ی دختری تازه اومده بود کلاس یوگا تقریبا یکی دو سال بزرگتر از من ، بعد قیافش خیلی واسم آشنا بود ، اونقدر آشنا که دوست داشتم برم بغلش بگیرم .هی نیگاش میکردم و  حافظمو بالا پایین میکردم که این کیه و کجا دیدمش !! آخرشم نفهمیدم .ولی این نگاه ها اونقدر سنگین بود که اون برگرده و بی مقدمه بهم بگه « چیه ؟ آدم ندیدی ؟ » اصن انتظار ی همچین برخوردی رو نداشتم .دختره ی احمق ! هیچی نگفتم و اونم رفت .ولی باز ی دقیقه بعد برگشت « ببین چشمات نچرخه هی روکمرو سینه ی من !! من خودم حالیمه چه مرگته . . . » یعنی شوکه شدم !!  این دیگه آخرش بود . اصن مونده بودم که این چرا اینطوریه ، این چه طرز رفتاره و . . . مشکل داشت روانی . فقط گفتم « برو تورو خدا اشتباه گرفتی ، خرم خودتی ، دیگه هم مزاحم من نشو آشغال » « من مزاحمم یا اون چشای دریده ات ؟ و .  . و . . . » دیگه کم مونده بود گریه ام بگیره شدیدا اینجور وقتا کم می یارم  و لال میشم همش ترس دارم از شنیدن حرفای زشت دیگه و نتونستن جواب دادن ! ازش دور شدم و سعی کردم اصن برخوردی بینمون نباشه نه نگاه نه حرف . . . ولی تا اخر تمرین همش اعصابم خورد بود از این رفتار و حرفاش .برگشتنی دوست داشتم برم پیش بچه ها تا کافه هم رفتم ولی باز حوصله نکردم باهاشون باشم .برگشتم و تموم خیابون شالیکوبی تا نهارخوران رو چندین بار و چندین بار بالا و پایین رفتم .اگه روز بود می رفتم جاده ساری شایدم تا خود دریا .ولی دیگه دیر شده بود و با تماس ماهک که نمی تونستن شیپی رو آروم کنن برگشتم . روناک با توپ زده بود حیوون رو اون هی زوزه می کشید .دیگه دیوونه شدم و همه ی عصبانیتمو سر اون بچه خالی کردم .اونم ویز ویزش بلند شدو رفت خونه خودشون .حالا نوبت ماهک بود که هی سرزنش کنه چرا با بچه اینطور رفتار کردم .همیشه گفته بودم و میدون که چقدر وابسته ی این حیوونم وچقدر اون وابسته ی منه .اون وقت بازم وقتی نیستم مواظب نیستن و هر غلطی که دلشون میخوادمی کنن « همینه که هست بچه تو هم می بود همین کارو میکردم .دفعه آخرش باشه که می یاد اذیت میکنه این حیوون زبون بسته رو » بعدم نشستم ب آروم کردن شیپی .نمیدونم توپ کجاش خورده بود و چه شدتی داشته ولی هر چی بود طفلی بدجور درد می کشید .آخرشم مجبور شدم بهش قرص بدم بخوره تا خواب بیفته .