیدونم چرا زنای ایرانی این مدل لباس زیرو خیلی دوست ندارن و یکی مث مونا میگه اینا ب درد روسپیا میخوره !ب هر حال زهر خانم که نداشت و آدرس یکی دیگه رو داد تا از اونجا تهیه کنیم .و بالاخره تونستم بگیرمش .تو راه ماهک میگفت« ب من هیچ ربطی نداره ها ! خودت میدونی و مونا ! اصن حیف پول که ب این بدی اخه ب چه دردش میخوره !. . . » « ب درد شوهرش که میخوره » و تموم راه ب خنده و تصور کردن مونا تو این لباس گذشت .وقتی بهش دادم تا چشمش افتاد مث آتیش شد ! اونقدر حرصش گرفته بود و عصبی شده بود که رنگ صورتش هم تغییر کرده بود و من خیلی خیلی لذت بردم .همش دادو بیداد میکرد که «این آشغالا چیه گرفتی برا من ، استریپ تیز کنم با این برا داداشت ؟ » من ترکیده بودم از خنده و ماهک هم خیلی ب شدت خودشو کنترل میکرد .ولی ول کن نبود هی فحش بارم کرد و هی چرت گفت .آخرش عصبی شدم « مگه خودت نمی گفتی اتابک خیلی دوست داره برا ی بارم شده ی همچین چیزی رو بپوشی ؟ اصن درسته که برا ی تیکه لباس آدم شوهرشو تو حسرت بذاره ؟ ب تو هم میگن زن ؟ هی میگی مال روسپیاست و فلان ، ببین روسپیگری که ب خوابیدن بغل هر بنی بشر نیست ! رو سپیگری هزار تا معنی دیگه هم داره !زنی که نتونه تو اتاق خواب خودش برا شوهر خودش روسپیگری کنه بدرد جرز لای دیوار میخوره ! اصن همون بهتر که رو سرش هوو بیاد » دیگه آتیش گرفت حسابی افتاد دنبالم و با هر چی دستش می یومد سعی میکرد بزنه و من هر چند دردم اومده بود و لی شیرینی این لذت بیشتر بود اینکه بالاخره تلافی کردم . تو همین گیرو دارو بودیم که اتابک هم اومد .مونا سریع لباسو جمع کرد و رو ب من «خفه میشیا فهمیدی ؟ »ولی نمیشد خفه شد ، خیلی کم از این فرصتا نصیبم میشه که بخوام مونا رو اذیت کنم و اینکه شاید مونا اصن اونو ب اتابک نشون نده همین باعث شد بهش بگم « من امروز رفتم خرید برا مونا ی لباس گرفتم شد شونزده تومن ! پول کم دارم تا بابا پول توجیبمو بده ، اگه الان بدی بهم ممنون میشم » اصن بحث پولش نبود ، فقط اینکه اتابک کنجکاو بشه که چی خریدیم وبره سراغ مونا و قطعا تا نمی فهمید ساکت نمی موند. اونم همونجا پولو بهم برگردوند ومن تا صدا مونا در بیاد دیگه سریع اومدم پایین .ماهک که برگشت وحشتناک ب خنده افتاده بود. ی دل سیر ب مونا وتصور امشبش خندیدیم .یهو ماهک گفت « از شوخی گذشته تو حاضری ی همچین لباسی رو بپوشی با اون همه گیره و جینگولک بازیاش ؟!! » « خب نه ! اصن خوشم نمی یاد » « اگه شوهرت خواست چی ؟! این حرفایی که ب مونا گفتی چی ؟ » « همین !اگه اون بخواد چرا نپوشم !چرا باید ی همچین لذت ساده ای رو آدم از شوهرش دریغ کنه !پوشش هر روزه نیست که سختم باشه » ماهک ی کم من و من کرد و بعدم گفت « علی هم ی چن باری خیلی اصرار ب پوشیدن اینا داشت ولی هیچ وقت دوست نداشتم و خوشمم نیومد !» و رفت !یادمه همیشه مامان می گفت خیلی بیشتر هم ب ماهک میگفت « که بعضی از خواسته ها و لذت های کوچیکه که برآورده نکردنشون در عین تونستن باعث سردی بین زن و شوهر میشه ! ی زن همیشه در عین اینکه باید حواسش ب زندگی باشه ی همچین چیزای کوچیک رو هم باید دقت کنه !زن باید تو اتاق خواب خودش روسپی باشه و بیرون از اون ی مادر و ی همسر خوب و . . . » همه ی این حرفا تو ذهنم رژه می رفتن .یقینا اگه مامان امروز بود دوباره اینارو می گفت ب مونا ، ب ماهک ، و همینطور من !